رودخانه برفی (۲۷)

پریشب یه کارگر شرکت که داشت می رفت خونه توی پارکینگ افتاد و دستش یه کم کبود شد. گفت چون نور کافی نبود، افتاد. نتیجه این شد که امروز دستگاهی رو که توی عکس می بینین، کرایه کردیم با قیمت چهارصد و پنجاه دلار برای یه روز که اون لامپ پارکینگ رو عوض کنیم. این […]

رودخانه برفی (۲۶)

۱ کشف جدیدم اینه که شباهت عجیبی بین گیاهخواران متعصب و مذهبیهای متعصب وجود داره. هر دو به محضی که علم، اعتقاداتشون رو به چالش می کشه، برافروخته میشن و این عصبانیت فورا به فحاشی منجر میشه. از سوی دیگر اگر با سکوت و لبخند بخواین که از ادامه بحث و درگیری جلوگیری کنین، این […]

رودخانه برفی (۲۲)

۱ دیروز صبح که رفتم سر کار، با صحنه تکان دهنده ای روبرو شدم. اتاق کارم که هم رییس و هم سوپروایزر توش هستن، خالی بود و شلوار رییس روی صندلی بود! گفتم ای داد بیداد، حتما جایی قایم شده که بهم شبیخون بزنه، که خدا رو شکر اینطوری نبود😃 بعد فکر کردم نکنه کسی […]

رودخانه برفی (۲۱)

۱ به نیک می گم می دونی معنی پرسش چیه؟ میگه نه. میگم یعنی سوال. ـ پاسخ چی؟ ـ کسی که سوال پرسیده؟ ـ نه. یعنی جواب. سوال و جواب عربی هستند و پرسش و پاسخ فارسی. ـ اصلا به نظر نمیاد. دلیلش هم اینه که ما از کلمات فارسی تر بیشتر تو نوشته ها […]

رودخانه برفی (۱۹)

مقدمه به توصیه یکی از دوستان به فکر افتادم یه کانال تلگرام درست کنم. هم نوشتنش راحتتره، هم در دسترس تره واسه کسایی که می خونن. هر وقت چیزی به ذهنم برسه فوری تو کانال می نویسم و سعی می کنم ماهی یک بار همه مطالب رو اینجا تو وبلاگ آپلود کنم. اینطوری راحت تره خیلی. […]

رودخانه برفی (۱۸)

مقدمه چند روز پیش یکی از دوستان می گفت که چرا دیگه وبلاگ نمی نویسم. گفتم علاوه بر مشغله، واسه اینکه نمی دونم چی بنویسم و نمی دونم که اصلا خونده می شه بلاگم یا نه. گفت از زندگی روزمره بنویس، همون تنوعش خوبه. این شد که به فکر افتادم یه کانال تلگرام درست کنم. […]

مهاجرت و تفاوتهای رفتاری

آمارگیر وبسایتم می گه که بیشتر خواننده های وبسایت از ایران هستن و خوشحالم که هنوز نوشته های یه مهاجر، در وطن خواننده داره. امروز می خوام درباره چیزهایی بنویسم که نیازهای اولیه یه مهاجر نیست، ولی برای موفقیت در درجه دوم اهمیت هست. این چیزها رفتارهای متفاوت مردم در کشورهای توسعه یافته با کشورهای […]

روزانه (۴)

امروز با یه همکارم از در سالن کارخونه که در اومدیم، دیدم هوا تاریکه حسابی، با اینکه ساعت ۵٫۴۵ بود. گفتم: « چه تاریک شده!». گفت: «به خاطر Day light saving هست دیگه». بعد پرسید شما هم ساعتتونو عوض می کنین؟ گفتم آره دیگه. مگه کسی هست تو این دوره و زمونه که ساعتشو عوض […]

روزانه (۳)

امروز کوییتا، همکارم، ازم پرسید که این چند روز که برگشتی و بچه ها ایران هستن، دلت واسه راز تنگ شده؟ یه کم من و من کردم و آخرش گفتم: راستش آره. نه گفت سوسولی، نه مسخره کرد و نه چیز دیگه. خیلی عادی. گفت منم زود دلم تنگ میشه واسه شوهرم. بعد پرسید که […]

روزانه (۲)

امروز خانم همکار اوزیم می گفت: «این سوپروایزر انگلیسیه چقدر تند حرف میزنه! من نمی فهمم چی میگه ». گفتم «شما هم نمی فهمین حرفاشو؟»،  گفت: «نصفشو می فهمم». همون سوپروایزر انگلیسیه وقتی فهمید ما ایرانی هستیم، گفت که یه همکار داشته تو انگلیس که تعریف می کرد در حین خدمت مقدس سربازی، توی غرب […]