چند روایت از آنچه بودم و هستم…

– روزهای اول دانشگاه بود. پدرم به رشت بازگشته بود و من برای اولین بار، در چنین فاصله دوری از محل زندگیم تنها مانده بودم. من، مثل خیلی از هموطنان دیگرم، سرشار از احساسات نژاد پرستانه بودم. اعتقاد داشتم که ترک ها … هستن و اصفهانی ها خسیس. آبادانی ها خالی بندن و شیرازی ها تنبل. حالا دو اعتقاد دیگر هم اضافه شده بود. بله، عرب ها و لرها هم به تناسب محل جدید زندگیم جایی در لیست من پیدا کرده بودند. هر آدمی را اول با چک لیستم ارزیابی می کردم و اگر در لیست بود، مطمئنا جایی در روابط دوستانه ام نداشت. نمی دانستم که حتی این فکر چقدر ظالمانه است. تا جایی که خودم زود زود طعم تلخش را چشیدم. بله، من واقعا نمی دانستم که ممکن است جای من هم کنار خیلی های دیگر در تحقیرهای نژادپرستانه دیگران باشد. جایی که حس کنی فقط یه نفر با «رشتی» صدا کردنت، تمام توهین ها و تحقیرها را نثارت می کند و تو هم هیچ نمی توانی بگویی و هیچ چیز را نمی توانی ثابت کنی.


– روزهای اول کار بود. کسی مرا صدا کرد و گفت از رودباری ها بترس! و دیگری گفت: شرق گیلانی ها … هستن! آن یکی گفت که تالشی ها … . خدای من! یعنی دوباره باید شاهد این چیزها می بودم؟ منی که این همه سال تنبیه شدم و خود را سرزنش می کردم که یکی از این جماعت به دور از انسانیت بودم، باز هم باید با اینها کار کنم؟


– توی کلاس نشسته بودم و به شاگردم که مشغول انجام تکلیفش بود، زل زده بودم. چه مرد نجیب و افتاده ای بود. بزرگ منشی از ظاهرش می بارید و درست از همان هایی بود که آنقدر رفتار انسانی ای داشت که آدم فکر می کند واقعا چهره زیبایی دارند. گفتم چقدر خوب است که آدم چنین دوستانی داشته باشد.
خواستم بیشتر درباره اش بدانم. کتاب اسپیکینگ را برداشتم و به سرعت سر موضوعی رفتم که مخصوص کنجکاوی های گاه و بیگاهم است. گفتم: موافقید روی اسپیکینگ کار کنیم؟ از اینکه سکوت را در این کلاس یک نفره شکستم کمی جا خورد و با اشاره محترمانه سر تایید کرد. سنش را پرسیدم و تحصیلاتش را. دکترای ریاضی و عضو هیئت علمی دانشگاه. هرچه سعی کردم، نتوانستم از لهجه اش پی ببرم که اهل کجاست؟
رشت؟ لاهیجان؟ تهران؟ کجا؟ اگر می پرسیدم چه معنی داشت؟ سوال را طور دیگری پرسیدم. “شهر شما، رشت، از زمان کودکیتان تا کنون چه تغییری کرده است؟” . و پاسخ این بود: “من اهل تبریزم و اطلاعی از چگونگی رشت در گذشته ندارم”.


خدایا، چقدر عوض شده ام. چقدر کوته بین بودم همین ده سال پیش. خوشحالم که اگر وجود داری، کمکم کردی که بپذیرم که آدم ها از هر نژادی و زبانی، یک استعداد و نبوغ دارند. به یک اندازه محترمند. خوشحالم که به من دید وسیعی دادی، که اینچنین دوستانی رنگارنگ از همه نژادها و ملیت ها داشته باشم. که نگویم هندی ها کثیفند و چینی ها کلاه بردار و یهودی ها نزول خور. که نگویم آذری نمی فهمد و آبادانی چاخان می کند و عرب استعداد ندارد. که دغدغه ام فارسی بودن نام آن خلیجی نباشد که میلیون ها سال است که آنجا افتاده و کاس بودن نژاد خودم برایم افتخاری نیافریند. خدایا، می خواهم انسان باشم. نه کشوری می خواهم، نه ملیتی و نه برچسبی. کمک کن اینگونه بمانم.


اینو هم بخونین:

http://alanegi.blogfa.com/post-102.aspx


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *