رودخانه برفی (۱۵)

نمی دونم چند وقته که ننوشتم. به ذهن خودم خطور کرده که شاید به درد بقیه مهاجران دچار شدم که کمتر می نویسم، ولی نه. فکر می کنم بیشتر به خاطر مشغولیت بیشتره و اینکه سرم به طرز قابل توجهی شلوغ تره شده. بد نیست البته، ولی خب دیگه، کمتر به رادیو می رسم، کمتر به وبلاگ و ترجمه و مطالعه می رسم.

این نوشتن امروز هم بهانه ای برای دوباره نوشتن بود.

چند روز پیش، تولد سی و چهار سالگیم بود. حس خوبی داشتم در کنار خانواده کوچیکم. بر عکس پارسال، امسال خوب بود. راز واسم یه گوشی عالی خرید و نیکداد کلی واسم نقاشی کشید و حالم خوب شد! تنها کسانی که بهم زنگ زدن و تولدم رو تبریک گفتن، پدر و مادرم بودن و خواهر بزرگم که خیلی خوشحالم کردن. دوستان و بقیه فامیل از فیسبوک و تلگرام و این چیزای جدید تبریک گفتن که از اونها هم ممنونم.

پریروز با قطار رفته بودم ملبورن واسه شرکت توی یه دوره آموزشی توی دانشگاه موناش. با قطار رفتم چون نمی خواستم برای سه ساعت کلاس، هشت ساعت رانندگی کنم. هوا خیلی خوب بود، ولی از بد حادثه عینک آفتابیم رو گم کردم. ساعت حدود ده و نیم صبح ملبورن بودم و کمی تو شهر قدم زدم تا وقت ناهار شد. تصمیم گرفتم به روال معمول غذای یه کشور جدید رو امتحان کنم. روی یکی از نیمکتهای کنار خیابون نشستم و تو ذهنم کشورها و غذاهاشون رو مرور کردم. غذای هندی، چینی، ژاپنی، تایلندی، عربی، ایتالیایی، ترکی و مکزیکی قبلا خورده بودم. یاد غذاهای یونانی افتادم که مزه شون شبیه غذاهای ایرانی و ترکه و غذاهای اندونزیایی که خواهرم ارمغان تعریفشون رو می کرد. گوگل کردم و نهایتا از یک کافه کوچیک اندونزیایی توی خیابان Lt Bourke سر در آوردم. غذایی انتخاب کردم و وقتی که غذا رو امتحان کردم، فوق العاده خوشمزه و فوق العاده تند بود. عرق از صورتم می چکید، ولی تا آخرش رو خوردم بس که خوشمزه بود!

آستین های لباسم را بالا زدم و راه افتادم تا کمی از حرارتم کم شه، فایده ای نداشت! یه بستنی گرفتم و خوردم، کمی خنک شدم! عجب چیزی بود. حتما دوباره می رم، این دفعه با راز که بتونیم غذا رو نصف کنیم.

این از ماجرای ملبورن رفتن ما.

IMG_0752

یه ماجرای جالب دیگه هم دارم. یه آقایی توی شرکت ما هست که مدیر تولید یکی از قسمت هاست. حدود چهل و پنج تا پنجاه ساله است. هیکل درشتی داره و سر زبون دار و تا حد زیادی بددهنه. نیوزیلندیه. این آقا، روی صندلی عقب ماشینش، همیشه حداقل یک باکس آبجو هست. سوار ماشین که میشه، دست میبره پشت و بدون نگاه کردن یه شیشه آبجو برمی داره و در حال رانندگی می خوره. روزی به جرات بالای ده تا شیشه آبجو می خوره.

حالا این از خودش. اما ماشینش. ماشینش یه جیپ شاسی بلنده سفید رنگه که پلاکش، پلاک نیوساوت ولزه. این پلاک به گفته خودش، دو سالی هست که منقضی شده و چون ماشینش نقص فنی داره و آقا نمی خواد تعمیرش کنه، بنابراین دنبال پلاک جدید ویکتوریایی نرفته و اون پلاک نیو ساوت ولزی هم که منقضی شده. پس تا حالا شد یک آدم بددهن و مست، پشت فرمون یک ماشین رجیستر نشده.

حالا می رسیم به قسمت سوم این پازل. این آقا خیلی علاقه مند به شکار هست. تفنگ شکاریش هم توی همون ماشین هست. یعنی تفنگی که باهاش گوزن و گراز و کانگورو شکار می کنه و تفنگی که قابلیت کشتن یک آدم رو هم داره قاعدتا. گواهینامه حمل سلاح این آقا هم چند ماهی هست که تموم شده. حالا ببینید چه شود! یک راننده مست، سوار بر ماشین رجیستر نشده و دارای سلاح بدون مجوز!

حالا اینا رو که دارم میگم، واسه این نیست که بدی اون آدم رو بکنم. چون آدم خوش مشربیه و من ازش رفتار بدی که شخص من رو آزار بده ندیدم. ایرادم از نظام امنیتی و پلیس این کشوره. وقتی همچین چیزی داره به راحتی در این کشور اتفاق می افته، چطور می تونیم انتظار داشته باشیم که خرابکاری و تروریسم و هزار تا اتفاق دیگه نیفته؟

بگذریم. اینجا هم مرضهای خودش رو داره. تا پست بعدی، خدانگهدار.


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

2 دیدگاه برای “رودخانه برفی (۱۵)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *