یک روایت از پدر بودن

– الو،
سلام. خوبی؟ تا یک ربع دیگه اونجام. آماده باش.

دنده یک و حرکت.

– بابایی، کجا می ریم؟

– می ریم دنبال عمه عزیزم.

مه خیال انگیز رشت و چراغ قرمز پنجاه ثانیه ای.  ساعد دو دستم را روی فرمان گذاشتم و به بدنم کش
و قوسی دادم. آه که این روزها چقدر پر است. چقدر این روزها را کم می آورم. چرا هم
اکنون؟ چرا در سی سالگی تنگ بودن وقت را حس می کنم؟ چرا در سی سالگی است که
اینچنین محو خاطره لحظه های کوچک و
بسیار ریز گذشته می شوم؟

 بابایی، اون جا چیه؟ ( و با دست کوچکش به بنای یادبود شهدای مشروطه گیلان
اشاره می کند)

 چند تا آدم خوب بودن؛ ۱۰۰ سال پیش. الان دیگه نیستن عزیزم. اینجا رو درست کردن
که ما یادمون باشه که اونا آدمای خوبی بودن. ( و خودم را تا مغز و هیکل پسرم کوچک
می کنم و از دریچه ذهن او می بینم که این بنا چقدر بزرگ است).

 آها، چند تا آدم خوب بودن. این واسه اینه که یادمون نره. (و زیر لب تکرار می
کند).

 آره عزیزم.

چند دقیقه ای می گذرد. پشت چراغ قرمز بعدی ایستاده ام. رو
به پسرک کوچک دو و نیم ساله ام می کنم.

  یادت می مونه بابا؟

 آره. یادم می مونه.

حال منقلب مرا درک می کند، با عقل کوچک دو و نیم ساله اش.
دو دستش را به سمتم دراز می کند تا بغلم کند. کمربند ماشین اجازه نمی دهد که به
سمتم بیاید. به طرفش خم می شوم. دستانش را دور گردنم حلقه می کند و می گوید:

  من دوسِت دارم بابا. یادم می مونه. نگران نباش.

و نگران نخواهم بود اگر پسرم همیشه یادش بماند؛

شبی مه
آلود ، پشت چراغ قرمز، پشت دریاها و … 

                                                                  سرزمین مادری.


مزار شهیدان راه آزادی مدفن چهار تن از مدافعان رشت در زمان مشروطه است که به دست روسهای تزاری دستگیر شده و به دار آویخته شدند. چهار شهید راه آزادی عبدالعزیز شریعتمداری تالش، میرزا یوسف خان جوبنه ای، صالح خان مژدهی و کاظمعلی روستا هستند. مزار این شهیدان سابقا در حیاط بیمارستان پورسینای رشت قرار داشت و بعدها با سرمایه آقای مهندس متقالچی از بیمارستان تفکیک شد.

در محل مزار، سنگ نوشته ای به نقل از مورخ بزرگ گیلان، ابراهیم فخرایی، به چشم می خورد:

« روز ۱۳ صفر سال ۱۳۳۰ هجری قمری، یک ساعت قبل از ظهر، متهمین را با دو عراده توپ قنسولگری روس، به محل اعدام قرق ناصریه رشت بردند، یک افسر روسی تقصیر متهمان را شرح داده و حکم اعدام را قرائت کرد و منشی قنسولگری روس جملات افسر مزبور را ترجمه کرد و سپس بیگناهان نامبرده را با کمال قساوت به دار زدند و در صحرای ناصریه آنجا که اکنون بیمارستان پورسیناست بدون رعایت آداب مذهبی چال کردند». 

برچسب‌ها: دلنوشته ها, مهاجرت


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *