ایران و آدمها (۳)

به سمت شمال گیلان حرکت کردم. مقصد انزلی بود. می خواستم بعد از چند سال، به کبابی مورد علاقه ام برم و کباب خوب گیلانی بخورم. به شهر که رسیدم و به سمت کبابی رفتم، همش خدا خدا می کردم که باز باشه و غذا داشته باشه. ماشین رو پارک کردم پیاده شدم که دیدم یه نفر معتاد هی می گه که همینجا که پارک کردی خوبه و این حرفا و از کنارم تکون نمی خورد. گفتم شما الان اینجا وایسادی که من بهت پول بدم؟ گفت هر چیزی نرخی داره! گفتم درسته، ولی الان این پول بابت چیه؟ حرفاش رو تکرار کرد و فهمیدم که پول خط ننداختن رو ماشینه ظاهرا! بهش دویست تومان دادم. بدش اومد. هم دلم نمی خواست بیشتر بدم، هم اصلا در جریان تورم نبودم! بس که غر زد بهش دو تومان دادم. ماشین امانت بود و منم حوصله دردسر رو نداشتم.

کبابی خوردم و قدم زنان به سمت بلوار انزلی رفتم. ظاهرا توی حوض وسط شهر به مناسبت دهه فجر، آب قرمز رنگ ریخته بودن که وقتی فواره بزنن، حالت خون داشته باشه. اون روز داشتن اون آب رو تخلیه می کردن. یه پمپ گذاشته بودن و آب قرمز رنگ رو ول کرده بودن تو خیابون و ملت همه کفشاشون خیس و کثافت شده بود و فحش می دادن. به سمت بلوار رفتم. هوا سرد و ابری بود. رفتم به سمت انتهای موج شکن. این مسیر رو بارها با راز و دوستان اومده بودم. برام همش خاطره بود. این اولین بار در عمرم بود که تنها به اینجا می اومدم. تا آخر موج شکن رفتم و چای خریدم و روی نیمکت انتهایی نشستم و به دریای روبرو نگاه کردم. چقدر رنگ این دریای ما با دریاهای دیگه ای که دیده بودم فرق داشت. آبی نبود اصلا. چند تا ماهیگیر نشسته بودن پایین و داشتن ماهی می گرفتن و چند تا گربه هم کنارشون نشسته بودن. ماهیگیرها ماهی می گرفتن و می دادن گربه ها که بخورن! دیدم که با اینکه خشونت و حیوان آزاری تو کشورم هست، ولی محبت به حیوانات هم هست و این واقعا خوبه.

bolvar

تمام خاطرات چندین و چند ساله، با ربط و بی ربط تو ذهنم می اومد و می رفت. این آسمون ابری گرفته و این شهر ساحلی. دوستانی که در این شهر داشتم، غذاها و تجربه های کودکی. می اومدن و می رفتن. من این دفعه مثل دفعات قبل و به عنوان یه مکان در دسترس به اینجا نیومده بودم. برای اومدن بهش احساس نیاز کرده بودم و خودم رو رسونده بودم. این اومدن و این نشستن و چای نوشیدن روی نیمکت بتنی روبروی دریا، همش چیزی بود که برای انجام دادنش برنامه ریزی کرده بودم.

از دریا دل کندم و به سمت رشت راه افتادم. سری به مزار عزیزانم زدم. مادربزرگ و پسردایی عزیزم که در نبود من رفته بودن. سر مزار دایی ها و پدر بزرگم رفتم. مزار دایی ها رو توی قطعه شهدا سرپوشیده کرده بودن و روز به روز داشتن پر زرق و برق ترش می کردم. حالم بد شد از این همه تزویر. آرزو کردم که خودم زیر آسمان و کنار درخت دفن بشم، نه زیر تل انبوه بتن و سقفهای فولادی و سنگهای براق گران قیمت.

روز بعد، همراه نیکداد به سمت چالوس حرکت کردم. به دفتر تعاونی تاکسی های کرایه ای خط کناره زنگ زدم. گفتم که یه ماشین اسباب بازی بزرگ هست و می خوام تا چالوس ببرمش. ماشینی می خوام که سمند باشه، گازسوز نباشه و صندوق عقبش جای کافی داشته باشه. اگر همچین ماشینی دارین، بفرستین، اگه نه، نمی خوام. چند بار هم این مساله رو تکرار کردم تا طرف شیرفهم بشه. ماشینی که اومد تا خرخره صندوقش پر از خرت و پرت و آشغال بود و من از این همه حماقت تعجب کرده بودم.

خلاصه به هر ضرب و زوری بود، وسایل رو جا دادیم و رفتیم چالوس. چند روز بعد هم راهی تهران شدم. نزدیک یک ساعت توی پلیس راه معطل شدم، چون این بار راننده بی شعور خط، دفترچه عبور و مرور نداشت و پلیس راه بهش اجازه ورود به جاده رو نمی داد. منم استرس گرفته بودم که نکنه به پرواز نرسم. خلاصه این قضیه هم گذشت و سوار هواپیما شدم. بغل دستی ام، یه ضرب با موبایل توی هواپیما حرف می زد. اصولا خیلی کار زشتیه که یه نفر توی یه جای عمومی بلند و طولانی با کسی با تلفن صحبت کنه. بعضی ها هم فکر می کنن خیلی صدا و موضوعات حرف زدنشون جذابه و سعی می کنن طوری بگن همه چیز رو که اطرافیان بشنون.

مهماندار چند بار اعلام کرد که گوشی های موبایل رو خاموش کنید و از تاثیرش روی سیستم های ناوبری هواپیما گفت، ولی تا لحظه برخاستن هواپیما، این بغل دستی ما یه ریز با گوشی حرف می زد و حالم رو بهم زد.

خلاصه به دوحه رسیدم. قرار بود دوازده ساعت اونجا منتظر پرواز بعدیم باشم و رفتم هتل، دوش گرفتم و خوابیدم. سفر کوتاه من به ایران تموم شده بود و باید بر می گشتم سر خونه و زندگی خودم.

پایان


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

3 دیدگاه برای “ایران و آدمها (۳)

  1. علی آقای گل ، سلام و خدا قوت . ممنون که برامون مینویسی – هر چند خیلی دیر به دیر – من از داخل ایران مطالبت رو میخونم و لذت میبرم . این آخریو که خوندم حس خوبی بهم نداد . احساس کردم باخستگی تمام از مملکت رفتی . چرا اینقدر تلخ ؟ چرا زوم کردی رو مسائل منفی ؟ این مملکت مال همه ماست .هممون از ریز و درشتش و از بدبختیاش خبر داریم ولی واقعا شما از لحظه ای که به سمت انزلی حرکت کردی تا رسیدن به دوحه ، بجز اون ماهیگیرها ، با هیچ آدم مثبت و امیدوار کننده و باشعوری برخورد نداشتی یا اینکه واقعا ندیدی ؟ اینهمه تو دنیا از داشتن نگاه مثبت و … حرف میزنن ، حالا من ازت نگاه مثبت نمیخوام ، ولی خواهشا با یه نگاه واقع بینانه برامون بنویس ، از خوبیا و بدیهای هر دو طرف – هم اینور آب هم اونور آب – بذار هم کیفشو ببریم هم تاسفشو بخوریم .سرتو درد نیارم . فدات !

    • سلام مجید جان. من واقعا قصدم سیاه نمایی نبود و نیست. بعد از کامنتت دوباره پستم رو خوندم. دیدم واقعا توش چیزهای منفی زیاده، ولی اینها رو از عمد ننوشتم. فقط تجربه ام رو نوشتم و متاسفانه چیزهای بدی بود که یادم مونده. واقعیت اینه که هربار که میام، چیزهای عجیب و ناجوری که می بینم، چند درجه بدتر به نظر میان واسم.
      با آدمها خوب و باشعور هم برخورد داشتم. دوستانم و خانواده ام و آدمهای خوبی که توی پست های قبلی ازشون نوشتم، همه جزیی از اون آدمها هستند.
      سفر اخیرم، نسبت به سفر اولم واقعا بهتر بود و از کشورم و آدمهای خوبش لذت بردم، اما به این معنی نیست که حالم از بعضی از آدمها بهم نخورد.
      به هر حال ممنونم که توجهم رو به این مساله جلب کردی. موفق باشی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *