ایران و آدمها (۲)

خیلی وقته که چیزی ننوشتم. دلایلش زیاده. هم خوب نبودم، هم کار داشتم و هم وقتی فرصتی پیش می اومد و می تونستم بنویسم، نوشته هام برای جایی غیر از وبلاگ خودم بود.

از ایران و آدمها می گفتم.

تا روز هفتم عزیز از دست رفته مون چالوس موندم و بعد با نیکداد رفتم رشت. راز نیومد.

قسمت خوب سفر غمگین ما، دیدن آدمهای دوست داشتنی بود. خواهرهام رو دیدم. ارمغان رو با اینکه استرالیاست بیش از یک ساله که ندیدم، عوضش اون دو تای دیگه رو که ایرانن دیدم و شامی با هم خوردیم و ساعاتی رو با هم گذروندیم.

خواهر هم چیزیه که جایگزین نداره. مخصوصا که سه تا داشته باشی و هر کدومشون یه جور ماه باشن و در عین حال با هم متفاوت باشن.

دوستان رو دیدم. با دوستم امیر بیرون رفتم. کله پاچه خوردیم و قدم زدیم و رفتیم جگرکی. با هم از آب میوه ها و معجونهای بینظیر رشت خوردیم. امیر دوست قدیمی و دبیرستانی و یار غار منه و توی مراحل و روزهای سخت، همیشه همراهم بوده. داداشمه یه جورایی.

یه روز هم با همکاران سابق شرکت قرار گذاشتم و دیدمشون. دلم تنگ شده بود واسشون. هر چی باشه، شش سال با هم همکار و دوست بودیم.

شرکت نرفتم. به یکی دو تا از دوستان پیام دادم و شمارم رو دادم، گفتم هر کی خواست منو ببینه، بهم زنگ می زنه و هر کی هم نخواست، من چرا مزاحمش بشم؟

عادله خواهرم ماشینش رو توی سه چهار روزی که رشت بودم بهم قرض داد. اولش نمی خواستم پشت فرمون بشینم تو ایران. روحیه ام خیلی متغیر بود و عادت رانندگی ایران توی این دو سال کمرنگ شده بود. ولی نهایتا نشستم و خیلی راحت بود. راحتتر از دفعه اول.

اینکه تونستم برونم، بهم جسارت داد که کاری بکنم که این سفر رو برام کمی جالبتر کنه. تصمیم گرفتم که برم جاهایی که تو گیلان خودم بودن و دلم واسشون تنگ شده بود. ماشین روشن کردم و به بابا و مامان گفتم که تا شب نمیام. رفتم به سمت جنوب گیلان و دره بینظیر رود سپیدرود و اونجا که حس می کنم هویتم رو می سازه. کوههای سبز مخملی و سپیدرود که توی دره جاری بود و ابرهایی که اونقدر پایین اومده بودن که نوک قله ها رو پوشونده بودن. ماشین رو کنار اتوبان پارک کردم و فقط تماشا کردم. محو شدم. دلم خواست که بمونم. همینجا، تو خونه…

20150304_093627

به سمت گنجه رودبار رفتم و پرسان پرسان آدرس تپه تاریخی مارلیک رو گرفتم. رشتی بودم و تا حالا مهمترین میراث تاریخی محل خودم رو ندیده بودم! چه فرصتی از این بهتر. یه روز که مال خود خودم بود و بدهکار هیچکس نبودم. یه روز که غم نان نداشتم و توی زیستگاه خودم بودم.

تو جاده های بدون تابلو رفتم و گم شدم. سر از گله های بزرگ گوسفند و بز و چوپانهای ساده و سگ های بدون قلاده در آوردم. سر از دشتهایی بالای کوهها در آوردم که پوشیده از مه بود و من توی جاده های خاکی به عمق گیلان می روندم. حس خوبی بود. آدمی دیده نمی شد، کسی که سوالی بپرسم، آدرسی.

رفتم و رفتم تا به مسجد متروکی دیدم و مردی که گوشه اش تکیه داده بود. ازش آدرس پرسیدم. راهنمایی کرد.

بالاخره به روستای نصفی رسیدم. ماشین رو پارک کردم و پرسان پرسان، رهسپار تپه مارلیک و چراغعلی تپه شدم که نه تابلویی داشتند و نه نشانی. جاده خاکی که هر جاش فضله گوسفند و بز ریخته بود رو طی کردم و برام مهم نبود که روی چی پا می ذارم. از بین جنگل درختان زیتون گذشتم و به سختی و با لباس گلی از چراغعلی تپه که برای پیدا کردن گنج هاش سوراخ سوراخ شده بود بالا رفتم و از بالاترین نقطه اش، زیبایی دره روبرو رو تماشا کردم.

پایین اومدم و راه برگشت رو گم کردم. شارژ موبایلم هم رو به اتمام بود. یه پیام به راز دادم که من فلان جا هستم که اگه گم شدم یه سرنخی باشه!

راهی رو که فکر می کردم درسته انتخاب کردم و ادامه دادم تا یهو یه آبشار بزرگ زیبا جلوم سبز شد. ایتقدر عجیب و غیر عادی بود که خیره موندم. خواستم جلوتر برم که دیدم اینقدر کوه صخره های سراشیب داره که حتما میفتم. راه اشتباه بود و برگشتم. یه چوپون دیدم و گفتم نصفی کدوم وره؟ راهنماییم کرد و چند بار ازم پرسید که برای چی اومدم اینجا؟ دانشجو هستم یا از طرف دولت هستم. هر چی گفتم دوست داشتم اینجا رو ببینم، گفت این کوه چه دیدنی داره آخه؟ مهربون بود و ساده دل. به دلم نشست.

برگشتم و نزدیک ماشین، یه قهوه خونه بود. رفتم و پرسیدم می تونم دستام رو اینجا بشورم؟ دستام گلی بود. اینقدر خوب برخورد کردند که نشستم و یه چای خواستم. چای توی استکان و نعلبکی. داغ و قند پهلو. هم صحبت شدم با روستایی ها. اولش تو دار بودن و فکر می کردن منم اومدم اونجا واسه عشق و حال و عرق خوری و آشغال هام رو می ریزم تو طبیعتشون می رم. بعدش رفیق شدیم. پول چاییم رو هم یکیشون داد. تو استرالیا کجا از این چیزا پیدا می شه؟

سوار ماشین شدم و به سمت شمال گیلان حرکت کردم.

ادامه دارد…


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

11 دیدگاه برای “ایران و آدمها (۲)

  1. وقتی آدم یه مدت دور از وطنش زندگی می کنه شروع می کنه به درک خوبیهاش و زبیاییهاش… و وقتی دوباره برمی کرده چیزهایی که هیچ وقت بهشون توجه نمی کرده می بینه و حس میکنه. شاید این یکی از خوبیهای مهاجرت باشه: آدم بهتر می تونه داشته هاش رو ببینه، حالا می خواد تخت جمشید باشه یا میوه فروشی سر کوچه. همه بخشی از هویت ما هستند و شاید برای همین باشه که بعضی وقتها بدجوری دلمون می خواد حسشون کنیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *