مهاجرت سخت است

شنبه و آخر هفته بود و دمای هوا کمی بالای سی درجه. فرصت رو غنیمت شمردیم تا از معدود روزهای گرم تابستون امسال استفاده کنیم. مقصدمون یکی از دریاچه های اطراف بود که به خاطر عمق کمش، آبش همیشه کمی گرمتر از دریا بود.

به دریاچه رسیدیم و تنی به آب زدیم. مناظر اطراف بینهایت زیبا بود. صدها متر توی دریاچه راه رفتیم و عمق آب از یه متر بیشتر نمی شد. ماهی ها و خرچنگ ها رو می شد در آب دید و مه رقیقی فضای بالای آب رو پوشونده بود.

بعد از آب در اومدیم و به نیکداد کمک کردم تا بادبادکش رو هوا کنه و بعد از سالها و سالها، دوباره کمی کودکی کردم. روز لذت بخشی بود.

برگشتیم خونه. ساعت حدود ۷ عصر بود. خواهرم از وایبر پیغام داد و حال و احوالی کرد. بعد گفت که حال بابای راز خوب نیست. بلافاصله پرسیدم چی شده و اصرار کردم که جزییات رو بدونم و خواهرم به آرامی بهم فهموند که پدر مهربان از پیش ما رفته.

یخ کردم. بعد تب کردم. بعد مغزم سوت کشید. انچه که روزی رخ می ده، همون لحظه رخ داده بود و من و ما، هزاران کیلومتر دور از وطن بودیم با بار سنگین «اگر» ها، «چرا» ها و حجم انبوه احساس گناه. اینکه والدینمون و عزیزانمون رو که فقط یکی هستند و مدت کوتاهی پیش ما هستند، ترک کردیم و تصمیمی گرفتیم که فکر می کردیم درسته و حالا نمی دانیم چه شده؟

دوباره بعد از دو سال و نیم، مجبور شدم نمایش سختی رو بازی کنم. باید شام می خوردیم و نیکداد می خوابید تا بتونم به راز بگم و من تمام این مدت باید وانمود می کردم که چیزی نشده، درست مثل ماجرایی تصادف رها و بهنود. سخت بود. وحشتناک. به راز گفتم. یکی از سخت ترین لحظات زندگیم بود و اشکهاش دلم رو آتیش زد و میزنه… . با چشم گریان مشغول بستن چمدونها شد و من هم دو روز برای گرفتن بلیط در تعطیلی آخر هفته استرالیا جون کندم.

این یکی از لحظاتی هست که برای اکثریت قریب به اتفاق ما مهاجران پیش اومده یا خواهد اومد. روال طبیعت به این صورته که والدین قبل از فرزندان از دنیا برن و خدا نکنه و غم آخرتون باشه، مزخرفی بیش نیست. اگه بخوام بدترین جنبه مهاجرت و دوری از وطن رو بگم، مطمئنا این لحظات کشنده است که بالاخره روزی برای همه رخ می ده.

و اما مساله دیگه ای هست که می خوام همینجا بگم. من و راز به شدت از مساله ای آزرده شدیم و هرگز عامل یا عاملانش رو نمی بخشیم و اون مساله تصمیم گیری در مورد گفتن یا نگفتن اخباریه که دونستنش «حق» ماست و کسی اجازه نداره اونها رو از ما پنهان کنه. وقتی خبر مریضی یا وخامت حال عزیزی تا بعد از درگذشتش، از فرزندش پنهان نگه داشته میشه، به دلایل احمقانه، آنچنان رنج، عذاب وجدان و خشمی وجود آدم رو فرا می گیره که می تونه با یه نگاه نفرتش رو نثار اطرافیانی کنه که شعورش رو نادیده گرفتن و گاه تا روزها و هفته ها هم، همچنان اعتقاد دارن که اون خبر نباید گفته می شد.

من درگذشت مادربزرگ و پسر دایی ام رو از فیسبوک و از پیامهای دیگران فهمیدم و پنهان کردن چنین چیزهایی با وجود این فناوریهای ارتباطی پیشرفته غیر ممکنه. نمی دونم این آدمها در چه دورانی زندگی می کنن و چطور خودشون رو تا این حد صاحب حق می دونن. استدلال خیلی هاشون هم جالبه که مثلا می گن: «ما می دونستیم شما نمی تونین بیاین، واسه همین نگفتیم». و جواب من هم اینه: « تو از کجا می دونستی که من نمی تونستم بیام؟ و اگه نمی تونستم بیام، لااقل می تونستم روزی که پدرم توی آی سی یو بوده و داشته از دنیا می رفته، نرم تفریح و شنا و بادبادک بازی که همیشه این عذاب وجدان رو داشته باشم که در چنین روزی، من کجا بودم و حتی به فکر تلفن زدن به خونه نبودم».

متاسفانه آدمهای اینچنین و فرهنگ اینگونه، توی مملکت ما عادی شده و تصمیم گیری برای دیگران، دخالت کردن در هر چیزی و نظر دادن در مورد اموری که مطلقا به طرف ربطی نداره، جزئی از فرهنگ شرقیه که دوست دارم برای همیشه ازم دور باشه. آقا و خانمی که به من توصیه می کنی مواظب راز باشم، آیا یک درصد در مغزت احتمال نمی دی که من مراقب زنم هستم و تو بهتره که به جای نصیحت کردن من و دادن راه حل، سه هفته پیش توی همون وایبر، فیسبوک یا هر کوفت دیگه ای به من پیغام می دادی که پدر خانمم حالش خوب نیست؟ خیلی پیچیده است این مساله؟

همه این متن رو با خشم نوشتم و توش تند شدم، ولی در تمام این دو هفته، خشمم رو کنترل کردم. اینجا بی پرده نوشتم، چرا؟ چون شمایی که مهاجرید، بدونین که چنین برخوردی باهاتون خواهد شد و شمایی که تو وطن هستید، بدونید که در مقابل خونواده یا دوست مهاجرتون وظیفه دارید.

لطفا توی کامنتها توصیه به کنترل عصبانیت و توجیه رفتارهای اینطوری نکنید. ممنون


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

8 دیدگاه برای “مهاجرت سخت است

  1. خیلی متاسفم.
    از صمیم قلب تسلیت می گم و امیدوارم خدا بهتون صبر برای تحمل این غم بزرگ رو بده.
    خشم و ناراحتیتون رو درک می کنم چون خودم هم وقتی فهمیدم بیماری یکی از عزیزانم رو ازم پنهان کرده بودن و بعد از عمل و آزمایش و برطرف شدن خطر ، بهم حقیقت رو گفتن خیلی خیلی عصبانی شدم که به جای من و شعور من و احساساتم تصمیم گرفتن.
    الان هم بهشون اعتماد ندارم و تا چند روز از کسی بی خبر می مونم هزار فکر و خیال به سرم میزنه 🙁

  2. با احترام به تمامی خوانندگان محترم٬ جامعه ای که درگیر بیماری انکار باشه همین بلا رو سر تک تک ساکنینش خواهد آورد.جالبترین قسمت قضیه اینه که تو بیشتر این ماجراها منم که تو شهر خودمم جزو آخرین افراد خبردار شده بودم !

  3. این متن شما در بدو ورود من به استرالیا تکونم داد .من ایران هم که بودم معمولا اخرین نفری بودم که از قضایا خبردار می شدم و اینجا قظعا …نمی تونم خودم رو جای راز عزیز تصور کنم .بزرگترین ارزوی هر بچه ای اینه که برای اخرین بار هم که شده صورت عزیزانش رو ببینه و صداشون رو بشنوه ….متاسفم که کج پنداریها باعث شد این حسرت به دل شما بمونه . از صمیم قلب براتون صبر طلب می کنم

  4. علی جان. این تجربه رو در استرالیا داشتم و خوشحالم که از ما پنهانش نکردن و هر چند احمقانه به نظر میاد اما تونستیم با این مسافت طولانی به مراسم خاکسپاری برسیم. با وجود هزینه بالا و زمان کم (کسی که بیست ساعت پرواز رو تجربه کرده باشه میفهمه سه روز ایران رفتن و برگشتن از هر اتفاقی عذاب آورتره !) اما هرگز از این رفتن و آمدن پشیمون نشدم و حالا هم که پدر خودم و این داستانهای رفت و آمد دوباره و پیاپی. خیلی سخته و بدترین قسمت مهاجرت و دوری همین قسمتشه.

    • راست می گی. آدم گاهی میمونه که به کجا تعلق داره و چطور توی یه لحظه ممکنه تمام احساسات و نظرات آدم با یه حادثه تکان دهنده متحول بشه. ممنونم از کامنتت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *