تقارن

گاه آرزو میکنم میتوانستی چند صباحی چون من باشی…

بیندیشی آن چیز که من میاندیشم؛

ببینی آنچه من میبینم؛

احساس کنی آن گونه که من احساس میکنم؛

دریایی آشفتگی، ترس، تحسین و دوستی را که نسبت به تو احساس میکنم،

همه را یکباره و با هم.

اگر میتوانستی حتی برای لحظهای در ذهن من زندگی کنی؛

میتوانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیتهاست،

و عجیب آن که اغلب به تو میاندیشم.

میدیدی که چه شادی را به من ارزانی داشتهای.

میدیدی که تا کجا شادمانم که میتوانم لبخند بزنم،

بخندم، سرخوش باشم و آزاد چون کودکان.

این همه را از تو دارم.

اگر میتوانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی میدیدی آن سپاس و تحسین را.

تحسین نه تنها برای آنچه که هستی

بلکه برای آنچه که بذل میکنی تا من این باشم.

و خواهی دید که تا چند، این همه را حرمت میدارم.

اما آنچه که بیش از همه به حیرتت وا میدارد،

تمام آن عشقی است که به تو دارم.

و آن گاه که این را احساس کردی، همیشه بیادش خواهی داشت.

درک خواهی کرد که گر چه پیوسته نمیتوانم ژرفا و شکوه آن را بیان کنم،

اما همواره در وجود من میجوشد و زنده است.

 

تولدت مبارک خاتون شبهای شعر من…




ساعت ۱۴:۳۰ دیروز بود که از دستشویی برگشتم اتاقم. تو راه همه می گفتن به رضا (رییسم) زنگ بزن کارت داره. اومدم بالا زنگ زدم، بدون سلام و علیک گفت: «چرا گوشیتو جواب نمی دی؟». گفتم: «دستشویی بودم، گوشیم سایلنت بود و گذاشته بودمش تو کشو». بی مقدمه گفت: «چقدر این ماه اضافه کار موندی؟». گفتم: «۶۰ ساعت». گفت باید نصفشو بهم بدی تا یه خبر خوب بهت بدم. گفتم: «نصفش مال تو». گفت: «از سفارت استرالیا زنگ زده بودن و جیک و پیکتو ازم پرسیدن.» و شروع کرد به تعریف کردن. خبر خیلی خوبی بود. اونم در آستانه تولد عزیزترین موجود دنیا. خیلی خوشحالم. اما چی پرسید خانومه؟

–         آقای فلانی رو می شناسین؟

–         ایشون چی کار می کنن تو کارخونه شما؟

–         تحصیلاتشون چیه؟

–         شما تو کارخونه چه کاره هستید؟

–         چی می سازید؟

–         چرا شما الان تو کارخونه نیستین؟

–         شماره اتاق فلانی چنده؟

–         شماره دفتر تهرانتون چنده؟

–         چرا شماره دفتر تهرانتون ۵ رقمیه؟!!

–         چارت سازمانتونو توضیح می دین؟

–         چند نفر زیر نظر ایشون کار می کنن؟

و رضا هم که ماشالا خوش صحبت و دختر کشه، کامل توضیح داده و خانومه هم خیلی تشکر کرده و آخرش گفته به فلانی بگین که سابقه کارش اوکی شده و من دیگه دفتر تهران زنگ نمی زنم.

نگرانی بابت سابقه کار نداشتم، چون بیمه، حکم، نامه، فیش و … فرستاده بودم. از این خوشحالم که بررسی پرونده ام در حال انجامه، اونم با سرعت خوب. هووووووووووووووورررراااااااااااااااااااااااا ……………..

برچسب‌ها: دلنوشته ها, مهاجرت


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *