پیش نوشته ها (۱)

خاکستری

 چشمها را باز کرد. ابتدا چشم چپ و بعد چشم راست.چیزی تیره رنگ از زیر چشم چپش شروع می شد و کمی دورتر به پایان می رسید؛ جسمی کرم و قهوه ای با سطحی صاف. چشمها باز بودند، اما بیدار نبود هنوز. سعی کرد بفهمد که آن جسم چیست؟ چوب؟ یا پلی که همین چند لحظه پیش در خواب از رویش دویده بود؟ دوباره چشمها را بست تا بیاندیشد که چه دیده است. اما خواب نه چندان دلچسب، زور زد تا برگردد، اما دوباره چشم گشود، چون باید این کار را انجام می داد.

باید خوشایندی است برایش، چون این باید یعنی مسئولیت، یعنی کار و یعنی بودن. اما مشکلی پیش روست: «این پل صاف چوبی که از زیر چشم شروع می شود». باید بفهمد که چیست. دوباره می نگرد. روی سطح صاف برآمدگی کوچکی می بیند، یک برآمدگی دایره ای. و این طور است که حدس می زند چه دیده است. بله، دست خودش است که زیر سرش قرار گرفته و آن برآمدگی، جای غده کوچکی است که سالها ست دوستانه با او زندگی می کند. برای اطمینان از حدسش، مشتش را گره می کند و باز می کند. برآمدگی تکان می خورد. دست خودش است؛ خیالش راحت می شود.

 *****

 با دو دست در جیب راه می رود. این مسیر آشنا، همواره برایش مرموز بوده است، و یادآور یک آغاز، و یک پایان. روزهایی سخت بودند؛ تلخ، گس. دو صبح تار غبارآلود که افق حیات او را پنهان کردند. اما او هرگز سعی نکرد که این غبارها را بزداید و حتی کمرنگ کند. خاکستری هم رنگ زیبایی است برایش. چون آن را خوب می فهمد.

 *****

 ظهر است. گرم، شرجی و بدون سایه. خاک پودر مانند تفتیده زیر پایش است. هویت این سرزمین است این خاک. خاک خشک، اما مستعد. خاک تشنه. مثل لبهای او، خشکِ خشک. کافی است تنها یک بار با دهان نفس بکشد تا آب دهانش که حالا به سختی در کویر دهان می تراود، در لمحه ای خشک شود و با باد بگریزد.

سایه اش را می بیند که درست زیر خودش است. خسته است، اما غمگین نیست. سخت است روی این خاک و زیر این آفتاب دلگیر نباشد آدم، اما ممکن است. او باور دارد که ممکن است، یقین دارد، چون خودش دلگیر نیست.

 *****

 خورشید نزدیک افق است و دشت خاکی بین او و خورشید. گوشه و کنار نخلهایی دیده می شودو چندین تکه ابر خاکستری در آسمان. چه شکل جالبی دارند. آدم را مست می کنند. آسمان هم بی نظیر است؛ آبی تا نارنجی. از آبی تا نارنجی را دارد و این یعنی همه چیز. کمال، طیف. و نقاش با شُت خاکستری، اینجا و آنجا چند نقش خاکستری رویش انداخته است. می توانی جای شت را ببینی که روی طیف آبی تا نارنجی خود می نماید. خاکستری، رنگ غالب است که باید برجسته باشد.

زمین آب می خواهد و او فکر. او فکر می خواهد اما فکر خوراک می خواهد. در ذهن کلمه ای تکرار می شود:

«Observe,observe,observe…»

با خود می گوید فارسی بگو:

«مشاهده، مشاهده، مشاهده…».

اما Observe قویتر است و می چربد بر مشاهده. باید Observe کند؛ آنقدر که سیر شود. همه چیز را باید Observe کند؛ خاک را، آسمان را، خود را و خدا را. باید بفهمد که روی همه چیز گرد خاکستر نشسته و باید بفهمد که این رنگ را دوست دارد.

 *****

 پلی خاکستری از زیر چشم شروع می شود و امتداد می یابد. چشمها را می بندد. اول چشم چپ و بعد چشم راست.

روی پل خاکستری می دود و آرام، در خدای خاکستری محو می شود.

                                                                                  علی

                                                                                  مهرماه ۱۳۸۳

                                                                                  اهواز

برچسب‌ها: دلنوشته ها


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *