سه روایت از رفتن قدیمی ترین رفیق

این سه متن رو در صفحه فیسبوکم منتشر کردم. با تمام روح و قلبم نوشتم و اینجا می ذارم که جزیی از این وبسایت بشه. به خاطر قدیمی ترین رفیق.

پنجشنبه ۵ ژوئن – ۱۵ خرداد:

صبح بعد از اینکه نیک رو گذاشتم مدرسه اومدم و صفحه فیس بوکم رو باز کردم. دیدم پویا یکی از شاگردای قدیمم تو آموزشگاه عکس مهدی، پسر داییم رو گذاشته و نوشته که با اینکه نمی شناختمش و فقط تو آرایشگاه می دیدمش، خیلی از رفتنش ناراحت شدم. به عکس نگاه کردم. گفتم ببین مردم چه شایعه ها درست می کنن. رفتم توی صفحه پویا که واسش پیام خصوصی بذارم که داداش، مهدی پسر دایی منه. مریض هست ولی رو به بهبوده. آخرین آزمایشش هم روند بهبودی رو نشون داده. این عکسو مطلبت رو بردار.
ولی یهو به ذهنم رسید که برم و صفحه خود مهدی رو چک کنم. دیدم بله، مهدی ما پر کشید.
دنیا خورد تو سرم. مهدی فقط یه پسر دایی نبود. از وقتی که من چشم باز کردم، اولین همبازی من بود. توی اون دوران کودکی پر التهاب ما و توی اون فشارها و دلواپسی های خونواده ای که جنگ پر و بالش رو شکسته بود.
من برادر نداشتم و نزدیک ترین یار کودکی من، همین آدمی بود که الان هزاران کیلومتر اون ور تر آروم گرفته و حسرت بوسیدن پیشونیش روی دل من مونده.
من برادر ندارم. یعنی اونی که برادرم بود و اونی که کودکیم سرشار از خاطرات و بازی ها و جر زدن هاش بود، الان دیگه نیست.
واقعیت اینه که عمر انسان نسبت به عمر عالم هستی ناچیزه و در مقیاس عمر جهان، ۳۰ سال و ۱۲۰ سال، فرقی نداره. مهم اینه که وقتی چشم هاتو بستی، بگی که من خوب زندگی کردم. من بهترین بازی ممکن رو کردم و بی شک مهدی همین رو داره می گه.

MEH1

مهدی زندگیش رو خودش و با دستای خودش ساخت و کاری رو که فکر می کرد درسته کرد. شغلش عشقش بود و برای رسیدن بهش خیلی سختی کشید. مطمئنا اگه امکانات بیشتری داشت یا در جای بهتری زندگی می کرد، حرف های زیادی علاوه بر حوزه موسیقی در حوزه های دیگه هنر مثل نقاشی، خطاطی، مجسمه سازی، هنرهای نمایشی و … داشت. آدم به ابعاد ذهنی مهدی کم هست و هنوز که هنوزه، من کسی رو از نزدیک ملاقات نکردم که مثل او بتونه فیلم نقد کنه و شناخت همه جانبه روی سینما و جزییات هنری و تکنیکیش داشته باشه.
همه اینا که گفتم ویژگی های یه آدم ۳۱ ساله بود که از وقتی که یک سال و دو ماه داشتم باهاش رفیق شدم.
من و مهدی خیلی با هم فرق داشتیم. من درون گرا و ساکت و او برون گرا و پرشور بود. ظاهر من و او، حرف زدن و لباس و همه چی. هر کی منو مهدی رو جداگانه می شناخت و بعد می فهمید، تعجب می کرد. ولی وقتی پیش هم می نشستیم و گپ می زدیم، اینقدر نقاط مشترکمون زیاد بود، اینقدر زمینه های فکری مشترک داشتیم و اینقدر نگاه منصفانه اش به هر چیز رو تحسین می کردم، که می گفتم، این داداشه خودمه. این یار منه.
حالا اون رفت و من هستم. منم و ما هم تا فردایی خیلی نزدیک در مقیاس عمر این دنیا می ریم. ولی دوست دارم وقتی که می رم، اون لحظه که چشام رو می بندم و همه چی تموم میشه، لبخند رضایتی از آنچه که کردم و بودم، بزنم و راحت چشام رو ببندم. درست مثل مهدی.
منو ببخش رفیق که نیستم که در آغوشت بکشم. آهنگ هاتو گوش می کنم و شماره ات مثل شماره رها همیشه تو موبایلم می مونه.

 

جمعه ۶ ژوئن – ۱۶ خرداد:

بیست و هشت سال پیش بود که من ۵ ساله و توی ۴ ساله با هم در حیاط منزل مادربزرگ که آن روزها برایمان بیکران بود، بازی می کردیم که تو گفتی: «عمو مجید شهید شد». تو آن خبر مهم را به من دادی. در آن سن کم؛ و مایی که آن روزها و در سنی که اکنون فرزندم سپری می کند، می چشیدیم که مرگ و شهادت و جان دادن و داغ بر دل یعنی چه.
آن روزها از دست دادن آدمها عادی بود. دیدن مرد جوانی که با لباس رزم بیاید و از زیر قرآن رد شود و دیگر هیچوقت بر نگردد. همان عمو مجید تو و دایی مجید من هم. که هر دوی ما شاهد رفتن و هرگز برنگشتنش بودیم. همان عباس و کامران و مسعود و فیضی. همان جوان های با جربزه محله و شهرمان. همان پدرت که برای رفتنش صورت گرد و کوچکت غرق اشک می شد.
کاری ندارم به آن ایدئولوژی و همه آن میلیون ها اشتباهی که در آن جنگ رخ داد و بارها و بارها با هم درباره اش حرف زدیم و افسوس خوردیم. مهم سهم من و تو بود، که هجران بود. که غم بود و فغان و در آخر سکوتی مرگبار.

MEH2

حالا که ۲۸ سال گذشته، فکر نمی کردم و فکر نمی کردی که جوان بعدی خانواده که کوله بارش را می بندد، تو باشی. فکر نمی کردم کسی که اکنون می رود، آن کودک همبازی آن روز من است.
نمی دانم مهدی جان. نه انسان معتقدی چون تو هستم، نه سروی استواری مثل تو. به یادت درختی می نشانم و بر مزارت باران آرزو می کنم.

 

شنبه ۸ ژوئن – ۱۸ خرداد:

هشت و هفت ساله که بودیم، علیرضا سلیمانی قهرمان کشتی جهان شد و تو که همیشه اطلاعات ورزشی ات از من بیشتر بود، به من گفتی که سلیمانی تو کشتی اول شده و خیلی قویه.
بعد، مسابقات طولانی کشتی من و تو شروع شد. من به پیشنهاد تو «علیرضا سلیمانی» بودم و خودت شخصیتی که خودت ساخته بودی به نام «سلیمان تختی»! شخصیتی که از ترکیب قدرت سلیمانی و مرام و شهرت جهان پهلوان تختی بوجود آمده بود. من قدم از تو بلندتر بود و زورم به تو می چربید. ولی تو همیشه وقتی می باختی قاطی می کردی و شر به پا می کردی و من سعی می کردم که همیشه یک بار در میان از تو ببازم که گریه و های و هوی ات به آسمان نرود.

1546428_10200379713853935_1765678567_n
چند روز پیش علیرضا سلیمانی رفت. به همسرم می گفتم که او چه اسطوره ای بود برای من و مهدی. چه هیبتی داشت و چه جذبه ای. خواستم به تو زنگ بزنم و بگویم چه خبر پهلوان سلیمان تختی… و بخندی و بخندم و بخندانی. کاری که بهتر از هر کس دیگری بلد بودی.
به ساعت نگاهی انداختم و دیدم آن ساعت مناسب تماس با ایران نیست.
حسرت آن تماس هم بر دل من ماند. مثل هزار افسوس دیگر.
حالا من اینجا، تو آنجا آرمیده و سلیمان تختی در آسمان هاست با علیرضا سلیمانی… .

 

آهنگ فاصله ها، با صدای مهدی. امکان پخش آنلاین و دانلود فایل صوتی وجود دارد.

WwW.HOT-Music.Ir


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

18 دیدگاه برای “سه روایت از رفتن قدیمی ترین رفیق

  1. سلام

    قبل از هر چیز تسلیت عرض مى کنم. امیدوارم که غم آخرتون باشه.

    من همیشه وبسایت شما را دنبال کرده و میکنم و امروز با خواندن این متن واجب دیدم که اداى احترام کنم.
    آقا اشک ما رو هم درآوردى…

  2. سلام علی آقا.تسلیت عرض میکنم وامیدوارم دیگه هرگز غم نبینید.نمیدونم چی بگم.واقعا متاثر شدم مارو هم در دلتنگی وغمتون شریک بدونید.برای عزیز ازدست رفته شما آرامش و برای شما صبر وسلامتی وبقای عمر آرزومندم.

  3. تسلیت میگم علی جان. از خوندن این پستت خیلی متاثر شدم و اشک توی چشمهام جمع شد. من هم تو دوران جنگ عمو و داییم رو از دست دادم.
    از خدا برای پسر دایی نازنینت طلب آمرزش می کنم.

  4. واست ارزوی صبر و سلامتی دارم علی جان این چند وقت دل ما هم گرفته بود تمام صفحات فیسبوک مرحوم رو خوندم و نوشته هاش چه عشقی به باباش داشت خدا به شما و به خانوادش صبر بده

پاسخ دادن به دخترباران لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *