یک سفر کوتاه

فرصتی دست داد که بیام و بنویسم. خانومی ۳ شنبه و ۴ شنبه برای شرکت تو سمپوزیوم فولاد ماموریت تهران داشت و من و نیکی هم باهاش رفتیم. ۳ شنبه عصر با هم رفتیم فرهنگسرای نیاوران تا مجسمه های مومی موزه سنت پترزبورگ رو که موزه ملی امانت گرفته بود ببینیم. روز آخر نمایش بود و شانس آوردیم که دیدیمشون. خیلی زیبا و طبیعی ساخته شده بودن و مهمتر اینکه اغلب مجسمه ها از آدم های خیلی خاص درست شده بود. مثلا یه مرد با چهار تا چشم و مرد دیگه ای که یه صورت دیگه پشت سرش داشت و … . خیلی عجیب بود و شخصیت هاش واقعا روزگاری زنده بودن. ولی قسمت تاثر برانگیز کار نحوه نگهداری و نمایش بسیار بد این آثار تو فرهنگسرا بود. همشونو یه اتاق کوچیک چیده بودن و توضیحات و نوشته ها خیلی دور و گاه بی ربط بود و هیچ حفاظتی هم صورت نمی گرفت. البته وقتی آثار ملی خودمون اینقدر در معرض نابودیه٬ وضع آثار ملی دیگران معلومه.

روز پنجشنبه یکی از دوستان ما رو به روستای پدریشون تو الموت قزوین دعوت کرده بود. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. حدود ظهر و پس از گذروندن یه جاده پر پیچ و خم و کوهستانی به روستای زرآباد رسیدیم که اسمش روشه. یعنی از گذشته این روستا همیشه به خاطر دفینه های طلا و جواهر و … معروف بوده و خیلی ها از طریق پیدا کردن گنج و زیرخاکی به این روستا اومدن و میلیاردر شدن و رفتن.

ناهار رو خونه دوستم خوردیم و عصری با هم رفتیم تا یه مراسم سنتی عروسی رو تو روستا تماشا کنیم. خیلی جالب بود عروسیشون. لباس های محلی خانوم ها و رقص محلی با آهنگ های فارسی٬ کردی٬ گیلکی و … تو فضای باز میدان مانند که دورش پر از درخت بود. چوب بازی رو هم اونجا دیدیم و نیکداد کلی حال کرد. مراسم تا غروب ادامه داشت ولی اینقدر پشه زیاد بود که من و راز بیشتر زمان ها مشغول حفاظت از نیکداد بودیم!

عصرونه خونه باجناق دوستم بودیم. تو حیاط روستایی و کنار لوبیا هایی که تازه سبز شده بودن عصرونه خوردیم. نون محلی الموت به همراه پنیر خشک محلی که بهش «پنیر کوزه ای» می گفتن و ماست و هندونه. خیلی حال داد و حسابی رژیم شکنی کردیم.

صبح روز بعد به سمت قلعه حسن صباح راه افتادیم که یکی از جاذبه های مهم تاریخی در ایران به حساب میاد. واسه رسیدن به اونجا باید ۳۰ کیلومتر دیگه بالا می رفتیم. بین راه دوستم نگهداشت و گفت پیاده شیم تا دره حیرت آور «گرماگلو» رو ببینیم. یه دره باریک صخره ای که نظیرش رو فقط تو فیلما دیده بودم با یه رودخونه باریک که در اعماقش جریان داشت و در واقع این دره رو همون رودخونه تو دل سنگ حفر کرده بود. در طول میلیون ها سال شاید.

دره گرماگلو

خلاصه رسیدیم پای قلعه و من و خانومی به همراه دوستم و پسرش صعود از جاده خاکی و پله ها رو شروع کردیم. خانوم دوستم نمی خواست بیاد و موند تا نیکداد و پسر خودشونو نگه داره.

پله ها و راه نسبتا زیاد بود ولی ما نیم ساعته رفتیم بالا و شر شر عرق بود که از من می چکید. شاید اگه اون کیلوهای اضافی رو کم نکرده بودم وسط راه قل می خوردم و می رفتم پایین!

اون بالا٬ قلعه دنیای دیگه ای بود. نمی دونم شنیدین یا نه. این قلعه از سطح صخره شروع میشه و تو عمق صخره هفت طبقه فرو می ریره که فعلا فقط طبقه روی زمینشو در آوردن و بقیه ظاهرا در دست اقدامه. این قلعه رو حسن صباح روی صخره بسیار مرتفعی ساخته که شکل یه عقابه و الموت هم به روایتی به معنی آشیانه عقابه. این تخت سنگ واقعا بدون امکانات امروزی و پله و نردبان هایی که الان تعبیه شده غیرقابل دسترس بوده و حسن صباح که یه تروریست بوده در زمان خودش تو این مکان نیروهای خودشو شستشوی مغزی می داده و بهشتی رو در اعماق کوه ساخته بود و بعد از اینکه نیروهاش رو با حشیش به خلسه و هپروت می برد٬ اونا رو به بهشتش می برد و می گفت که این بهشت موعوده و اگه چنین و چنان کنین که من می گم٬ جاتون اینجاست و اونا هم فداییش می شدن.

دژ الموت

بگذریم. خلاصه ما به محل زندگی و حکمرانی چنین آدمی اومده بودیم که حدود ۱۰۰۰ سال پیش اینجا بود. زیر زمین و اصطبل و آب انبار ها جالب توجه بود و بوفه ای که قبلا مطبخ قلعه بود و ما ازش نوشیدنی خریدیم. پایین که اومدیم یه نون گرد و کوچیک محلی توجهمونو جلب کرد. اسمش «کلاس» بود. دو تا ازش خریدیم به همراه یه بسته پونه خشک شده.

بعد از قلعه تو شهر معلم کلایه ناهار خوردیم و به سمت «دریاچه اوان» راه افتادیم. یه دریاچه بسیار زیبا با ابعاد حدود ۲۵۰ در ۳۵۰ متر و عمق حداکثری ۸ متر. خیلی زیبا بود. دورش پر گیاهان سبز آبی و درخت بود و توش چندین قایق بادی و رکابی در حال گشت زنی بود. خیلی دوست داشتم برم تو آب شنا کنم ولی چون خونه ای که توش اقامت داشتیم حموم نداشت که دوش بگیرم٬ منصرف شدم. ظاهرا قراره که یه تله کابین هم در محل دریاچه احداث بشه.

دریاچه اوان

از دیدن دریاچه که سیر شدیم برگشتیم زرآباد و رفتیم باغ گیلاس دوستم تا گیلاس بچینیم. راز فوری رفت بالای درخت و شروع کرد به گیلاس چیدن و منو دوستم پایین درخت می چیدیم. نیکداد هم کمی دور و ور ما می پلکید و به قول خودش کمک می کرد و کمی هم با یه پیرمرد که تو باغ بود صحبت کرد و چایی خورد باهاش!

نیکداد

کارمون که تموم شد و به سمت خونه برگشتیم و تو راه از یه درخت کلی توت چیدیم و خوردیم و باید اعتراف کنم که تو عمرم توت به اون تازگی و خوشمزگی نخورده بودم.

۶/۵ عصر بود که به سمت رشت حرکت کردیم و سفر ۲ روزه رو به پایان بردیم.

 

اطلاعات مفید:

مسافت از قلعه تا قزوین: حدود ۹۰ کیلومتر

مدت زمان حدودی از قزوین تا قلعه: ۵/۲ ساعت

 

مسافت از دریاچه تا قزوین: حدود ۷۵ کیلومتر

 

بلیط ورودی قلعه: نفری ۲۰۰ تومان

 

بلیط ورودی دریاچه: هر خودرو ۲۰۰ تومان

 

نان «کلاس»: قرصی ۵۰۰ تومان

مکان های معروف دیگر: امامزاده سید علی اصغر٬ درخت خونبار الموت و رودخانه شاهرود.

محل های سوخت گیری: رجایی دشت و معلم کلایه

حیوانات وحشی: پلنگ٬ خرس قهوه ای٬ روباه٬ شغال٬ گرگ٬ گراز٬ عقاب٬ بزکوهی٬ قو٬ غاز وحشی٬ لاک پشت و خرچنگ

میوه و محصولات کشاورزی: گیلاس٬ گردو٬ فندق٬ لوبیا چیتی٬ آلو٬ زردآلو٬ انگور٬ آلبالو٬ گندم٬ جو٬ برنج٬ یونجه.

ماهی ها: قزل آلا٬ کپور٬ اردک ماهی.

 


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *