راز

تقدیم به همسر مهربانم، به مناسبت ششمین سالگشت آشنایی.

کلافه بود. کلافه و سردرگم در یک صبح تاریک زمستانی، و در این شهر ابری شمالی. همه چیز گویی او را می فشرد. فشاری که له نمی کرد، بلکه می فرسود، خسته می کرد و حتی پس از تسلیم رهایش نمی کرد. در چنگال این غول قوی پنجهء نامریی اسیر بود. دلگیر بود، غمگین. گویی سراپای وجودش را با غم سرشته بودند، غم… . برای او تنها وجود قابل باور، غم بود. اندوه. اندوهی سترگ بر او سایه افکنده بود. خورشیدش سرد و تاریک بود. مثل خورشید این شهر ابری شمالی. تاریک و بی رمق. هویت او غمش بود، همانگونه که هویت این سرزمین ابرش.

قدم زنان به ایستگاه اتوبوس نزدیک شد. بلوزی مشکی رنگ بر تن داشت و شلواری سرمه ای. چشمش همواره بر زمین بود. گویی ناگزیر، بخت شوم خویش را طی می کرد.

لحظه ای سر بلند کرد. محو شد. محو یک لبخند. محو یک موجود لطیف دست نیافتنی. چه زیبا بود این لبخند با شکوه! و چه دور. دورِ دور. مثل همه سالهای شاد کودکی. بس دور بود.

دخترک، زیبا بود. ساده و پاک؛ مثل شبنم. تمیز، دخترک رویا بود، سپیده. سپیده شامگاه زندگی او بود. جرقه ای بود، شعله ای و عشقی که بی گاهان آتشی در جان او افکند.

 *****

 وارد ساختمان شد. جسارت این را نداشت که دخترک را تعقیب کند؛ رویش را هم نداشت. پس ترجیح داد که برود در گوشه ای بایستد به انتظار او. به انتظار آن لبخند. به انتظار آن ملاحت. دخترک آمد، با صورتی کشیده و عینکی بر چشم. مانتویی سرمه ای بر تن داشت و مقنعه ای مشکی بر سر. پسرک با خود گفت: « چهره ای ناب دارد. زیبایی نجیبانه. چیزی فراتر از زیبایی. غرور، احساس و درک. یک زن کامل، پاک وبیتا؛ زنی شایسته عشق».

اما پسرک می ترسید. پسرک تنها بود. اگر غرورش لگدمال می شد؟ آه! چه برزخی! در برزخ عاشقی چه حال غریبی دارد یک مرد. ایستاد تا دخترک را خوب تماشا کند. دخترک گرم صحبت بود. می خندید، اما او نیز گویی غمی در دل داشت.

 *****

 استاد خواندن نام ها را آغاز کرد. آقای … آقای … خانم… . به نام دخترک رسید. پسرک گوش تیز کرد. دخترک «رازی» سر به مهر بود. راز خوشبختی او. اما رازها پنهان و دورند. چقدر فاصله بود میان او و دخترک؟ اندیشید: «تا بی نهایت».

 *****

چطور می توانست به او نزدیک شود؟ بهانه مسخره و تکراری جزوه گرفتن؟ دیگر چه چیز دیگری امکان داشت؟ احمقانه بود. خجالت می کشید. به دخترک نزدیک شد.

–  « ببخشید خانوم».

دخترک لبخند زد.

–  « خواهش می کنم. بفرمایید».

–   « کلاس امروز کجا برگزار می شه؟»

–   « کلاس روبرویی».

–   « ممنونم».

–   « خواهش می کنم».

گفتگویی ساده و کوتاه بود. پسرک را بیشتر آتش زد. چرا نمی توانست رک و پوست کنده بگوید که دوستش دارد؟ چرا نمی توانست لحظه ای غرور خود را نادیده بگیرد؟ مگر چه می شد؟ اما تا پایان و هیچ شدن فاصله ای اندک داشت. نمی توانست اندک مانده وجودش را بسوزاند. باید صبر می کرد. شاید آفتاب بر می آمد. شاید غمها تمام می شد. شاید… .

 *****

 روزهای شرجی تابستان چه بدیمن بود. بیماری مادر، نمرات پایین، بازگشت به جنوب و … . همه چیز بد بود. پسرک باید می رفت. باید دوباره از شهرش دور می شد. آن لبخند دور، چه دورتر شده بود. آن لبخند، حالا فقط یک رویا بود. آنچه پسر داشت تنها یک نام بود. نامی که همواره لبخندی روی لبهایش می نشاند و آنگاه افسوس بود. افسوس بود که می ماند؛ و هم او بود که می فشرد. حالا دیگر حتی نمی توانست گوشه ای بایستد و تنها کار لذت بخش زندگیش را که تماشای دخترک بود انجام دهد. باید می رفت.

 *****

جنوب با آفتاب داغش او را پذیرفت. آسمان همواره آبی بود. آفتابی که از غم روزهایش می کاست و کم رنگشان می کرد. آفتابی که به مبارزه می طلبید انسان را. ولی این مبارزه شیرین بود. سخت و سرگرم کننده بود. پسرک کوشید تا خود را بازیابد. کوشید تا بایستد. و ایستاد. چون کودکی نوپا، ایستادن و راه رفتن آموخت. آموختن و کار کردن آموخت. اما دخترک با او بود. آن راز در ذهن او پا برجا بود. انگار سالها بود که از او دور بود و گویی پیری بود که به عشق شیرین دوران جوانیش می اندیشید. آه! چه لذتی داشت آن روزهای ابری. دلگیر بود، اما به امید دخترک هر روز دزدانه به انتظار می نشست.

سالی گذشت و سالی دیگر پس از آن. سالهایی که پر از مبارزه بود. مبارزه ای که گاهی پیروزی داشت و گاهی شکست. گاه پر امید بود و گاه سرشار از نومیدی. اما او به پیش می رفت. کمی به جلو. و کمی جلوتر. و گاهی نیز به عقب. باید خود را باز می یافت. غرورش را، وجودش را، و ایمانش را. و چه دشوار بود شروع این زندگی دوباره. دل کندن از غمها و دلتنگی ها. بس نفس گیر بود. بالا رفتن از ژرفای نومیدی و رسیدن به مرز امیدواری سخت و دست نیافتنی می نمود. اما او تصمیمش را گرفته بود. می خواست زندگی کند؛ زنده ماندن صرف کافی نبود.

 *****

 روزی سرد و زمستانی بود. یادآور روزهای ابری پاییز زندگی اش. قدم زنان مسیر آشنا را طی کرد و وارد ساختمان شد. روح فضا دست نخورده بود و ظاهرش اندکی دگرگون. قدم به سرسرای دانشکده گذاشت و روی نیمکت کنار دیوار نشست. چه روزهای پر التهابی را در اینجا گذرانده بود. روزهای سیاه زندگیش، روزهایی که نه خود را دوست می داشت و نه خدایش را. ولی حالا به پشت سر می نگریست. به راه دشواری که تنها پیموده بود. به انگیزه ای که مرموزانه او را به فرار از آن گرداب بازداشت.

در خاطرات غرق شد. چه فاصله عمیقی بود بین جوان مشکی پوشِ آن روز و مرد سرمه ای پوش امروز…

آهی کشید و سر به زیرافکند. به یاد آورد یگانه امید آن روزهای سخت تنهایی و دلتنگی را. در ذهنش مرور کرد آن رویای دوردست را. کجا بود آن رویا؟ این فضا بی او زنده نبود. او بود هویت این فضا. این مکان با وجود رازآمیز او پیوند خورده بود. کجایی دخترک؟…

 *****

 نگاهش را به روبرو دوخت. غرق در رویا بود. دخترک می آمد. رویای دخترک نزدیکتر شد و آرام از مقابل چشمان او گذشت. رویا بود؟ یا واقعیت؟ آیا این صرفا یک خیال بود؟ چشمانش را به هم فشرد و عضلاتش را منقبض کرد. دوباره نگریست. دخترک آمده بود… .

 *****

 پسرک همان پسر خجالتی دیروز بود، اما پسرِ ناتوان دیروز مرده بود. او اکنون توانا بود و پر امید. می دانست که هر آنچه بخواهد می یابد. این را به خوبی فرا گرفته بود. پس باید می کوشید. با تمام ذهن و روح و وجودش. هر آنچه را که داشت، باید بکار می برد تا عشقش را به دخترک بنماید. او می توانست، چون می خواست.

*****

 با خودکار سبز، شماره تماسش را زیر کاغذ نوشت. بعد با دقت آن را تا کرد و در پاکت جای داد و به همراه چند هدیه کوچک، آن را در پاکت بزرگتری گذاشت.

 *****

 – « الو… . راز هستم».

و این زیباترین صدا بود. نفهمید که چه گفت  و جملات چگونه بر زبانش جاری شدند. اما فهمید که پیروزی از آن اوست. قلبش از شادی معصومانه و کودکانه ای لبریز شد. خندید. خنده ای از اعماق وجود. او برده بود … .

 *****

چه کسی بود که صدایش زد؟

– « علی…».

برگشت. قدمهایش را در آسمان بر می داشت. به صاحب صدا نزدیک شد. دوستش بود. یک برادر. او را در آغوش گرفت و خندید. غمها به کلی دور شده بودند و او اکنون، چون پرنده ای سبکبال، در آسمان شادی و امید پرواز می کرد. دخترک از آن او بود و عشق نور سخاوتمندانه اش را بر آسمان زندگی او گسترده بود.

 *****

 روزی سرد و پاییزی بود. روزی متفاوت با روزهای ابری زندگی اش. به همراه همسرش قدم زنان مسیر آشنا را پیمود و وارد ساختمان شد. ظاهر فضا دست نخورده بود و روحش دگرگون… . قدم به سرسرای دانشکده گذاشتند و روی نیمکت کنار دیوار نشستند. فردا مشتاقانه به انتظار آنها نشسته بود؛ با آسمان آبی و آفتاب طلایی اش… .

 نگارش: نوروز ۱۳۸۵


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *