چرا استرالیایی ها خانه را دوست دارند؟

دوستم استوارت ماجرا رو تعریف کرد:
یه دوستی دارم که توی کار سیستم های پیدا کردن نشت گازه. یه شرکت استرالیایی بزرگ هست که همه جای دنیا شعبه داره، این رفیقم هم توی دفتر همینجا (گیپسلند) کار می کرد، منم یه زمانی همونجا کار می کردم و باهاش همکار بودم.
شرکت از اینکه ما بریم و توی شعبه های کشورهای دیگه کار کنیم استقبال می کرد. نیروی متخصص کم بود و مثلا به خودم گفتن برو دو سال آمریکا، ولی هر چی فکر کردم دیدم نمی تونم با چهار تا بچه برم. زیاد به درد من نمی خورد.
به استیو کار توی دبی رو پیشنهاد دادن، به عنوان مدیر شعبه دبی که یه جورایی شعبه اصلی خدمات به کل خاورمیانه، آفریقا و قسمتهایی از اروپا بود. خب تو دبی به خاطر فعالیت شرکتهای نفت و گاز، تقاضا برای دستگاه های ما خیلی زیاد بود.
استیو که رسید اونجا، دید کارگاه دبی خیلی وضعش افتضاحه. یه عالمه تجهیزات قدیمی و آشغال و آهن پاره توی حیاط ریخته بود. خلاصه هدف اول رو، سر و سامون دادن اونجا تعیین می کنه. یعنی تمیز کردن و رد کردن آشغال ها.
خیلی از آشغال هایی که اونجا ریخته بود، ماسک و کپسولهای اکسیژن بود که تاریخ مصرفشون گذشته بود. یه عالمه توی حیاط ریخته بود و خیلی ها هم هنوز توی بسته بندی اصلی بودن و همه کاغذها و مدارکشون هم کنارشون بود.
خلاصه، استیو در عرض حدود یه سال، هر وقت که خودش و نیروهاش یه کم وقت داشتن، یه گوشه رو تمیز می کردن.
یه مخزن بزرگ آهنی هم گوشه حیاط افتاده بود که دائم ضایعاتی ها می اومدن و دوست داشتن اونو ببرن چون کلی سنگین بود و واسه اونا پول خوبی می شد.
استیو بهشون گفت که چند ماه به من فرصت بدین، من این مخزن رو پر آشغال می کنم، بعد شما می تونین مجانی ببرینش، به شرطی که آشغال ها رو هم ببرین تو محل دفن زباله خالی کنین. یعنی هم شما پول واسه مخزن ندین، هم ما پولی ندیم واسه بردن آشغالها.
خلاصه کار که تموم شد، اومدن و آشغال ها رو بردن. یه ماهی از ماجرا گذشت که یه شب ساعت دو شب، در خونه اش رو زدن. رفت درو باز کنه، یهو نور چراغ انداختن تو صورتش و چند نفر غول سر تا پا سیاهپوش، یه پارچه انداختن رو سرش و انداختنش تو ماشین و بردنش جایی که نمی دونست کجاست.
زنش هر جا زنگ زد و این ور و اون ور کرد، نفهمید که چی شده و کی بودن و کجا بردنش.
حالا بقیه از زبان استیو:
بردنم توی اتاق بازجویی. گفتن تعریف کن. ما همه چی رو می دونیم. گفتم چی بگم؟ گفتن همه برنامه هاتو تعریف کن. نیم ساعت وقت داری واقعیتو بگی، یا طوری محو میشی که هیچ کی ردتو پیدا نمی کنه.
خلاصه ماجرا اینکه اون آشغال جمع کن ها، به جای اینکه آشغال ها تحویل جمع آوری زباله شهر بدن، دو تا خیابون اون ورتر خالیشون کرده بودن توی یه زمین خالی. بعد بچه ها که تو کوچه بازی می کردن، ماسک ها رو برداشته بودن و زده بودن به صورتشون. مردم دیدن و زنگ زدن پلیس و فکر کردن حمله ای قراره انجام بشه. خلاصه قضیه چند ماه بعد از یازده سپتامبر بوده و کار به سیا و اف بی آی محول میشه و اونا هم با کنترل تلفن و همه ارتباطاتم، می بینن که به همه جای دنیا زنگ زدم و و حدسشون این بوده که سازمان دهنده یه عملیات بزرگ در سراسر جهان هستم!
خلاصه بعد از پنج ساعت بازجویی تو شرایط سخت سوارم کردن و بردن محل کارگاهمون. مجبورم کردن با دستهای لرزان و استرس وحشتناک کاغذها و مدارک رو بگردم و امضا و اسم او ضایعاتی که آشغال ها را تحویل گرفته بود رو پیدا کنم. حالا خدا رو شکر که من با روش استرالیا همه مدارک رو داشتم، وگرنه اونجا که ازین خبرا نیست.
خلاصه ولم کردن. زنم هم تا صبح هر جا که زنگ زده بود هیچ جوابی نگرفته بود.
فردای روزی که آزادم کردن، زندگیمو جمع کردم و برگشتم استرالیا. دیگه هم پامو بیرون استرالیا نمیذارم😂

IMG_20181105_131558


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *