سفر به ایران

سفر ما به ایران این بار در حال و هوای نوروز (۱۳۹۸) اتفاق افتاد و البته سیل که همه چیز رو تحت تاثیر قرار داد.
بیشتر روزهای سفر بارون ریز و مداومی می بارید و هوا سرد بود.
اما در مجموع خوب بود و خوش گذشت. دیدن خانواده و دوستان بعد از یه مدت طولانی چیزیه که هر سفری رو لذت بخش می کنه.
الان که نوشتن رو شروع کردم، ساعت حدود پنج صبحه و ما تو راه تهران هستیم که بریم فرودگاه و برگردیم خونه. یه چشمم به گوشیمه و یه چشمم به چشمهای راننده که نخوابه.
منظره ای که از پنجره می بینم بی نهایت زیباست. دو کوه خیلی بلند پوشیده از برف دو طرف جاده، فضای بینشون از مه غلیظ پر شده و هلال ماه با حرکت ماشین از پشت کوه ها هی میاد بیرون و غیب میشه. وقتایی که بیرون میاد نور نقره ایش رو می پاشه رو برفای سفید صحنه ای درست میکنه عین یه خیال.
برف زیادی باریده. نیک بیدار شده و برفو نگاه می کنه و میگه: “اگه دانلد ترامپ این برفو ببینه میگه گلوبال وارمینگ وجود نداره”. میگم “هیش، اگه بفهمه برفو تو ایران تحریم می کنه”.
بگذریم. یکی از لذت های سفر، روزهای آخرشه و انتظار برای دیدن خونه. خونه هم چیزی فراتر از یه ساختمون و وسایله. منظورم از خونه، نوع زندگیه که بهش عادت داریم. روزمره ای که درکش می کنیم و در اون راحتتریم. بیدار شدن به موقع، کار کردن، غذا پختن، مهمونی رفتن و از اوضاع و احوال روز حرف زدن.
و اما ایران. هفته اول سفرمون رو قطر بودیم. سرمون شلوغ بود و کمتر خوابیدیم و بیشتر راه رفتیم و گشتیم. هفته دوم فوق العاده سرمون شلوغ بود، یک روزش در تهران و بقیه اش در رشت گذشت و هفته آخر آروم بود و در چالوس زیبا سپری شد.

 

ir2 ir3 ir4 ir5
خیلی از چیزهایی که تو لیستمون بود تیک خورد. همه دوستان به جز یکی دو تا رو دیدیم. بعد از پنج سال وارد تهران شدیم و خونه خاله ام رفتیم و برای اولین بار خونه دخترخاله ام هم رفتیم.
دایی بزرگم رو بعد از هشت سال دیدم، دیداری که پر از احساسات شدیدی بود که نتونستم کنترلشون کنم. داییم، در اصل پدر بهترین دوستم بود که چند سال پیش پر کشید و یه حفره بزرگ توی قلبم گذاشت.
از دیدن، مصاحبت و گوش دادن به پدر و مادرم لذت بردم و بعد از هشت سال لحظه سال تحویل رو باهاشون بودم. از پدرم خواستم برام از چیزهایی بگه که نمی دونستم. با کوچکترین خواهرزاده ام که الان یه دختر زیبای شونزده ساله است، گفتگوی لذت بخشی داشتم و همینطور با پسر دایی دیگه ام. باشگاه کوچک خواهر بزرگم رو دیدم، با دوستان دبیرستانی قرار گذاشتم و همینطور با همکارهای سابقم.
سری به کوچولوهای تازه به دنیا اومده دوستان و فامیل زدیم. چهار تا پسر شش تا هجده ماهه. نو ترین ایرانی هایی که میشد پیدا کرد.
نیک به خوبی فارسی حرف زدن رو تمرین کرد. از لغاتی استفاده کرد که انتظار نداشتم و چیزهایی رو فهمید که فکرش رو نمی کردم. با جوک های ایرانی ارتباط برقرار کرد و خیلی از شوخی ها رو فهمید.
سری به روستای پدری زدیم. فهمیدم که چقدر طبیعت ایران زیباست. هنوز اگر برای نجاتش بجنبیم دیر نشده.
کتاب هم خریدیم و توی هفته آخر سفر کتاب “بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم” رو خوندم از “دیوید سداریس”. خیلی حال کردم باهاش.
از کارهایی که نتونستیم انجام بدیم و تیک نخورد، خوردن آش شله قلمکار، کله پاچه و شیرپسته بود.
طبق معمول همه حرف ها و راه ها هم به سیاست ختم می شه. توی این سفر فهمیدم که همه معترضند و از بیان اعتراض هم ترسی ندارن. ظاهر و طرز خرج کردن مردم اما با حرفهاشون تناقض آشکاری داره. گوشی ها اپل و سامسونگ، آخرین مدل های موجود، دوربین ها و مراسم، آنچنانی. عمل های جراحی زیبایی بسیار پر رونق. بینی ها به همون روال سابق جراحی میشه، لبها باد میشه، دندونها با چینی های براق جایگزین میشه و لبخندها روی لبها اصلاح میشه.
قیمتها در ایران نسبت به دفعه قبل که دو سال پیش بود شاید پنج تا شش برابر بود. کمترین تغییر توی کرایه تاکسی بود. قیمتها برای ما که دلار خرج می کردیم بالا نبود، ولی بدون شک برای اغلب مردم خیلی سنگین بود.
متاسفانه یه بار مسیرم به صرافی ها و چند بار به بانکها افتاد. یه ساختار پوسیده عصر حجری در دنیای مدرن امروز. بانکداری ایران فاجعه است، فرودگاه بین المللی اش شاید ده تا شعبه بانک داره که همشون از انجام امور ابتدایی عاجزند.
از چیزهایی که باعث تعجبم شد مدل لباسها بود. به خصوص مردانه ها. یک نوع جلیقه زیر کتی مد شده بود که خیلی عجیب و غریب بود. نوع حجاب خانم ها هم. ظاهرا هنوز طرحهای تجاوز به حق انتخاب پوشش توی عید شروع نشده، چون خیلی جاها مثل کافه ها و رستوران ها و حتی خیابون ها خانم ها روسریشون افتاده و بیخیالن.
همه چی هم طبق معمول گذشته فیلتره تو ایران و همه جوون و پیر انواع اقسام ابزارآلات دور زدن فیلتر رو دارن و حکومت دلش رو خوش کرده که داره فیلتر می کنه!
حالا که این نوشته رو تموم می کنم، بیش از سی و دو ساعته که تو راهیم.

یه ماراتن فوق العاده خسته کننده. هواپیما داره میشینه و گوشهامون داره میگیره!
در مجموع چطور بود؟ خیلی خوب. فکر نمی کردم که بتونیم اینقدر فشرده این همه آدم رو ببینیم و این همه کار رو انجام بدیم.


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *