بامدادم آخر، طلیعه آفتابم…

می خواهم امروز با یاد تو بنویسم. سالهاست که از آشنایی من با شعر بی نظیر تو می گذرد و من هرچه که از عشق یاد گرفتم، به خاطر تو بوده و کلام آسمانی تو. اگر از حافظ بگذریم، کسی را سراغ ندارم که همپایه تو فهمیده باشد مفهوم عشق را و همپایه تو، آنچنان مسلط باشد بر کلام که خواندن یک خط از اشعارش اشک را از چشمانم جاری کند.

شاملوی عزیز، خاطراتی با تو داشتم. خاطراتی با تو رقم می زنم. تویی که همیشه برایم معلم بوده ای. سال هاست که از احساس به دور مانده ام. سالهاست که درگیر روزمرگی های کسل کننده شده ام. ولی باز هم تو را در گوشه ذهنم داشته ام و باز هم اگر شعری باشد، شعر توست که در کلامم جاری می شود.

مسیح را با تو شناختم. مسیح همان «مرد مصلوب» بود که تو ساختی. مسیح همان من بودم و همان ما. آنگاه که می دید مرد اسخریوطی بالاتر از اب و ابن و روح القدس ایستاده است. مانند مسیح و مانند تو، تصمیم گرفتم که سرگردانی هایم را بر دوش گیرم و به جلجتا صعود کنم. افتان و خیزان، اما امیدوار. مثل تو، تا دم آخر بجنگم و مانند آن مرد اسخریوطی، فنا شوم در راهی که برگزیده ام.

با تو بود که عشق را شناختم. آنگاه که از شیارهای مورب گونه ها، حماسه ای عظیم آفریدی : « و گونه هایت با دو شیار مورب، که غرور تو را حکایت می کنند و سرنوشت مرا….» و من شب را تحمل کردم. نهایت عاشقی را با تو آموختم. «همان وعده دیدار در فراسوی پیکر ها» را می گویم. و با شعر تو، پسرکی شدم. «ماهان» تو و به سراغ «مختومقلی» رفتم. «در جستجوی تو به درگاه کوه گریستم و در آستانه آفتاب و علف». و به پاس عشقی که تو پروراندی، صلتی گرفتم. بامداد من، امروز، روزگار «آشنایی های ژرف تر» من با توست. روز نبرد عشق است با نفرت. روز پیروزی دلهای پاک است بر اهریمن. می خواهم مثل تو، بدون واهمه بجنگم. برای آزادیم، برای عشق، برای انسان.


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *