مادرم

یه پسر کوچولو بودم. تو بحبوحه جنگ ایران و عراق و خونواده ای که عزیزانشو تو این جنگ از دست داده بود. یادمه که خیلی به مامان وابسته بودم. شاید اون موقع حس نمی کردم، ولی الان می بینم که همش بهش چسبیده بودم. شاید ویژگی پسر بچه هاست این.

هر روز صبح که مامان می رفت مدرسه، یه گریه و ناله ای داشتم که چرا می ری و من کی باید برم مدرسه که مامان می گفت سه سال دیگه یا دوسال دیگه که همون یه سال دیگست که زود می رسه و می ری مدرسه! الان که نیکی رو می بینم که گاهی موقع رفتن خانومی گریه می کنه، یاد خودم و صبح های بارونی رشت و هوای تاریک و دلگیر ساعات اولیه صبحش می افتم.

گاهی بهانه می کردم که منم می خوام بیام مدرسه باهات و به یه دوز و کلکی بالاخره باهاش می رفتم.

تو مدرسه هم حسابی شیطونی می کردم. تو کلاس آواز می خوندم یهو و یا قدم رو راه می رفتم. با پسر یه معلم دیگه که اسمش ماهان بود بازی می کردم. همیشه آرزوهای کودکانم درباره آینده در حال تغییر بود. یه روز تصمیم می گرفتم که بنا بشم، یه روز دکتر و فرداش آشغالی. ماهان هم می گفت که وقتی بزرگ شد می خواد نخست وزیر بشه و تقریبا هم رو حرفش بود! حالا احتمالا پشیمون شده چون عاقبت نخست وزیرا تو این مملکت معمولا زندان و اعدام و ترور بوده و تو دوره حال هم که … .

یه روز یادمه که بچه های مدرسه ای رو که مامان معلمش بود، می خواستن ببرن سینما و مامان منو هم با خودش برده بود. واسه هر نفر یه ساندویچ کالباس درست کرده بودن. اسم فیلم هم « عقابها » بود – البته سالها بعد با دیدن تکرارش از تلویزیون اسمشو فهمیدم. من زود ساندویچمو خوردم و وسط فیلم به مامان گفتم بازم می خوام. مامان ساندویچ خودشو در آورد و داد بهم، یه کم که خوردم، گفت می تونم از اون ورش یه گاز بزنم؟ گشنمه. منم گفتم نه. ولی از وقتی ساندویچم تموم شد تا آخر فیلم جنگی و تا سالها بعدش، این بی رحمی خودم نسبت به مادرم رو دوشم سنگینی می کرد. با اینکه خیلی کوچیک بودم، مثلا ۴ یا ۵ ساله – یادم نیست – ولی نمی تونستم خودمو ببخشم.

حالا هم اینجوریه. دارم بزرگ می شم و بزرگ تر. خودم آدمی شدم و زن و بچه دارم و خونه و زندگی ای. ولی مامان همینطور داره فداکاری می کنه و منم همینطور بی رحمی. اون همینطور می بخشه و من همینطور … .

مطمئنم که نیکدادم هم تمام این محبت ها و فداکاری ها رو تجربه می کنه. شاید منم مث همه بچه هایی که دلشون می خواد واسه مادر و پدرشون کاری بکنن، ولی هیچ کاری از دستشون بر نمیاد، باید به خودم بگم : «اگه فرزند خوبی نیستی، لا اقل پدر خوبی باش».

تمام شد. همین.


همیشه فورا به کامنت ها جواب می دم. این دفعه کیبورد فارسی نداشتم واسه چند روز که به تعویق افتاد. باید ببخشین.




صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

2 دیدگاه برای “مادرم

  1. سلام عزیزم ، هنوزهم همون کوچولوی منی که قول میدادی توی کلاس آروم بشینی ومن درس بدم ولی با بوی سوسیس سرخ شده ی آقای دودمانی(سرایدارمدرسه) ناگهان در سکوت محض کلاس ریاضی فریاد میزدی (سان بیجی ی ی ی ) وهمه بچه ها باخنده وشادمانی از تو میخواستن بری پیششون و تو رو بغل کنن وببوسن وتو نمیرفتی … هنوز هنوز … و تنها آرزوی همه ی مادران سلامتی وخوشبختی وموفقییت فرزندانشان هست که بحمدالله هر سه نعمت را داری لازم است یادآوری کنم که بخاطرمشکلات جنگ وبیمارستان و… کسی در خانه نبودتا از تو مراقبت کند وگرنه من همیشه با نفس اینکارموافق نبودم وتو بدلیل بچه گی متوجه نبودی وبه حساب زرنگی وموفقییت خودت میگذاشتی . به وجود فرزندان قدرشناسی چون شما باید افتخار کرد نه (انتظار داشت) به عزیزم راز سلام برسان نیکی رو ببوس .

  2. آغاز سال نو میلادی ( ۲۰۱۴) بر شما وهمسر عزیزت و پسر نازنینت و خواهرگلت مبارکباد . ( بابا و مامان) با بوسه های فراوان برای هر ۴ نفرتان. خدانگهدار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *