بیگانه

دوره ای از زندگیم، بسیار وضعیت روحی بدی داشتم. بسیار سرخورده، بی هدف و افسرده بودم. دوره ای بود در سالهای اول دانشجوییم و همزمان درگیر ماجرا هایی شده بودم که برای هر نوجوانی در اون مقطع سنی پیش میاد. عشق و عواقبش و افت شدید تحصیلی به سراغم اومد و چرایی بزرگی در زندگیم به وجود آمد درباره مذهب و اینکه منی که در خانواده ای به شدت مذهبی به دنیا آومده و رشد کرده بودم، گاه و بیگاه دچار تردید های اساسی می شدم در اعتقاداتی که اصول مذهب بود و تجربه چند بار سوال پرسیدن و طرح مسائلم، برخورد های شدیدی بود که منو بیشتر توی خودم برد. سرخورده ام کرد و در عین حال بسیار تندرو تر. اما به هر حال من نوجوانی بودم که علیرغم همه افکار متفاوتی که می توانستم فقط و فقط در پستوی ذهن خودم داشته باشم، نیازهایی داشتم که تامین نمی شد. پس ذره ذره افسرده تر شدم و ذره ذره دور تر و دورتر از جامعه.

اون چه که توی همه اون سالهای بد و سال های کمی بهتر بعدش منو نگه داشت و کمک کرد، انگشت شمار دوستان با درکی بودن که اوقاتم باهاشون به چیزی فراتر از شوخ و شنگی های جوانی می گذشت. دوستانی کمابیش همدرد که البته وضعیتشون اغلب از من خیلی بهتر بود.

من اولین نفر در قبیله خودم بودم که می خواست طور دیگری باشه. کسی که می خواست تابوها رو بشکنه. کسی که می خواست خیلی چیزها رو کنار بذاره و در عین حال باید حرمت ها رو هم نگه داره و جلو دست اندازی به حریم خودش رو هم بگیره. وای، چه روزهای سختی بود و چه جدال نفس گیری.

افسرده شدم. به مشاور مراجعه کردم. مشاوری که فقط گذاشت من صحبت کنم و اول از در نصیحت و راه حل دادن در اومد و آخرش نگاهش عوض شد و از موضع معلمی اومد پایین و رودر رو و در یک سطح با من ۲۲ ساله نشست و به فکر فرو رفت و غمگین شد.

فکر کرد و گفت: « تو از قالب جامعه خودت خارج شدی. استاندارد هایی که دنبالش هستی عالی هستن، ولی اینجا نیست. با این کنار بیا و شرایط رو بپذیر و در این شرایط زندگی و جوانی کن».

Albert-Camus-74_lg

از اون روز بود که من فهمیدم که «بیگانه» ام. از اون روز بود که لحظه لحظه، روز به روز و سال به سال در ذهن خودم رمان بیگانه آلبر کامو رو که سالها پیش و در دوره دبیرستان خونده بودم رو در ذهن مرور می کنم؛ و اما از همان روزها بود که که شرایط رو نپذیرفتم، اما سعی کردم تا جایی که می تونم خودم باشم و از نشون دادن آنچه که هستم هراسی نداشته باشم.

بیگانه اون روز، هنوز بیگانه است. بیگانه اون روز، امروز شرابط آشنا تری با سرزمین جدیدش داره تا با زادگاهش. هنوز اما آدمهایی از وطن رو می بینم که به من یادآوری می کنن که گهگاه چقدر میشه با یک هموطن بیگانه بود.


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

7 دیدگاه برای “بیگانه

  1. این روزا این حس توتمام رگهای بدنم ریشه کرده. امروز صبح،توراه اداره تو این فکر بودم که با نزدیکترین افراد توزندگیم هم بیگانه ام………………..متاسفم برای این احساسی که دارم اما فکر نمیکنید که شاید دیگران (تو سطح وسیع کلمه جامعه) دارن ماروتشویق میکنند اینطوری باشیم.

  2. گاها وقتی از ما در مورد دلیل مهاجرتمون سوال می شه ناچاریم برای اینکه قابل درک باشه مشکلات مالی و دودوتا چهارتا های هر روزمون رو بهانه کنیم اما این بیگانگی که عمقش با اطرافیانمون هر روز عمیق تر می شه و این زندگی منزوی گونه توی لاک و جدا شدن از واقعیت های جامعه برای ما دلیل اصلی کندن از اینجاست .سخته اینکه بگیم تویی که نمونه ای از این جامعه هستی داری با عقایدت که غالب جامعه هم هست منو خفه می کنی .دارم از دست تو نوعی فرار می کنم .به ناچار می گیم می ریم بلکی اوضاع مالیمون بهتر شه …….اما این همه ماجرا نیست .مشکلات مالی هست اما حس غربت تو مملکت خودت بزرگترین انگیره رفتنه .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *