رودخانه برفی (۲۵)

یادداشت های سه تا پنج سال پیش:

۱

نیک یه هفته ای هست که مریضه و بردیمش دکتر و بر خلاف رویه معمول هم دکتر آنتی بیوتیک و دو تا داروی دیگه داد. دیشب تو خواب خر خر می کرد و بس که بد نفس می کشید، ترسیدیم و تصمیم گرفتیم بریم دکتر دوباره. ساعت ۱۱ شب بود و هیچ درمانگاهی باز نبود و تنها گزینه اورژانس بیمارستان بود.
رفتیم و پرستار اول معاینه اش کرد و مشخصات رو ثبت کرد و تشخیص خودش رو واسه دکتر نوشت. آخرش پرسید نیکداد توی استرالیا به دنیا اومده؟ گفتم نه، ایران. گفت فکر کنم دکتر شیفت ما هم ایرانی باشه.
منم کلی شاخ در آوردم که توی شهر ما، ایرانی دیگه ای هم پیدا بشه. ما کلا ۹ نفریم توی این شهر. خلاصه دکتر که در رو باز کرد، دیدم یه جوان خنده روی تابلو ایرانیه، عین رفیقم حامد شکریان بود. گفتم دکتر جون، ما فکر نمی کردیم که امشب قراره به فارسی مشکل بچه رو توضیح بدیم. می خندید.
گفت شما اینجا چیکار می کنین؟ توضیح دادم. گفتم خودت اینجا چی کار می کنی؟ گفت گاهی که بیمارستان برنزدیل پزشک کم میاره، من از ملبورن میام اینجا و کمک می کنم. اسمش سامان بود و ظاهرا اسم فامیلش «یزدی».
آدم گاهی می مونه که گاهی چه اتفاقاتی میفته. دو تا ایرانی توی حادثه ای که احتمال رخدادش واقعا صفره، ۱۳ هزار کیلومتر دور از وطن کله به کله می خورن و انگار که سالهاست همو میشناسن. کاش این مسائلی که بین ایرانیان استرالیا و کلا ایرانیان مهاجره کمتر بشه و ما «ملت» تر بشیم. مثل خیلی از کامیونیتی های دیگه مهاجران.
نیکداد هم بهتره خدا رو شکر.
همین

 

۲

اصطلاحات و کلماتی که بچه ها استفاده می کنن برای چیزها خیلی جالب و متفاوت از آدم بزرگهاست. گاهی آدم نمی دونه بچه ها صاف و ساده هستن، یا آدم بزرگها خیلی پیچیده. مثلا نیک به صندلی کنار راننده (یعنی صندلی سمت چپ جلو) می گه: «صندلی مامانی»😊

 

۳

تنها شرکتی که من توی ایران توش کار کردم، یه شرکت فولاد سازی توی شمال ایران بود که شرکت بزرگی بود و هشتصد تا هزار نفر پرسنل داشت.
وقتی من کارم رو شروع کردم، یه مهندس تازه فارغ التحصیل بودم و کاری که می کردم، کاری سطح پایین بود. روزهای اول کمک جوشکار و فیتر بودم، تا روز سوم که با یه هندی سوپروایزر انگلیسی صحبت می کردم و یکی از مدیرا منو دید و فهمید که می تونم انگلیسی حرف بزنم و یه چیزی حالیمه و کم کم اوضاع تغییر کرد.
یادمه یه نگهبانی داشتیم تو شرکت که نمی خوام نام و نشانش رو اینجا بیارم. یه بار با صدای بلندی منو صدا کرد و گفت: «آقای …، رشتی ها آدمهای خوبی نیستن، ولی تو خوبی!». خودش بچه یکی از شهرهای اطراف رشت بود و توی شهر من که مرکز استان خودش بود، واسه من چه چه می زد و منو در ذهن کوچک خودش بالا می برد تا دق و دلیش رو از رشت خالی کنه. کلا توی ایران این مسخره بازیها زیاده. تقریبا مثل همون آهنگ رشت و انزلی عماد قویدل.
چند سال گذشت و توی نظامِ حاکمِ پر از روابط، اون آقا به جایی رسید و یهو سر از جای دیگه ای در آورد تو شرکت. پوزیشنش عوض شد، اما رفتار جاهلانه اش نه.
روزی به من زنگ زد که فلانی که کارگر توئه، پدرش ایثارگره و فلان و بهمان. گفتم منظورتونو متوجه نشدم؟ گفت حقوقش رو ببر بالا دیگه مهندس. شما اگه تایید کنی و توی ارزشیابیش منعکس کنی، بقیه اش با من! گفتم آقای …، من مخلص همه ایثارگر ها هم هستم. ولی نمی تونم توی واحد تحت نظرم به خاطر یک نفر بلوایی ایجاد کنم. نمی تونم حقوق یه نفر رو از مافوقش و از کسایی که ازش بهترن بالاتر ببرم. می تونم؟ گفت لازم نیست که بقیه بفهمن. گفتم خودم که می فهمم!
خلاصه این آقا از من دلخور شد و برای من هم مهم نبود. من همیشه آدمهایی برام مهمن که ارزش وقت و احترامی رو که براشون قائلم، داشته باشن. ایشون هم از اون به بعد، همچین با ابهت خنده دار خودش با من روبرو می شد. منم اهمیتی نمی دادم. همیشه این جمله از یکی از مدیرانم توی گوشم بود که گفته بود: «حتی در سازمانهایی که روابط حرف اول رو می زنه، باز هم آدمهایی موفق ترند که اتکاشون به کیفیت کارشون و رعایت ضوابطه». من هم در تمام اون شش سال اتکام بر این دو چیز بود.
سالها گذشت و ما اومدیم اینور دنیا. حالا یکی یکی آدمهایی رو توی فضای مجازی ملاقات می کنیم که روزی می خواستن سر به تن ما نباشه. ما رو تو فیسبوک اد می کنن، پیامهای مهر آمیز میذارن. من اصلا آدم کینه ای نیستم. خیلی راحت می بخشم و گاهی اصلا رفتارهای بد آدم ها رو به حساب نفهمیشون می ذارم و ازشون دلخور نمی شم. ولی دقیقا به همین دلیل اخیر، یعنی نفهمی عده ای و به علاوه نداشتن حرف و فکر مشترک، باز نمی تونم این افراد رو به عنوان دوست خودم در فضای مجازی بپذیرم. دوست من در فضای مجازی باید در زندگی روزمره من، دوستی و محبتی بروز داده باشه. مگه نه؟
ارادتمند

 

۴

هم اکنون از یه جلسه اومدم بیرون که ترکیبش اینطوری بود:
هفت ملیت مختلف، پنج زن و ده مرد که اسم چهارتاشون دیوید بود😂

4

 

۵

چند روز پیش از طرف روزنامه شهر رفتن مدرسه نیک و از همه بچه ها عکس گرفتن که توی ویژه نامه پیش دبستانی های امسال چاپ کنن. عکس این آقا کوچولو هم رفت روی جلد روزنامه و امروز تو راه برگشت به خونه و فروشگاه و …، همه میشناختنش و واسش دست تکون می دادن!

 

۶

یکداد درباره عدد ۲۰۰ می پرسه: «بابا، دیبیس هست یا دیویس؟» گفتم: «دویست». میگه «اِ، نمی دونستم آخرش T داره» 😄


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *