سه روایت از زندگی

تصمیم گرفتیم که یکشنبه ها بریم دریا. البته خیلی وقته که می خواستیم برنامه ریزی کنیم ولی به خاطر کلاسهای من نمی شد. حالا یکشنبه هامو خالی کردم واسه اینکار. خوبیش اینه که روز وسط هفته است و سواحل کاملا خلوته. هم جای پارک هست٬ هم خبری از گیرهای الکی به دلایل مختلف نیست. یه ساحل خلوت و دنج طرفهای زیباکنار پیدا کردیم که تمیزه و ماسه ایه حسابی.

پریروز ساعت حدود ۵:۳۰ اونجا رسیدیم. نیکی یه کم ترسش از آب کم شد. درست جلوی ساحل یه فرورفتگی طبیعی به عمق حدودی ۳۰ سانتیمتر با شیب خیلی کم درست شده بود که پر آب بود و آبش زیر آفتاب گرم شده بود. نیکی رو گذاشتیم اون تو که حسابی کیف کرد. کلی آب بازی و شن بازی کرد و خلاصه منم باهاش رفتم به دنیای کودکی. دنیایی که همه ابعاد رو آدم خیلی بزرگ میبینه و همه چیز بدیع و جذابه. وقتی شنهای خیس رو تو دستم فشار می دادم و بهش نشون میدادم٬ خودم هم هیجان زده شده بودم. خیلی خوشحالم که خدا این فسقلی رو بهمون داده که می تونم باهاش به کودکی خودم برگردم و از چیزهای کوچیک لذت زیادی ببرم.


پوریا٬ دوست و همکارمون پس فردا میره از ایران میره به سوئد. واسه ادامه تحصیل و شاید ادامه زندگی برای همیشه. این روزا وقتی به دقت نگاهی به اطراف میندازم٬ میبینم که عده زیادی دنبال رفتن هستن و عده ای در حسرت رفتن. کسایی که راضین بمونن کمند.

۴ سال با پوریا دوست و همکار بودم. میزش روبروی من بود. واسم سخته که دیگه نبینمش. این احتمال واقعا زیاده که هیچوقت نبینمش. شاید ۲ سال دیگه منم ایران نباشم و تا حد نهایت از هم دور شیم. البته پوریا هم دنبال اقامت استرالیاست که در صورت درست شدن کارش ممکنه با هم باشیم دوباره.

نمیدونم. با اینکه از ندیدنش ناراحتم٬ از اینکه با قدرت ارادش تونست بکنه و بره تحسینش می کنم و خوشحالم واسش.


در آخر می خواستم از همسر خوبم بنویسم. معمولا خوشم نمیاد که بعضی ها تو وبلاگ ها خیلی قربون صدقه همسرشون میرن طوری که خواننده چندشش میشه. ولی نمی تونم چیزی هم نگم.

دیروز قرار بود واسه کمک به انجام کاری با خانومم باشم. ساعت ۷. زنگ زدم آموزشگاه که کلاسمو کنسل کنم که آقای مدیر گفت به دلایلی نمیشه. خانومم تنهایی اون کارو انجام داد و اصلا به روی خودش نیاورد که واسه انجامش اذیت شد. بعدش هم کلی با نیکی سر و کله زد تا من ساعت ۱۰ رسیدم خونه.

خسته و داغون بود ولی وقتی من با نیکی بازی می کردم پا شد و با اون حالش شام درست کرد و چایی گذاشت و واسم تو سینی گذاشت و از شدت خستگی رفت خوابید. بدون اینکه خودش یه لقمه بخوره.

خیلی ناراحت شدم. از اینکه نمی تونم کمکی بهش بکنم. به خاطر کار و به خاطر مشغله های مختلف زندگی. حالا می خوام این شعرو از بامداد شاعر به همسر خوبم تقدیم کنم. فکر می کنم به اندازه کافی گویا باشه که نیازی به پرحرفی من نداشته باشه.

غزلی در نتوانستن

   از دست های گرم تو

         کودکان توأمان آغوش خویش

               سخنها می توانم گفت

                     غم نان اگر بگذارد

                        * * *

نغمه در نغمه در افکنده

      ای مسیح مادر ای خورشید

            از مهربانی بی دریغ جانت

               با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد

                  غم نان اگر بگذارد

                     * * *

رنگها در رنگها دویده

      از رنگین کمان بهاری تو

            که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

               نقشها می توانم زد

                  غم نان اگر بگذارد

                     * * *

چشمه ساری در دل و آبشاری در کف

       آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن

            از انسانی که تویی

               قصه ها می توانم کرد

                  غم نان اگر بگذارد


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *