رودخانه برفی (۲۳)

۱
امروز زنگ زدم به Fedex که رسید پرداخت هزینه گمرک برای یکی از خریدهای شرکتو بگیرم. خانمی که پشت تلفن بود، خیلی بد صحبت می کرد. نمی دونم کجایی بود و چه لهجه ای داشت، ولی نه خوب می فهمید و نه می تونست خوب جوابمو بده. آخرش هم یه آروغ تو تلفن زد و گفت متاسفم (Sorry) و بعد اصلاح کرد که ببخشید (Excuse me). یاد پستی افتادم که آقای دستیاری در این باره گذاشته بود که ببخشید درسته واسه آروغ و اون یکی واسه گوزیدنه😄 خلاصه، بعد از ده دقیقه، نتیجه این شد که شماره یه نفر دیگه رو بهم داد که انگلیسی رو درست صحبت می کرد و پشت تلفن شیرینکاری هم نکرد😂

 

۲

یادداشتی از سه سال پیش به مناسبت روز مادر در استرالیا:
امروز روز مادر توی استرالیاست. چند روز پیش نیکداد می گفت که خانمی که به ما به عنوان مادر دوستش، ویلیم معرفی شده بود، مادرش نیست و Stepmother هست. مادر ویلیم فوت کرده.
از اون روز دارم به این کلمه فکر می کنم و معادل فارسیش. Stepmother از فرم و ترکیب کلمه اش بر میاد که به معنی زنی باشه که جا پای مادر گذاشته و مادر جایگزینه. ولی تو فارسی ما کلمه «نامادری» رو داریم. یعنی تاکید بیشتر بر مادر نبودنه. و من به شخصه از کودکی داستانهای زیادی شنیدم، راست یا دروغ از بی رحمی نامادری و شکنجه گری و آزار که همیشه به عنوان مترادف این کلمه توی فرهنگ ما بوده و تو مغرمون فرو رفته.
ولی واقعا مهربان بودن یک زن با یک بچه بی مادر، خیلی منطقی تر و طبیعی تر از بی رحم بودنشه. واسه همین هم کلمه انگلیسیش کلمه مناسبتریه. نمی فهمم که چطور یه آدم که خودش در سنیه که می تونه بچه داشته باشه، به بچه دیگری ظلم کنه. شاید نمونه هایی باشه، ولی به نظرم اصلا نباید تعمیمش داد و باید این طرز تفکر رو اصلاح کرد.
روز همه مامانهای خوب دنیا و همه مامانهای جایگزین خوب دنیا مبارک. دست همه تون رو می بوسم.

 

۳

این شانسو دارم که یکی از دوستان قدیمی دوره دانشگاه رو ببینم. سجاد، همکلاسی و همخونه ای سابق به همراه همسرش، مهمون ما خواهند بود. سجاد تو ایتالیا زندگی می کنه. خبر خوب دیگه اینکه نریمان، همکلاسی دبیرستانی که الان در سنگاپور زندگی می کنه رو هم هفته دیگه می بینم. خیلی هیجان زده ام😊

 

۴

یادداشتی از دو سال پیش:
وقتی کسی خارج از شرکت به تلفن اتاقم زنگ می زنه، بیشتر وقتها شماره اش میفته، بعضی وقتها هم شما منشی یا همون رسپشن میفته. منم همیشه که گوشی رو بر می دارم میگم:
– علی هستم. چه کمکی ازم برمیاد؟
معمولا وقتی شماره رسپشن باشه، خانم منشی از اون ور خط به شوخی میگه:
– منم لیزا. لازم نیست اینقدر رسمی جواب بدی!
منم برای چندمین بار توضیح می دم که اگه کسی از بیرون زنگ بزنه هم گاهی شماره لیزا میفته رو تلفنم.
خلاصه، هفته پیش چهار تا تلفن پشت سر هم داشتم که شماره لیزا افتاده بود. سه تای اولو که برداشتم همینطوری شد و قاه قاه می خندید. چهارمی که شماره اش افتاد، گوشی رو برداشتم و گفتم:
– سلام لیزا! چطوری؟
خانم اون ور خط جواب داد:
– ممنونم تو چطوری علی؟
چند جمله ای رد و بدل شد و دیدم خدایا این که لیزا نیست. خودشو معرفی هم نکرده! با احتیاط پرسیدم ببخشید، من اسمتون رو متوجه نشدم.
گفت: «اگه متوجه نشدی از کجا گفتی سلام لیزا؟»
ماجرا رو براش توضیح دادم. این لیزا یه لیزای دیگه بود و از یه شرکت دیگه تماس گرفته بود.
خلاصه با خودم عهد کردم که شماره راز هم که افتاد بگم:
– – علی هستم. چه کمکی ازم برمیاد؟ 😆

 

۵

استرالیایی های با اینکه تیم فوتبال خوبی دارن، چندان به فوتبال اهمیت نمی دن. واسه همین اگه کسی رو ببینم که فوتبال حالیش میشه، انگار که یه ایرانی دیدم! کلی ذوق می کنم!
امروز، اِیدن، مدیر یکی از بیزینسهایی که ازش خرید می کنیم اومده بود شرکت. می دونستم که فوتبال بازی می کنه چون یه بار عکسشو تو روزنامه محلی دیده بودم. سر صحبت باز شد و درباره ساکروها (عنوان تیم ملی فوتبال استرالیا) صحبت کردیم و گفتم که من دو تا تیم رو دنبال می کنم، ایران و استرالیا. گفت: «تیم خوبیه ایران؟ با کی بازی دارین؟»
گفتم: «مراکش».
– مراکش هم چندان تیم قوی ای نیست، فکر کنم هم سطح ایران باشه.
– آره، به نظرم هم سطحند.
– خیلی خوبه که تیمی مثل ایران موفق بشه، با همه اون اتفاقات بدی که تو خاورمیانه میفته. یه کم خوشحالی هم واسه مردم لازمه.
– من 😐
– یه چیزی چندی پیش دیدم. احتمال زیاد چرت و پرت بود. ولی خیلی خنده دار بود. می گفت زنهای ایرانی برای رفتن تو ورزشگاه ریش و سبیل می ذارن.
– منم با سر افکندگی تایید کردم.
– واقعا؟
– آره واقعا.
خلاصه خداحافظی کرد و رفت و منم فهمیدم که خیلی خوبه که مردم استرالیا فوتبال رو دنبال نمی کنن😔

 

۶

همکار پرتغالیم موقع ناهار اومد و داد زد:
Good play Ali.
حواسم نبود. گفتم: “چی؟”
دوباره گفت:
Good play. Well done!
یعنی که خوب بازی کردین. آفرین!
ازش تشکر کردم و برای تیمشون آرزوی موفقیت کردم. هرچند اصلا از سبک بازی پرتغال خوشم نمیاد.

 

۷

نیک امروز اپ رادیو جوان رو توی گوشیم دید، گفت: “آها، یادمه یه جایی توی چالوس اسمش رادیو جوان بود!”
چالوسی ها می دونن که منظورش “خیابان رادیو دریا” بود. اینطوریه که بچه های ما مهاجرها هنوز با سرزمین مادری ارتباط برقرار می کنن و ازش خاطره و بهش وابستگی دارن😊

 

۸

یه خانم انگلیسی همکارم که از قضا امروز آخرین روز کارش تو شرکته چند روز همش می گفت که بازی فینال که انگلیس حتما توش هست همزمان شده با فینال مسابقات تنیس ویمبلدون و فدرر هم گفته که مخالف تغییر زمان بازیه و حالا این خانم عاشق فوتبال و فدرر چیکار کنه؟ خلاصه دیوونه ام کرد این چند روز. امروز بهش گفتم مشکلت حل شد، هر دوشون حذف شدن😄 کارد می زدی خونش در نمیومد😂
اون یکی همکار انگلیسیم که یه آقای چاقالوی طرفدار منچستریونایتده رو دیدم. گفت پنجاه و شش سال صبر کردیم، بیست و هشت سال دیگه هم می تونیم صبر کنیم😂

 

۹

امروز که از سر کار برگشتم، دیدم ماه و زهره مقارنه خیلی زیبایی دارن. دوربینو درآوردم و با مهارت نداشته خودم چند تا عکس گرفتم از این صحنه زیبا.

IMG_1488
دیدم صدایی از پشتم میاد. مشغول عکس گرفتن بودم و چند ثانیه بعد برگشتم. دیدم سه تا بچه قد و نیم قد توی تاریکی منو نگاه می کنن. یکیشون پرسید از ستاره عکس می گیری؟ گفتم آره، ماه و زهره که کنارشه. گفت اسمش چی بود؟ گفتم زهره البته انگلیسیشو گفتم یعنی ونوس.
نزدیک تر شدم و گفتم این سه تا فسقلی اینجا چیکار می کنن بدون بزرگتر؟
پرسیدم خونه تون همین اطرافه؟
یکیشون که یه پسر چشم و ابرو مشکی بود گفت آره. از این وره. و اشاره کرد. یه لحظه به ذهنم رسید که شاید بچه خونواده هندی نبش خیابون باشن. ولی با خودم گفتم که بهتره مطمئن شم.
نگاه کردم و دیدم دو تاشون پا برهنه ان و ژولیده. یکیشون خیلی کوچولو بود، مثلا دو ساله. گفتم شما سردتون نیست؟ با سر اشاره کردن که آره. گفتم گم شدین؟ یکی از پسرا فوری گفت آره. ما رو می بری خونه؟ اون یکی گفت نه، می ریم خودمون. گفتم مطمئنین؟ سردشون بود و تسلیم شدن. گفتم بیاین تو ماشین که بریم و خونه تو رو پیدا کنیم.
اینقدر کوچیک بودن از شیشه بیرونو نمی دیدن. راز و صدا کردم و رفتیم توی همون محله خودمون کمی چرخیدیم تا خونشونو پیدا کنیم. همش آدرس های متناقض می دادن. اون یکی که می گفت بلدم، می گفت خیلی خیلی باید دور شی از اینجا.
برداشتمون اینه که یکیشون رفته سراغ اون دو تای دیگه و گفته بیاین فرار کنیم. همشون هم فسقلی. بزرگه شاید پنج ساله بود. به من می گفت که دور دور شو که فرارشون موفقیت آمیز باشه!
خلاصه دیدیم که بهترین و عاقلانه ترین راه اینه که بریم اداره پلیس.
رسیدیم و برای افسر توضیح دادم. بچه ها رو بردیم تو. دلم نیومد دختر بچه رو پا برهنه بذارم روی زمین سرد. بغلش کردم و بردم تو. پلیس تشکر کرد و شماره تلفن هامون رو گرفت و گفت که حتما پیدا می کنن والدینشونو.
به احتمال زیاد از خانواده های بومی استرالیا بودن و خیلی ناراحت شدم که چطور بعضی از بچه ها از داشتن یه خونواده سالم و شاد محرومند. ساده ترین نیاز یه بچه. البته امیدوارم اشتباه کنم و این اتفاق فقط به خاطر سهل انگاری والدین باشه و آدم های خوب و سالمی باشن.
به هر حال، خوبه مواظب کوچولوها باشیم. از این به بعد هروقت مقارنه ماه و زهره رو ببینم، یاد امشب می افتم.

 

می تونین کانال رو با نام صدای استرالیا و به آدرس t.me/voiceofau دنبال کنید.


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *