رودخانه برفی (۲۲)

۱

دیروز صبح که رفتم سر کار، با صحنه تکان دهنده ای روبرو شدم. اتاق کارم که هم رییس و هم سوپروایزر توش هستن، خالی بود و شلوار رییس روی صندلی بود! گفتم ای داد بیداد، حتما جایی قایم شده که بهم شبیخون بزنه، که خدا رو شکر اینطوری نبود😃 بعد فکر کردم نکنه کسی بلایی سرش آورده که بازم خوشبختانه اینطوری نبود😝
خلاصه صندلی رو جابجا کردم، دیدم همه لباساش اونجاست! خط تولید توقف داشت و رییس با لباس مکانیکی به یاد قدیما پریده بود که درستش کنه! بعد که اومد فهمیدم که چهار بار شکمش بین ماشینهای مختلف گیر کرده بود😄

 

۲
استرالیا بس که بزرگه، برای این ور و اون ور رفتن توش باید مجهز باشین. مهمترین چیز اینه که اگه اهل طبیعت گردی هستین، مطمئن باشید که علاوه بر اینکه ماشینتون به درد این کار می خوره، وسایل ایمنی لازم رو هم داشته باشین.
توصیه من بر اساس تجربه ام اینه:
ده لیتر آب، تسمه برای بکسل کردن احتمالی ماشین، سیم های باتری به باتری کردن، نقشه کامل منطقه و شارژر موبایل. اینا که گفتم، خیلی خیلی مهمه و ممکنه هیچوقت لازم نشه، ولی وقتی جایی گیر کنین، جونتون رو نجات میده. حتما سعی کنین سرویس امداد جاده ای بخرین و چند تا کنسرو غذا همیشه تو ماشین داشته باشین. تو این کشور به سادگی می تونین توی یه جاده خاکی گیر کنین و تا سه روز کسی از کنارتون رد نشه. پس احتیاط شرط عقله😊

 

۳
چای و قهوه تقریبا به طور مساوی نوشیدنی های گرم مورد علاقه اوزی ها هستن. اینکه میگم مساوی هیچ پایه علمی ای نداره و فقط بر اساس دیده های خودمه. من آدم چای خوری هستم و راز هم قهوه خور. البته چای و قهوه اینجا با ایران خیلی متفاوته. ده نوع مختلف درست کردن قهوه وجود داره و چای هم چند نوع داره، ولی تفاوت اصلی اینه که چای با شیر صرف میشه.
من تو این چند سالی که اینجا بودم، به چای با شیر هم عادت کردم و اعتقاد دارم که بعضی چای ها رو فقط با شیر میشه نوشید.
مخصوصا وقتی چای خیلی قوی و پر رنگ باشه، مثل چای English Breakfast. ولی خب تقریبا همه ایرانیها و دوستامون از شنیدن خوردن چای با شیر حالشون بهم میخوره.
اوزی هایی که چای می خورن، اغلب چای خورهای خفنی هستن. مثلا چهار تا شش تا چای کیسه ای رو توی یه لیوان میذارن و می نوشن.
توی تیم ما هم چند تا از همکارا چای خورن. دیروز به یکیشون می گفتم که تو ایران در همه محلهای کار شغلی وجود داره واسه چای آوردن واسه بقیه به نام آبدارچی😃 دهنش تا آخر روز از تعجب نیمه باز مونده بود. هی می گفت تو چرا اومدی وقتی سر کار یه نفر واست چای هم می آورد؟😃 البته بهش نگفتم که بلانسبت مثل سگ از آحسین، آبدارچیمون می ترسیدیم چون شخصیت مورد اعتماد برادر مدیرعامل بود و مدیر کارخونه هم جرات نداشت بهش حرفی بزنه!😝

 

۴

تری، همکارم امروز از بچه هاش می گفت. پسرش تراویس، موسیقیدان به نام استرالیاست که با نام Travis John تو استرالیا شناخته میشه و کارهاش از رادیوی معروف Triple J دائما پخش میشه.
تراویس فعال حقوق بشر هم هست و هرجا حق اقلیتی ضایع بشه، اونجاست برای اعتراض.
تری می گفت که خونه شون تا هفت سالگی تراویس و شش سالگی دخترش تلویزیون نداشتن، چون کتاب و موسیقی سرگرمی اصلی خونواده بوده و هست. میگه تراویس یه رمان رو که تموم کرد، ممکنه یه کتاب درباره فیزیک بخونه، و بعدی فلسفی باشه و بعدتری موسیقیایی.
بچه هاش جزء نوابغ به حساب میان، با اینکه به خاطر کار تری، شاید نصف روزهای سال مدرسه نرفتن.
تری خودش بچه ای بود که به خاطر فقر خونواده اش، توسط یه خونواده ایتالیایی بزرگ شد و اینطوری بود که دائما موسیقی و اپراهای ایتالیایی دید و شنید و نتیجه اش عشق به موسیقی تو بچه هاش بود.
برای عروسی تراویس، هجده باند معروف موسیقی استرالیا، برنامه اجرا کردن. همه اش رایگان برای تراویس جان😊❤️

 

۵
نوروز تو استرالیا زیاد معنی نمیده. نه بوی بهار هست، نه عید دیدنی، نه عیدی و ماهی قرمز و لباس نو و نه تعطیلی. همه اینها وقتی که تنها خونواده ایرانی شهر باشین، باز هم بی معنی تر میشه.
به روال معمول هفت سین میچینیم، تحویل سال بیدار میشیم و به خونواده و دوستان تبریک میگیم. الانم به شما میگم: سال نو مبارک😊
سالی یه بار همکارا کم و بیش میشنون که چیزی به نام سال نوی فارسی وجود داره و اسمش نوروزه. درکش نمی کنن. به نظرشون تاریخ و سال فقط همون میلادیست و بقیه وجود ندارن!
خیلی ها هم اصلا نمی فهمن. مثلا رییسم فکر می کنه من دو تا تاریخ تولد دارم، دوم دسامبر و یازدهم سپتامبر! دومی معنی یازده آذره واسش😃

photo_2018-05-03_22-52-15

 

۶

جمعه، تولد نیکداده. پسرمون نه ساله میشه. نکته جالب اینه که تولدش میفته روز جمعه عید پاک! یعنی روز به صلیب کشیده شدن مسیح و به اصطلاح عاشورای اینا😊 البته به جز خیلی مذهبی هاشون، کسی واسش مهم نیست ولی خب همه جا تعطیله.

 

۷
سقف کارگاهمون پوسیده شده و دارن عوضش می کنن. چهار تا کارگر حلبی ساز اومدن و اینقدر سر و صدا زیاده که دیگه درست نمیشنوم. همش هم دارن داد می زنن، هشتاد درصد حرفاشون هم صد تا یه غازه. چرت و پرت. اون بالا هستن و نمی دونن که چند ده نفر تو کارخونه مزخرفاتشونو میشنون. قیافه و تیپشون هم در نوع خودش کمدی. از شکم و مدل ریشو زیر بغل پارشون گرفته، تا گیراییشون در فهم مطلب و رعایت کردن نکات ایمنی.
حالا طبق معمول، این ماجرا برای من قرینه ای تو وطن رو یادآوری می کنه. حلبی ساز معروف محل به نام ممد حلبی ساز و پسر مزخرفش به نام حسین بلندگو. این پدر و پسر رو سقف خونه های دو طرف کردمحله که محل ما بود کار می کردند و ورای بیست خونه و خونواده و آدمی که بینشون بود حرف می زدند. صداشون بی نهایت بلند و فراتر از تصور گوشخراش بود. احتمالا جز ویژگیهای این کاره. بس که سر و صدا زیاده، صداهاشون نمی رسه به هم و هی فریاد می زنن.
نکته خنده دار این بود که یه ماه رمضون، که اذان و حرفهای امام جماعت از بلندگوی مسجد پخش می شد، یهو ممد حلبی ساز میکروفن رو قاپید و آنچنان صلواتی داد که محله لرزید و نمی دونم چند تا شیشه پنجره شکست😂

 

۸
امسال، یکی از کم بارون ترین سال های نیم قرن اخیر تو استرالیاست. تو شهر ما، با اینکه تو ماه دوم پاییز هستیم، دو ماهه که بارون نیومده. طبیعت فوق العاده خشکه و خاک ترک خورده.
اخبار بحران آب رو از ایران میشنویم، ولی این مشکل جهانیه. هرچند مشکل ایران خیلی خیلی جدی تره.
تو غرب، دوش گرفتن سه تا پنج دقیقه ای رو توصیه می کنن و استفاده از ماشین ظرفشویی رو به جای شستن با دست. به علاوه گاهی شستن ماشین و آب دادن چمن ها ممنوع میشه.
ما تا رسیدن به اون جاها خیلی راه داریم، ولی شاید اولین قدم این باشه که دوش گرفتنمون رو کوتاه کنیم. اگه سه دقیقه ای نمی تونیم، دستکم نیم ساعته هم نباشه.

 

۹
جا افتادن مهاجرها تو کشور جدید، فرآیند خیلی سریعی نیست. خیلی کند اتفاق می افته و لایه لایه است. هم آدمها کم کم آدم رو می پذیرند، هم خود آدم کم کم یاد می گیره که چطور مثل بقیه بشه.
ساخت خونه رو که شروع کردیم، همسایه دید خیلی مثبتی نداشت. دور باغچه اش طناب کشیده بود. وقتی هم که مستقر شدیم، به روال معمول نیومد و خوشامدی نگفت.
وقتی هم که لودر آورده بودیم واسه کندن و صاف کردن حیاط، کلی داد و بیداد راه انداخت که سر و صدا کردین و خاک بلند کردین.
حالا بعد یه سال، دوست شدن. برام دو تا بسته بذر چمن آورد که صد دلار میشه، هر دفعه جلوی در می بیندم، فوری میاد جلو و سر صحبتو باز می کنه کل اطلاعات محل رو بهم میگه. چند روز پیش گفت یه قرار بذاریم معرفیتون کنم به بقیه همسایه ها. خانمش هم اومد و کلی از چمن هایی که کاشتم تعریف کرد.
حالا این یه نمونه همسایگیه. تو کار هم همینه. تازه بعد پنج سال به عنوان یه خودی بهم نگاه می کنن که می دونه چی میگن، شوخی هاشونو می فهمه و میشه باهاش شوخی کرد. واسم به سبک خودشون شایعه می سازن که برای من نشونه صمیمیت و اعتماده.
حالا اینو خواستم بگم که مهاجرت صبر و حوصله زیادی می خواد. اینکه تو خیابون راه بری و یکی بزنه پشتت و بگه نیک رو دیدم که با دوچرخه تو خیابون می رفت، حس خوبی میده که تعریفش سخته. مهمترین مفهومش برای من اینه که تو خونه هستم و با آدمهایی که میشناسمشون و منو میشناسن و براشون اهمیت دارم.
نمی دونم چند سال دیگه چطور فکر می کنم، ولی این حس و حال امروزمه😊

 

می تونین کانال رو با نام صدای استرالیا و به آدرس t.me/voiceofau دنبال کنید.


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

2 دیدگاه برای “رودخانه برفی (۲۲)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *