رودخانه برفی (۲۰)

یه مقدمه تکراری:

به توصیه یکی از دوستان به فکر افتادم یه کانال تلگرام درست کنم. هم نوشتنش راحتتره، هم در دسترس تره واسه کسایی که می خونن. هر وقت چیزی به ذهنم برسه فوری تو کانال می نویسم و سعی می کنم ماهی یک بار همه مطالب رو اینجا تو وبلاگ آپلود کنم. اینطوری راحت تره خیلی. می تونین کانال رو با نام صدای استرالیا و به آدرس t.me/voiceofau دنبال کنید.

 

۱

یکی از قدیمی ترین دوستانم، یعنی همکلاسی پنجم دبستانم اینجا تو استرالیا و در نزدیکی ماست. بچگی همیشه می رفتیم خونه هم و بازی می کردیم. یه میکرو داشت که اون دوره آخر عشق بچه ها بود و یه گربه داشتن که سیب زمینی پخته می خورد. مادری داشت بسیار مهربان و صمیمی که الان تو آسمون هاست و خونواده های هم رو میشناختیم. بعد از کلاس پنجم از هم جدا شدیم و وقتی دوباره همکلاسی شدیم، کلاس معادلات دیفرانسیل توی دانشگاه گیلان بود.
توی این دوره طولانی هر دومون خیلی خیلی عوض شده بودیم و فرصت دوستی دوباره کوتاه بود.
تا اینکه رفیق ما یکی دو سالی زودتر از ما اومد استرالیا و دست تقدیر هر دوی ما رو به خاطر کار نهایتا به این ایالت رسوند. اما هدف از این نوشته اینه که امروز افتخار می کنم به دوستی با شایان. به اینکه یکی از پر تلاش ترین آدمهایی که تو زندگیم دیدم، رفیق دبستانی منه. اینکه خودم شاهد تلاش خستگی ناپذیرش بودم تا امروز که اختراعش تو این کشور اینطور صدا کرده و تبدیلش کرده به یک چهره موفق علمی و آبروی جامعه ایرانی. شایان که دکترای نساجی داره و استاد و پژوهشگره، پارچه ای اختراع کرده که می تونه مثلا موبایل رو شارژ کنه. تقریبا تمام رسانه های بزرگ دنیا این خبر رو پوشش دادن و خبر جهانی شده. چند روزیه که احساس خوبی دارم، خیلی خوب 😊❤️

1511358709782

 

۲

یه پروژه نصب بزرگ تو شرکت داریم که قراره ظرفیت تولیدمونو خیلی بیشتر کنه. واسه همین این روزا دیوانه وار مشغول کاریم. بعد از سه ساعت کار خواستم تو وقت استراحتم یه چای بخورم. ریختم و نشستم تا یه کم خنک شه، یهو یه نفر اومد و باهام کار داشت. کار اونو انجام دادم و اومدم چایمو بخورم، دیدم دو تا مگس که ظاهرا در حال انجام یه کار بی ادبی بودن توی چاییم غرق شدن😐 اومدم چایمو عوض کنم، مامور بازرسی بیمه اومد و رییس گفت کاراش رو انجام بدم. چاییمو با دو تا مگس توش ول کردم رو میز و رفتم کار اون آقا رو راه بندازم. وقتی برگشتم، لیوانمو شستم و چای جدید ریختم که تراویس همکارم اومد و گفت که می تونم فلان قطعه رو واسه پروژه بگیرم؟ چایو گذاشتم پریدم تو ماشین و قطعه رو خریدم و وقتی برگشتم چای یخ شده بود. چای بعدی رو ریختم و این بار رفتم پشت میزم و داغ داغ خوردمش. خلاصه این بود ماجرای کوفتی که به اسم چای نوشیدم😡

 

۳

به کریسمس نزدیک میشیم و همه چی بوی سال نو میده. امروز تو رادیو محلی میگفتن که کریسمس دیگه یه جشن مذهبی نیست بلکه یه جشن خانوادگی چند فرهنگی شده. بعد به اینجا کشید که ممکنه کسایی باشن که ندونن کریسمس واسه چی جشن گرفته میشه؟
بعد یه مجری گفت که یه نظرسنجی انجام شده و بیست درصد استرالیایی ها توش فکر می کردن که عیسی مسیح روز عید پاک به دنیا اومده – در حالیکه عید پاک روز کشته شدن مسیح به اعتقاد مسیحیانه 😀 شونزده درصد هم فکر می کردن هم عیسی بیکار بوده به جای نجاری که شغلیه که بهش نسبت می دن😂
بعد یه مسابقه بود که اسم بابای عیسی چیه؟ یارو جواب داد یوسف. یه مجری قبول کرد. اون یکی گفت مگه خدا باباش نبود؟ خلاصه بحث به جاهای باریک کشید😜 بعد هم سوال درباره تعداد حواریون شد، یکی گفت سه تا بودن، اون یکی گفت ده تا! خلاصه خواستم بدونین که مسیحی بودن اینا هم کلا پشمکیه😀

 

۴
تصور کنین بچه ای رو که توی یه اتاق هست، با یه دونه اسباب بازی. طرف دیگه بچه ای هست که توی فضای باز، چند تا تخته و چکش کنارش هست، می تونه تو خاک غلت بزنه و چاله بکنه. چیز بسازه و خراب کنه. کدوم یکی از این دو خلاق تر بار میاد؟ کدوم ذهن بازتری داره و کدوم می تونه کارهای بزرگتری کنه؟
این جنبه فیزیکی قضیه است. جنبه فکری هم همینطوریه. بچه ای که در معرض فقط یک خط فکری قرار بگیره هم از خیلی از موقعیتها محروم میشه و اونی که همه چیز رو میبینه و میشنوه، می تونه دنیا رو تکون بده.
حالا چرا اینا رو می گم؟ واسه اینکه اعتقاداتمون رو به زور تو کله بچه های خردسالمون فرو نکنیم. بذاریم عقاید مختلف، ادیان مختلف و ایده های مختلف مثل نسیم به روحشون بوزه. بهشون فرصت تجربه، فکر کردن و تصمیم گرفتن بدیم. وقتی نظری درباره اعتقاداتمون و اعتقادتشون بدیم که ازمون نظری خواسته میشه.
اگه بچه ازتون پرسید که آیا خدا وجود داره، نیایم بهش درس علت و معلول و نوح و موسی بدیم. نیایم هم بهش درس خداستیزی بدیم. مسئولیت ما اینه که بهش یاد بدیم که درست فکر کنه. من با همچین سوالاتی از طرف پسرم روبرو میشم و جوابم اینه که بیا با هم فکر کنیم و تو لیدر باش. خودش فکر می کنه و نتیجه می گیره و منم بهش احترام میذارم.
یه عده دوستان هم هستن که بچه هاشون رو -بچه های خردسالشون رو – در موقعیتهایی قرار می دن که شاید اون بچه در آینده هرگز نبخشدشون. مثلا گذاشتن بچه خردسال توی نمایش دسته های عزاداری.
یه عده هم طرف عکسش اگه بچه بگه خدا کنه اینطوری بشه، فوری بچه رو خیط می کنن که خدا چیه؟ و این دوستان فقط به تربیت بچه خودشون اکتفا نمی کنن و به بقیه هم درس می دن که بهتره بچه هاشون رو اونطوری تربیت کنن.
خلاصه، کلید پیشرفت ما تو کنار گذاشتن تعصباته و تعادل در تفکر و کارها.
گفتنش آسونه ولی حتی اگر یه تعصب رو هم کنار بذاریم، آدم بزرگتری شدیم😊 قصدم سهم کردن دغدغه هام بود و نه نصیحت کسی.

 

۵
شنبه و یکشنبه ملبورن بودیم واسه کنسرت ابی. کنسرت ۵۰ که آخرین تور ابیه. در مقایسه با چهار سال پیش که اومده بود ملبورن، پیرتر شده بود و صداش کشش نداشت، ولی خوب شد که رفتیم چون به اعتقاد من ابی بزرگترین خواننده ایرانیه که از قضا می دونه چه شعرهایی بخونه. من ابی رو به خاطر عاشقانه هاش دوست دارم، از قدیمیهاش تا امروز، نه واسه ترانه های شادش مثل خانم گل و سبدسبد و اینا.
چیزی که بیشتر از کنسرت و موسیقی به وجدم آورد، دیدن دو تا دوست قدیمی بعد از دوازده سال بود. سعید و حسین، همکلاسی های دانشگاهی. خیلی حس خوبی و دلگرم کننده ای بود که هنوز تمام وجودمو پر کرده. اگه بخوام توضیحش بدم، خیلی سخته و اگه بخوام خلاصه بگم این حسه که قراره توی این سرزمین دور، دوستانی قدیمی داشته باشم. همون حفره ای که تو وجودم بود، با اومدن این بچه ها پر شد و از لحظه اول شدیم همون دوستای سال ۸۰ دانشگاه.
راز و مهسا، خانم حسین هم خیلی با هم جور شدن و بچه هامون هم. امیدوارم بتونیم بیشتر با هم باشیم❤️

 

 

۶

همکارم از اون یکی میپرسه، کلمه آدرس چند تا D داره؟ اون میگه چرا فکر می کنی من می دونم؟
داد می زنم دو تا D، دو تا S، احمق ها!
اولی: واقعا خجالت کشیدم.
دومی: هندی ها و ایرانیا هجی کردنشون خوبه😀
من: 😆


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *