رودخانه برفی (۱۹)

مقدمه

به توصیه یکی از دوستان به فکر افتادم یه کانال تلگرام درست کنم. هم نوشتنش راحتتره، هم در دسترس تره واسه کسایی که می خونن. هر وقت چیزی به ذهنم برسه فوری تو کانال می نویسم و سعی می کنم ماهی یک بار همه مطالب رو اینجا تو وبلاگ آپلود کنم. اینطوری راحت تره خیلی. می تونین کانال رو با نام صدای استرالیا و به آدرس t.me/voiceofau دنبال کنید.

 

۱

چند روز پرکاری رو پشت سر گذاشتیم. سه آخر هفته پشت سر هم این ور و اون ور بودیم. اولی برای دیدن دوستامون توی شهر همسایه، ترالگان بود. البته همسایه یعنی یک نیم ساعت رانندگی. دومی برای تماشای استندآپ کمدی مکس امینی تو ملبورن بود که کمدین محبوب خونوادمونه و چهارتایی از تماشای نمایشش لذت بردیم و از خنده روده بر شدیم. آخری هم برای رسوندن راز به فرودگاه بود برای سفر ایران.
شب همون روز که راز رفت هم با نیک رفتیم تماشای تئاتر ویس و رامین که فوق العاده بود.
از اینکه دیدم که ایرانی های استرالیا پخته تر میشن و کارهای باکیفیت عرضه می کنن، لذت بردم.
آخرین باری که تئاتر دیده بودم اجرای طنز آقا رشید تو اصفهان بود اون کجا و این کار زیبا و همه جوره عالی کجا.

۲

نیک: کسی هست که پیر باشه، مثلا چهل ساله و تا حالا هیچ ماشینی ندیده باشه؟
من: من چهار سال دیگه چهل ساله میشم. چهل سال پیره؟
نیک با تعجب: آره دیگه، معلومه!

۳

بعد از مدتها باغچه سبزیجاتم رو راه انداختم. یعنی تو خونه قبلی همش تمرین بود و اینجا سعی کردم درست و اصولی انجام بدم. قراره کلا سیزده نوع سبزی داشته باشیم. فعلا بذرها سبز نشدن هنوز😊

۴

وقتی مهاجری، هیچ چیز بدتر از خبر بد از ایران نیست. البته اکثریت قریب به اتفاق خبرها، خبر بده. ولی بعضی از خبرها خیلی بد و وحشتناکه. مثل خبر زلزله اخیر که ما رو هم هزاران کیلومتر دورتر از وطن لرزوند.
همیشه کابوس زلزله رودبار و بم با هر خبر زلزله تو ذهنم تکرار میشه. اینکه توی کشورهایی مثل کشور ما مردم به راحتی می میرن به خاطر هر چیزی. مشکل اصلی هم فقره. فقر باعث میشه که هر سوراخ موشی بشه خونه آدم. فقر باعث میشه که بیمارستان شهر رو سر مریضاش خراب بشه و فقر باعث میشه که آخرش همه آرمانها و آرزوها برای درست زندگی کردن رو بریزیم دور و فقط به فکر گذران لحظه باشیم. به فکر جمع کردن دو زار ده شاهی برای خریدن آب و غذا برای زلزله زده ها تا کمی وجدانمون راحت شه و بعد کم کم مثل همه چیز راحت فراموش می کنیم که کجا هستیم و کجا باید باشیم تا یه روزی اون بلای ناشی از فقر سر خودمون و خانواده مون بیاد و اونوقت با مشیت و حکمت الهی خودمون آروم کنیم. مشکل قدیمی همون فقره، چه مالی و چه فکری که هر دو تاش رو داریم😔

۵

راز خیلی سریال دوست داره و نگاه می کنه، ولی من خیلی سریالی نیستم. گاهی یه سریالو انتخاب می کنم و تماشا می کنم. هیچوقت هم نمی تونم بشینم و تراکتوری نگاه کنم.
خلاصه بعد از مدتها من سریال House of cards رو به توصیه راز و دوستان شروع کردم و از شانس من، آقای کوین اسپیسی بازیگر و تهیه کننده فیلم درگیر رسوایی تجاوز جنسی شده و سریال تموم شد! با کلی تحقیق سریال دیگه ای انتخاب کردم به نام The black list. امیدوارم عوامل این یکی لااقل درگیر تجاوز و این برنامه ها نبوده باشن و بتونم تماشا کنم سریالو😆

۶

خبر خوب اینکه راز به سلامتی رفت ایران و برگشت و من و نیک با کمک ارمغان تونستیم کارها رو طبق برنامه پیش ببریم. یه کتاب از ایران دو سال پیش خریده بودم به نام “سفرنامه ساحل خزر”. توی هواپیما و تو راه برگشت خونده بودمش. یه انگلیسی تاجر صد سال پیش به گیلان سفر کرده بود و این سفرنامه رو نوشت. با ارمغان صحبت می کردم و می گفتیم که هنوز که هنوزه، اون عادات بد صد سال پیش ایرانیها چندان تغییر نکرده. البته نه که ملتهای دیگه عادتهای بد ندارن، ولی خب عجیبه که ما همونطوری موندیم. تو کتاب اشاره میشه که ایرانیها سر ظهر صبحونه می خورن، دیر می خوابن، در مورد همه چیز خودشونو صاحب نظر می دونن و سیستم اداری فاسدی دارن. اینکه ارتش کشور کلا یه کپی مسخره از ظواهر غربیه. به قول ارمغان نگاه کتاب از بالا به پایین بوده که درسته، ولی از طرفی این نباید باعث بشه که ایرادهای خودمونو نادیده بگیریم😊

۷

تولد راز دیروز بود و طبق روال همه این سالهای مهاجرت، سه تایی جشن گرفتیم. البته کادوهای عزیزانمون از ایران هم بود، ولی خب، چیزی جای آدمها رو نمیگیره. کیک خوردیم، دست زدیم، شربت زعفرانی خوردیم و کادو باز کردیم. روز خوبی بود.
نیک هم حسابی بزرگ شده. این دو هفته که راز نبود تمرین خوبی بود که نیک مستقلتر بشه. یاد گرفته که چطور سوار اتوبوس مدرسه بشه و بلیط بگیره و تو ایستگاه مقصد پیاده شه. از خیابون رد شدن رو هم یاد گرفته و خودش خیلی حال می کنه با این استقلالش.
یه سیم کارت هم واسش گرفتیم که فقط وقتی سوار اتوبوس شد بهم یه پیام میده و صرفا همین. موبایل یک ساعت در روز و از زمانی که سوار اتوبوس میشه تا زمانی که میرسه خونه روشنه.
اعتقادی به موبایل داشتن بچه ها نداریم، جز برای اطمینان از امنیتشون. واسه همین هم نیک توی هیچ شبکه ارتباطی و اجتماعی عضو نیست. دلیلش هم واضحه. این شبکه ها برای بچه ها امن نیستن و با این همه اخبار درباره سوء استفاده های آنلاین، دلیلی نداره که آدم بچه ها رو در معرض این خطرات قرار بده.
البته می دونم که تو ایران بچه ها از سنین خیلی کم می افتن تو موبایل بازی و تلگرام و اینستاگرام، ولی ما کاری رو انجام می دیم که معتقدیم درسته 😊

۸

پریروز رفتیم یکی از دریاچه های اطراف. با نیک کلی پارو زدیم با کایاک، نمی دونم چقدر ولی شاید سه کیلومتر که واسه کایاک مسافت کمی نیست. خسته شدیم ولی به یه جزیره زیبا وسط دریاچه رسیدیم و طبیعت بینظیری که دوست داشتم توش غرق شم.

1

نمی دونم ویژگی سنمه یا نه، ولی بیشترین لذت این روزهام، تماشای طبیعته. اونم مقیاسهای بزرگش. مثلا تماشای دریای مواج از بالا، یا آسمون با ابرهای سیاه طوفانی یا بارون شدید و یا مهی که همه جا رو بپوشونه. اینطوری احساس کوچیک بودن بهم دست میده. احساس خیلی خیلی کوچیک بودن و این احساس باعث میشه همه مشکلات و دغدغه هام کوچیک بشه. توی این دوره از زندگی، طبیعت بهترین مسکنه واسم و خیلی خوبه که یه جورایی تو دل طبیعت زندگی می کنم👌

۹

تو اتاق کار و کنار میزم یه کمد هست که پر پوشه است. یه عالمه. مثلا صد تا پوشه، تو هر کدوم هم یه عالمه کاغذ. چیزی که فهمیدم اینه که هرکی مثلا کار منو داشته یا رییس بوده و یا به نحوی تو این اتاق بوده و با مدارک سر و کار داشته، حتما فکر کرده که اینا مدارک خیلی مهمی هستن که باید اونجا بمونن. منم دو سال همین فکرو می کردم. اینقدر هم که کار زیاده که فرصت نشد که نگاهی بندازم بهشون تا همین هفته پیش.
هفته پیش رییس دو روز مرخصی داشت و منم وسایلش رو زدم کنار و کمدو خالی کردم رو میزش و شروع کردم با باز کردن و خوندن پوشه ها.
مهمترین چیز این بود که عمر آدم، کلا و همه اجزاش چقدر کوتاه و ناچیزه، حتی در مقایسه به چیزهایی که خود آدمها می سازن. کاغذهایی توی پوشه بود که مثلا مدارک خرید دستگاه هایی بود که بعضی هاشون هنوز دارن کار می کنن. مثلا کمپرسور سرمایشمون وقتی خریداری شد که من کلاس اول دبستان بودم و احتمالا امتحانهای ثلث سومو می دادم. 😆یکی از خط ها وقتی خریداری شد که پشت کنکور بودم و رویای مهندس شدن همه دنیام بود. یه عالمه درخواست خرید به صورت دستنوشته بود و بعد فکس شده بودن. در مقایسه با امروز که همه چی الکترونیک شده. شماره تلفن های قدیمی ایالت ما هفت رقمی بود به جای هشت رقم الان.
خیلی جالب بود. یه عالمه آت و آشغالی که همه فکر می کردن اطلاعات حیاتیه رو ریختم تو سطل بازیافت و چند نمونه نگه داشتم واسه اینکه جالب بودن.
یکی از کاغذها، برگه مرخصی یکی از همکارای فعلیم بود که سال ۹۸ درخواست و تایید شده بود! 😂


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

یک دیدگاه برای “رودخانه برفی (۱۹)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *