رودخانه برفی (۱۸)

مقدمه

چند روز پیش یکی از دوستان می گفت که چرا دیگه وبلاگ نمی نویسم. گفتم علاوه بر مشغله، واسه اینکه نمی دونم چی بنویسم و نمی دونم که اصلا خونده می شه بلاگم یا نه. گفت از زندگی روزمره بنویس، همون تنوعش خوبه.
این شد که به فکر افتادم یه کانال تلگرام درست کنم. هم نوشتنش راحتتره، هم در دسترس تره واسه کسایی که می خونن. هر وقت چیزی به ذهنم برسه فوری تو کانال می نویسم و سعی می کنم ماهی یک بار همه مطالب رو اینجا تو وبلاگ آپلود کنم. اینطوری راحت تره خیلی. می تونین کانال رو با نام صدای استرالیا و به آدرس t.me/voiceofau دنبال کنید.

 

۱
از پارسال همین موقع ها به فکر خرید خونه افتادیم و بعد فهمیدیم که ساختش بهتره و ساختیم. چهار ماهه که اومدیم تو خونمون و مستقر شدیم و تو این مدت یه عالمه کار بیرون فضای خونه و توی حیاط باید انجام بشه. باغبونی، چمن کاری، ساختن فنس، دیوارهای نگه دارنده و … . اینجا هم اصولا قیمت انجام کارها اینقدر بالاست که آدم مجبور میشه که خودش تا جایی که میتونه کارها رو انجام بده. همیشه اشتباه و دوباره کاری هم پیش میاد، ولی آخرش بالاخره آدم یاد میگیره.
شنبه این هفته ده ساعت تمام با دو نفر که آورده بودم مشغول نصب و بتن ریزی پایه های دیوارهای نگه دارنده بودم. خیلی خسته شدم. با اینکه چهار ماهه که تقریبا هر روز بعد از کار دو ساعت هم مشغول بیل زدن بودم، خستگی این کار یه چیز دیگه بود. کلا به این نتیجه رسیدم که بیل زدن واقعا انرژی زیادی میبره و عضلات آدم رو از هر ورزش دیگه ای قویتر می کنه.
از تفریحات هم که واسه خودم یه کایاک خریدم و هر از چندگاهی با نیک میرم کایاک سواری. از نوجوانی آرزو داشتم که قایق داشته باشم. می گفتم رفتم سر کار می خرم، بعد گفتم ازدواج کردم میخرم، بعد گفتم قسط ها کمتر شد و آخرش هم اومدم استرالیا.
اینجا یه قایق بادی چهار نفره خریدم و دو سالی باهاش اینور و اونور رفتم. اینقدر سطحش زیاد و کنترلش سخت بود که تصمیم گرفتم که کایاک بخرم و حالا توی نیمه عمر رسیدم به آرزوی بیست سال پیشم. تلسکوپی هم که خریدم همین ماجرا رو داشت. ولی خوبه. هیچ چیزی به خوبی تیک خوردن آرزوهای قدیمی نیست!

 

۲
از این ترم، نیک رو ثبت کردیم تو کلاس فوتبال که اینجا با نام soccer شناخته میشه. دیروز بردمش و باید می موندم تا تموم کنه و برگردونمش خونه. به راز می گفتم که مطمئنم که استقلال و پرسپولیس هم زمینی به این خوبی ندارن! تو استرالیا فوتبال هنوز ناشناخته و کم اهمیته و دولت کلی سرمایه گذاری کرده تا بتونه جا بندازه این ورزشو. تو دخترا خوب جا افتاده و تیم فوتبال دختران استرالیا جزء تیمهای خوب دنیاست، ولی تو پسرا چندان نه. وقتی ورزشگاهها رو می بینی و بازیکنان رو، اکثریت مهاجران نسل اول و دوم و سوم هستند. با قیافه چندان متوجه نمیشی، ولی خیلی هاشون مثلا بچه های مهاجران بوسنیایی هستند که بعد از جنگ اومدن اینجا، خیلی ها انگلیسی و ایتالیایی و ترک و یونانی هستند. پدر و مادرهای بچه ها که دیروز اومده بودن هم خیلی ها اینطوری بودن. یعنی اونایی که مثل من بیشتر حرص می خوردن، اونایی بودن که بیشتر فوتبال حالیشون بود و خارجی بودن! یه آقایی بود که از لهجه اش معلوم بود انگلیسیه، دخترش بازی می کرد و خودش از کنار زمین اینقدر فریاد زد که گلوش پاره شد! آخرش هم خانومش که اوزی بود با خنده سعی می کرد آرومش کنه 😂

 

۳
یه چیزی که تو فرهنگ غربی وجود نداره و به نظرم اصلا کلمه مناسبی هم واسش پیدا نمیشه، قناعته. تو ایران به ما میگفتن که غربی ها مصرف گرایی رو تبلیغ می کنن چون می خوان غذا و کالا و … رو دور بریزن. ولی غرب مصرف گرایی رو تبلیغ می کنه چون با مصرف و به تبعش تولیده که جامعه ثروتمند میشه. اشکال نداره که هفته ای هزاران کاتالوگ و تبلیغ کالا توی هر خونه ای ریخته بشه، این باعث رونق فروش و پولدار شدن مردم میشه. دولت هم مالیات پولو میگیره و پولدار تر میشه. باهاش زباله ها رو بازیافت میکنه، راه سازی می کنه و آب شور رو شیرین میکنه. ولی تو شرق دولت میگه قناعت کن و قناعت یه ارزشه، مردم کمتر درآمد خواهند داشت و دولت هم و هر پولدار شدنی اغلب اوقات یه شانس محضه. واسه همین جایزه هر مسابقه مسخره ای مثلا یه ماشینه آخرین مدله چون پولدار شدن یه شبه آرزوی همه است و مسیرش از شانس میگذره. اینجا جایزه ها یه دونه در حد صد دلار در هفته است. چون بردن پول رویای کسی نیست و مسابقه هم فقط یه بازی و تفریحه.

 

۴
مشکل آب تو استرالیا جدیه. استرالیا خشک ترین قاره قابل زیست دنیاست و چندین دریاچه توی پنجاه سال اخیر اینجا خشک شدن. چون جمعیت کشور نسبت به مساحتش ناچیزه، تاثیر این مساله زیاد به چشم نمیاد. تو استرالیا در هر کیلومتر مربع دو و نیم نفر زندگی می کنه، در مقایسه با چهل و هشت نفر تو ایران. پس کم آبی همینقدر کمتر احساس میشه. مصرف آب هم بی اندازه بالاست و مردم کم آبی رو درک نمی کنن. کارخونه ها، معادن و مزارع آنچنان آبی مصرف می کنن که از تصور خارجه کارخونه ما به تنهایی حدود چهارصد هزار لیتر آب در روز مصرف می کنه و معادن خیلی خیلی بیشتر از این مقدار رو روزانه قورت میدن.

 

۵

امروز یه نفر اومده بود به اسم Damien Abbott و با من کار داشت. همکارم پرسید که کیه؟ اون یکی فوری جواب داد: داداش تونی ابوت! تونی هم نخست وزیر جنجالی قبلی استرالیا بود. اون همکارم اولش یه جورایی باورش شد اینقدر که جدی گفت. کلی خندیدیم.

 

۶
امروز همراه دوستامون برای اولین بار آبشارهای Noojee رو دیدیم. مناظر بسیار زیبایی از جنگلهای بارانی سردسیری رو دیدیم و تمام مدت هم بارون می بارید. پوشش گیاهی منطقه پر از سرخس و خزه است و انگار همیشه همه جا خیس و مرطوبه. یه جورایی مثل جنگلهای گیلان. چند تا عکس ازش میذارم، هرچند عکس هیچوقت نمیتونه همه زیبایی مناظرو نشون بده.

1

 

۷

همکارم از اینجا رفته نیوزیلند واسه شکار. قراره دوازده روز تو کوههای صخره ای چادر بزنه و شکار کنه و آخرش هم هیچ گوشت و پوست و شاخی از گوزنهای شکار شده رو نمی تونه بیاره استرالیا! از این نظر که آدم دوازده روز تنها توی طبیعت وحشی و سرما دووم بیاره و خودش و خودش باشه فقط، تجربه قابل تحسینیه، ولی فکر نکنم آدمهای زیادی باشن که کلی پول و وقت بذارن واسه همچین کاری.

 

۸

از فیسبوکم، سه سال پیش:
اصطلاحات و کلماتی که بچه ها استفاده می کنن برای چیزها خیلی جالب و متفاوت از آدم بزرگهاست. گاهی آدم نمی دونه بچه ها صاف و ساده هستن، یا آدم بزرگها خیلی پیچیده. مثلا نیک به صندلی کنار راننده (یعنی صندلی سمت چپ جلو) می گه: «صندلی مامانی»

 

۹

یکی از پیمانکارهایی که واسمون کار می کنه، امروز اومده بود. حدودا هفتاد سالشه و از سیدنی اومده بود تا کاری واسه ما انجام بده و بعد به دو تا شهر دیگه بره، طوری که فردا شب می رسه خونه. می گفت طوری برنامه ریزی کن که تا شصت سالگی قسط هات رو داده باشی که مجبور نباشی اینطوری کار کنی. راست هم میگه. تو استرالیا سن بازنشستگی ۶۷ ساله و بهتره که اون موقع آدم قسط خونه نداشته باشه.
بعد، صحبت طبق معمول به سیاست و اقتصاد و دونالد ترامپ کشید. می گفت که قدرت آینده دنیا روسیه است چون یه نفر بهش گفته که هفتاد درصد مردم روسیه مسلمون هستن و مسلمونها دارن قوی میشن و دنیا رو میگیرن!
گفتم این اطلاعات درست نیست. جمع بستن مسلمونها به عنوان یه گروه کلی و یک دست هم درست نیست. مثلا من با یه ارمنی یا زرتشتی هموطنم شباهت و نقاط مشترکم خیلی بیشتره تا با یه مسلمون از مصر یا اندونزی. گفتم اسلام یه فرهنگ نیست، یه دینه و هر ملتی فرهنگ خودش رو داره و در کنارش ممکنه اسلام رو هم به عنوان دین داشته باشه. بهش گفتم که تو خاورمیانه، معیار ملتها فرهنگ مشترکه، نه دین مشترک.
براش جالب بود. گفتم که دین آدمها هم به جغرافیاشون سنجاق شده. گفتم اگه تو استرالیا به دنیا اومدی، سفید پوست هستی و اسمت ری رابینسون هست، اون چیزی که انتظار میره اینه که اگه دین داری، دینت مسیحی باشه، من مومشکی که تو خاورمیانه به دنیا اومدم هم انتظار میره مسلمون باشم. تنها دلیل تفاوتمون بعد مکان بوده و خودمون هیچ نقشی در انتخاب پیشینه مون نداشتیم. پس چرا همه این مسخره بازیها رو کنار نذاریم و مثل آدم از درستی و مهربونی حرف نزنیم و بچه هامون رو توی این کشور قشنگ بزرگ نکنیم؟
نیشش باز شد و گفت حق با توئه. آخرش گفت که خوشحالم که آدمهای خوب مثل تو به این کشور میان 😊

 

۱۰

دو نفر اومده بودن از مدیران شرکتی که ما ازشون دستگاه های بسته بندی سبزیجات می خریم. رییسم گفت اینا احتمالا ایرانین. یه فحشی به زبون خودت بده ببینیم چی میشه، می فهمن یا نه😊 همینطور که نزدیک می شدن یه بررسی ظاهری کردم و دیدم از نظر سه تا فاکتور طاسی، رنگ پوست و شکم به ایرانیا می خورن. نزدیک تر که شدن اسم ها رو دیدم که به نظر عربی میومد و همزمان با صحبت و خوش و بش، به پروفایل لینکدینشون سر زدم و فهمیدم هر دو مصری هستن. آدمهای با سواد و شایسته ای هستن و روحیه طنز خوبی هم داشتن.

 

۱۱
دیروز با یه پدر و پسر هلندی آشنا شدیم. طبق معمول هلندی های دیگه دست کم بیست سانتیمتر از من بلندتر بودن و آدمهای بسیار اجتماعی و خونگرمی بودن. از طرف دولت فدرال و دولتهای ایالتی دعوت شده بودند که برای مشاوره درباره پلها و شهرسازی استرالیا بیان اینجا. راه زیادی رو با ماشین طی کرده بودن و از اینکه استرالیا پوشش اینترنت محدودی داره کلافه بودن. بابائه می گفت که اینجا منو یاد پنجاه سال پیش اروپا میندازه و پسره گفت شاید هم قبلتر! از اینکه پمپ بنزین ها شبا تعطیل میشه تو خیلی جاها، از اینکه پمپ بنزینها هوشمند نیستن، از اینکه حیات وحش تو جاده پره و از همه چیز حسابی تعجب کرده بودن. بهشون گفتم که خیلی از این چیزا دلیلش تراکم ناچیز جمعیته که باعث میشه توسعه خیلی چیزا تو مناطق کم جمعیت به صرفه نباشه.
پسره کلی درباره ایران اطلاعات داشت که منو راز شاخ در آوردیم. از جنبش ملی شدن نفت گفت، تا انقلاب و انتخاب روحانی. از اصلاحات تو ایران گفت و خاورمیانه آشفته. نظرات دقیقی داشت که ما تو استرالیا عادت به شنیدنشون نداریم. ایران رو هم درست تلفظ می کرد. امروز صبح اینجا رو به مقصد ایالت شمالی ترک کردن. چند تا جای دیدنی تو مسیرو براشون یادداشت کردم و براشون سفر امنی آرزو کردم.

 

۱۲
یه جورایی این صفحه تبدیل شده به روابط من با آدمها. امروز یه مهمان داشتم از یه شرکت تولید گاز برای صنایع غذایی. گفت کجایی هستی؟ گفتم ایران.
-کجای ایران؟
-تو مگه می دونی کجاها هست؟
-آره.
-رشت.
-رفتم اونجا!
-من 😮😯
-کی؟
-سال ۱۹۷۲، یعنی قبل از انقلاب. از تهران شروع کردم، تبریز، رشت، مشهد و کرمان و زاهدان رو دیدم. کشور قشنگی بود. تو پناهنده ای؟
-نه. با ویزای مهارت اومدم.
-چرا؟
-واسه زندگی بهتر. هم از نظر اجتماعی و هم اقتصادی.
-چند وقت یه بار بر می گردی ایران؟
-تقریبا سالی یه بار.
-تا حالا فکر کردی که برای همیشه برگردی؟
-نه. میرم به خاطر دیدن خونواده و دوستان و چیزهایی که دلم واسشون تنگ میشه. غذاها، خیابونها، لهجه ها و خاطرات. ولی خونه اینجاست.
-می فهمم. برای منم خونه اینجاست. حیف که مردم اینجا نمی دونن که چه کشور خوب و زندگی راحتی دارن.
-آره. تو کجایی هستی؟ لهجه ات اوزی نیست.
-انگلیسی هستم. از آشناییت خوشحال شدم.
و این بود ماجرای امروز، بدون نتیجه اخلاقی😜


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *