روایتی از خداحافظی

کمتر از یه هفته دیگه توی بریزبین هستم و باید این شهر دوست داشتنی رو
ترک کنم. عجیبه که توی این مدت کوتاه تا این حد وابسته شدم. یه عالمه دوست خوب، طبیعت
زیبا و مردم مهربان اینجا باعث شده که دلم تنگ بشه واسه اینجا. حس و حالم همونیه که
موقع خداحافظی از خانواده و دوستانم در ایران داشتم. خداحافظی با عده ای و سلام به
عده ای دیگر. می دونم که این تازه اول راهه و حالا حالا ها برای اینکه به نقطه ای برسم
که زندگی باثبات یه مهاجر نامیده می شه راه دارم
.

 من احساساتم رو در عالم واقعی و ارتباطات دوستانه و انسانی به ندرت بروز
می دم. یه کنترل کننده درونی منو از بیان احساسم باز می داره. دلیلش نمی دونم چیه.
شاید به خاطر اینکه در نگاه اول مخاطبم فکر می کنه که احساسی که از من می بینه، تمام
چیزیه که من در برابر کار یا رویداد خاصی دارم و بر مبنای همون منو قضاوت می کنه و
من از این خوشم نمیاد. یه دلیل دیگه اش هم شاید همین وبلاگه که من با قوانین نانوشته
خودم بسیاری از اوقات خودم رو سانسور می کنم. اغلب هم به این خاطره که می ترسم حرف
یا نوشته خاصی توی خواننده ام احساس یاس و غم ایجاد کنه و نمی خوام که پیام آور همچین
چیزی باشم
.

 حالا هم این چیزایی رو که می خونین به حساب غمگینی و ناامیدی و این چیزای
منفی نذارین. اینا بخشی از علی به عنوان یه انسان هست
.

 وقتی ایران رو ترک می کردم، چندین خداحافظی برام خیلی سخت بود. یکی خداحافظی
با همکارهام بود که به غایت سخت بود و تصور اینکه روزی نبینمشون و باهاشون اختلاط نکنم
برام دشوار بود. دیگری خداحافظی با معلم کلاس اول دبستانم بود. اون موقعی که بوسیدمش
و موقع رفتن یه مشت گل بهار نارنج رو توی دستم ریخت و من توی اون لحظه دیدم که دستاش
چقدر شبیه دستای مامانم بود. پشت فرمون و توی راه رسیدن به خونه به تلخی اشک ریختم.
لحظه دیگر، دیدن اشکهای پدرم توی فرودگاه امام بود و سختی اون دقایق که قطره اشکی نریختم،
بغضی نکردم و وانمود کردم که احساسی ندارم

 حالا که بریزبن رو ترک می کنم، خداحافظی از اسماعیل و خونوادش برام سخته.
ندیدن دایانا واسم خیلی آزار دهنده است. ندیدن آنیتا، نیلوفر، ارمغان و همه آدمهایی
که توی این مدت ۵ ماهه برام دوست، برادر، خواهر و مادر بودن
.

 می دونم که باید برم. امیدوارم بتونم این مرحله رو هم با قدرت پشت سر
بذارم
.

 ناراحت و افسرده نیستم. فقط کمی تحت تاثیر احساساتم هستم؛ همین.


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

12 دیدگاه برای “روایتی از خداحافظی

  1. ترک کسانی که دوستشون داریم و بهشون عادت کردیم خیلی سخته.
    اما خوبی این مهاجرت مجدد شما اینه که کار دارید و از این نظر خیالتون راحته.
    حتما در شهر جدید هم دوستان خوبی پیدا می کنید.
    موفق و پیروز باشید.

    پاسخ: بله، خیلی متفاوته و چشم اندازش مثبته و میشه برای آینده برنامه ریزی کرد. ممنونم از لطفت دوست من.
  2. مطمئن این دوستیها تا وقتی خودت بخواهی پابرجاست حتی اگر این افراد را تاآخرعمرت نبینی والبته این تجربه آشنایی باافراد جدید توزندگیتون هم فرصتیه که گیر هرکسی نمیاد وباهر یک نفری که آشنا میشی یک نفر از آدمای دنیا رومیشناسی و جهانی تر میشی .مگه نه؟

    پاسخ: راست می گی. عقل من هم همینو میگه.
  3. درسته. سخته. اما اگر همین رفتنها هم نباشه چیرهای جدید هم نیست. اگر در ایران بودی دیگر دوست داشتن بریزبن و اینهمه آدمهایی که گفتی نبود. مطمئن باش کسی که در قلبش بازه هر جا که باشه چیزهای زیادی برای دوست داشتن داره و دوست داشته می شه.

    پاسخ: ممنونم داداشم. آره، مصداق همون هستم اگر می روم هست.
  4. توی دل های مهربون، جا برای همه هست!
    یاد اون روز اول بخیر سه ماه پیش که همدیگر رو دیدیم و تو مثل یه برادر کلی به من دلگرمی دادی و دست ما رو گرفتی! یادمه یه روز درباره ات به همه گفتم” کسی که همه چیز رو میدونه و اگه ندونه میره پیدا میکنه! :)”
    بابا تازه می خواستیم مشاور آموزشی و مهاجرت بشی برامون!
    ما همیشه فکر میکنیم که شما دو نفر شجاع و پر از اعتماد بنفس و مهربونید. دست کمکتون همیشه بسمت همه درازه و این همون کلید موفقیته که همه کس ندارن! با این کلید همه جا کلی یار و یاور دارین، دست خدا بهمراهتونه و همون قلب مهربون توشه راهتون!
    مهم نیست کجای دنیا، همه می دونیم فاصله نیست که تعیین می کنه پس دل قوی دارین که این آسونتر از تصمیمات قبلیتونه.

    پاسخ: ما رو پودر کردی نیلو جان. نثر قشنگی داری. خوشحالم که درباره ما اینطوری فکر می کنی و مطمئنم که این دوستی پاینده است. دوستی ما با شما منحصر به فرد بوده و خواهذ بود.
  5. من همیشه وبلاگتون را مى خونم ولى هیچ وقت کامنت نمى زارم چون نمى تونم حرف دلمو چطور بیان کنم ولى وقتى کامنت ها را مى خوندم دیدم نیلوفر جون حرف دل من را زد البته من با خوندن وبلاگ شما این حس بهم دست داد که شما خودتون خوبید ولى دیگه نیلوفر جون از نزدیک با شما اشنا این نشون داد که واقعا خوبید

  6. علی جون سلام، تبریک میگم بهت؛ دمــــــــــــــــــــــــــــــــت گرم.
    برو که امیدوارم دلت خوش باشه و جونت سلامت،موفق باشی نیکداد رو هم ببوس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *