سرزمین آفتاب (۷)

اینطور شروع کنم
که هنوز خونه نگرفتیم. یعنی خیلی جاها رو دیدیم و اپلیکیشن پر کردیم و پیشنهادهای
خوبی هم بهشون دادیم، اما هنوز جوابی نگرفتیم. به قول دایانا نژادپرستی یا لااقل
شنیده های بد درباره ایران و ایرانی می تونه دلیلش باشه، ولی اونچه که مسلمه مشکل
فعلی کوچیک و زودگذره و با اعصاب خردی و استرس آدم به جایی نمی رسه. واسه همین هر
روز چند تا خونه رو می بینیم و فرم پر می کنیم و منتظر جواب می مونیم و دو روز
بعدش یه تلفنی می زنم و پیگیری می کنم
.

دیروز یه سر رفتم QLD Transport  واسه گرفتن شماره ای که بنگاهیه
کار اداری انتقال ماشینو انجام بده. یه عالمه مدرک می خواست که من فقط پاسپورت،
کارت بانک و کارت موقت بیمه درمانی رو داشتم و برای تایید اسم و مشخصاتم سه تا
مدرک لازم بود. خلاصه کارت موقت بیمه رو هم قبول نکردن و شد دو تا مدرک! بعد
پاسپورتو ورق زد و اون برچسب پردردسرو دید و گفت آها! اینم سومیش! یاد اون همه بحث
جدل دوستان مهاجر افتادم که یکی می گفت برچسب لازمه و اون یکی می گفت نیست و ما
خلاصه زدیم. خدا رو شکر به درد یه جا خورد
!

قیمت بنزین در اینجا شناوره و باید رصد کنین که کی کمترین قیمتو
داره. ماشینی که گرفتم ماشین کم مصرفیه. یعنی خیلی برام مهم بود که حتما کم مصرف
باشه. با این حال اگه ماهی ۱۰۰۰ کیلومتر باهاش راه برم، حدود ۱۲۰ دلار پول بنزینش
میشه. هزینه تعمیرات و نگهداری ماشین هم بالاست. مثلا یه تعویض روغن و فیلتر ماشین
۱۵۰ تا آب می خوره. واسه همین قراره خودم فردا روغن و فیلتر ماشینو عوض کنم. یه
روغن که آف خورده بود رو دارم ۲۸ دلار می خرم و یه فیلترو هم ۸ دلار. آچار و پایه
رو هم از دوستم قرض گرفتم. حالا ببینیم چه می کنم دیگه! همیشه باید یه اولین باری
باشه تا آدم تجربه کسب کنه
!

چند شب پیش، نیمه شب توی خیابونی که کمی حاشیه شهر بود و از تو جنگل
رد می شد راه می رفتم. آسمونو نگاه کردم. صلیب جنوبی رو دیدم. با خودم گفتم واقعا
اسم این چیه؟ مهاجرت چی عجیبیه. یه آدم از زیر دریای مازندران این همه راه رو بیاد
و بنیان های زندگیش رو توی یه سرزمین دوردست در نیمکره جنوبی دوباره شکل بده. جایی
که خیلی خیلی متفاوت از سرزمین مادریه، ولی اینقدر صمیمی و مهربان بوده باهاش. توی
برخورد ها و تصادف ها روایط انسانی ای شکل بگیره و دوستانی باشن و این سرزمین اصلا
یگانه نباشه برای آدم. آدم ها همون قلب و عواطف و احساسات و پیچیدگی ها رو داشته
باشن. اینکه پسرم ۵ ساعت تمام پیش صاحبخونه انگلیسی باشه و باهاش به فارسی حرف
بزنه و اونم به انگلیسی جواب بده و در عین حیرت و ناباوری، منظور همو بفهمن و درک
کنن! نیکداد دیروز می گفت: « خانم دایانا همون مادر جونه؟
»

برامون خیلی جالب و شوق انگیز بود. هم نیکداد جای خالی مادربزرگش رو
با دایانا پر کرده و هم دایانا جای خالی نوه اش رو که تو آلمانه با نیکداد پر می
کنه
.

عجب دنیاییه پسر


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *