بابا

نه سال پیش بود. روز ۲۰ شهریور و مصادف با واقعه ۱۱ سپتامبر. من و تو راهی اهواز بودیم و من در آستانه مرحله ای جدید از زندگی. من با همه ادعاها و غرور و ناشی از پذیرفته شدن در دانشگاهی معتبر راهی اهواز بودم. شهری دور، معروف اما ناشناس برای من. جایی که جز زبان رسمی فارسی، وجه مشترک زیادی با زادگاهم نداشت.

مثل همیشه به تو تکیه داده بودم و به پشتوانه تو به پیش می رفتم، اما ناآگاهانه و سرکشانه.

دو روزی گذشت. برای اقامت، خانه معلم اهواز را انتخاب کرده بودیم. قرار شده بود که بروی و وسایلم را بیاوری. خداحافظی کردیم و برای اولین بار طعم واقعی تنهایی را چشیدم. تنهایی بزرگی که تو به تنهایی پر کرده بودی. و مرد هم اتای گفت: حالا قدر پدر را می دانی.

اشک در چشمانم حلقه زد. بدون تو من چه ناچیز بودم. بدون حمایت و اقتدار تو… .

روزها گذشت. ماه ها وسالها هم. و من سرمست از غروری دیگر، مشغول کار شدم. کار برای درآمد. ۱۵ روز کار کردم. ۱۵ روز از صبح تا شب؛ و برای این زمان ۱۱۰ هزار تومان دستمزد گرفتم. آنگاه دانستم که پول از زیر سنگ بیرون می آید. آنگاه فهمیدم که تو چه تلاش عظیمی برای اداره خانواده انجام دادی و من چه ناسپاس بوده ام با تو.

می دانم که شاید این نوشته را هیچگاه نخوانی و هیچگاه ندانی این حس ندامت مرا در آن لحظه و هر لحظه. اما بدان که هنوز به داشتن تو بیش از هر زمان دیگر به خود می بالم؛ به تو افتخارمی کنم و می دانم که همیشه از من قویتری.

می خواهم پدری چون تو برای نیکداد باشم.

روزت مبارک پدر خوبم، دوستت دارم.


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

یک دیدگاه برای “بابا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *