این دو ماه که مانده…

این دو ماهی که به رفتن مونده حس و حال های عجیبی سراغ آدم میاد که قبلا از بقیه شنیده بودم و می دونستم که ناگزیر من هم دچارش میشم. بزرگترین مشخصه اش هم اینه که آدم نمی دونه دقیقا چه حالی داره. همزمان یه حجم زیادی کار باقی مونده و می دونم که خیلی هم مهم هستن، ولی دست و دلم نمیره که انجامشون بدم. مثلا یه متن ۱۳۷ صفحه ای شده واسم قوز. اگه واقعا روزی ۱۵ دقیقه وقت می ذاشتم، ۲ ماه پیش تموم شده بود، ولی حالا هفته ای یکی- دو صفحه پیش میره خوندنش.

الان ساعت ۷ غروبه و طبق معمول این دو-سه ماه تا دیر وقت شرکت هستم که دو زار بیشتر گیرمون بیاد دم رفتن. وقتی وارد اتاق کارم شدم، یه لحظه حس کردم که چقدر از این میز و کامپیوتر و همه چیزای توی این اتاق و این شرکت متنفر شدم. حال بدی بهم دست داد. اینقدر که خودم هم تعجب کردم. مگه چه چیزی عوض شده؟ مگه قراره اونور دنیا چه خبری باشه؟ آیا من با سبک زندگی ایرانی خودم که ۳۱ سال باهاش زندگی کردم، اونور رو هم واسه خودم اینطوری نمی کنم؟ سوال جدی ایه. نه؟ امیدوارم که اونجا دنیایی متفاوت باشه. امیدوارم کمی بتونیم از روزمرگی ها کم کنیم و بفهمیم زندگی چیه.

نمی دونم ۶ ماه یا یه سال دیگه که این نوشتمو می خونم چی تو ذهنم می گذره. ولی خداییش دهن ما سرویس شد. اون موقع مطمئنم که اوضاع بدتر از امروز خواهد بود در ایران، ولی این دلیل نمی شه که بگیم در حال حاضر اینجا خوبه. ما خیلی اذیت شدیم. ما برای حداقل های زندگی، واقعا حداقل ها، صبح تا شب دویدیم. آخرش هم هیچی به دست نیاوردیم. به جز یه ماشین زپرتی که به لعنت سگ هم نمیارزه. همه نسل ما اینجورین. کاری به اون چیزی که از پدران و پدر بزرگها و … می رسه یا رسیده به بعضی ها ندارم. ما به خودی خود و بدون کمک احتمالی نسل قبل، فقط می تونیم به قیمت گرفتن وام و دادن قسط های سرسام آور، یه سال دیگه تو همون خونه ای که هستیم بمونیم. وقتی که عروسی ای دعوت میشیم، اول فکر این باشیم که پول کادو رو از کجا بیاریم و وقتی که عروسی خودمونه، به خاطر مخارجش تصمیم بگیریم که مجرد بمونیم.

یه حساب سر انگشتی کردم. دیدم که توی ۵۵ روز اخیر، من ۲۲۲ ساعت اضافه کار داشتم. یعنی به طور متوسط هر روز ۱۲ ساعت فقط تو محل کارم بودم. حالا بماند زمان رفت و آمد و … . نه فقط واسه من، اوضاع برای نسل من همینه. همه همینطور تحت فشاریم. می ترسم اینقدر تاثیر این شرایط بر روح و جسممون زیاد بشه که نتونیم خودمون رو از بندش رها کنیم. مطمئنم که وقتی اون ور دنیا واسه یکی درد دل کنم از اوضاع مردم سرزمینم، اون طرف هم فوری میگه ما هم همینطوریم! مثل اون قضیه ای که دوستمون امیرحسین تعریف کرد. یعنی بارها وقتی با خارجی ها طرف صحبت شدم، این حرفو ازشون شنیدم و تازه خیلی هاشون می گفتن که تو ایران خیلی اوضاع خوبه و بانک ها وام می دن و جنسا ارزونه و … . جوابی نیست واسشون. خودم همیشه وقتی با همچین مساله ای روبرو میشم یاد یه خاطره می افتم.

یادم نیست دقیقا چند سال پیش بود، فکر کنم ۱۵ سالی می گذره. خواهر بزرگم که پرستاره توی یه بیمارستان روانی کار می کرد. یادمه یه روز ازم خواسته بود برم بیمارستان که چیزی ازش تحویل بگیرم یا بدم، دقیق یادم نیست. انتظار داشتم که وقتی رفتم تو بیمارستان، با یه مشت دیوونه زنجیری روبرو بشم و انتظار دیدن هر چیزی رو داشتم و واقعا می ترسیدم. یادمه وقتی که رفتم تو، برام مثل هر بیمارستان دیگه ای بود. بیمارها لباس مخصوص پوشیده بودن و خیلی ساکت و عادی بودن. جا خوردم. از هر دری که وارد می شدم، در رو پشت سرم قفل می کردن و بالاخره رسیدم به محل کار خواهرم. خواهرم داشت به کمک یکی از بیمارا دارو های قبل خواب هر بیمار رو می داد. همشون تقریبا قرص خواب می خوردن قبل خواب و اون بیماری که کمک می کرد، دهن یک یکشون رو باز می کرد که ببینه قرصو خوردن یا نه! همه ساکت و بی آزار رفتن و خوابیدن. همکار خواهرم که کنار ایستاده بود گفت: « قبل اینکه اینجا بیای فکر می کردی که اینجا اینقدر آروم و خوب باشه؟ ». گفتم: « اصلا. واقعا یه تصویر دیگه ای تو ذهنم بود. یعنی یه جایی که دائم توش بلبشو و خشونت و داد و فریاده. امنیت نداره و آدم می خواد فرار کنه». خندید و با آرامش خاص خودش گفت: « دقیقا همه اون چیزایی که گفتی هست ». حالا حکایت مملکت ماست که وقتی یه خارجی میاد و داره با لباس سنتی گیلانی تو ماسوله عکس یادگاری میندازه، چنین تصویر زیبایی ازش تو ذهن داره و با خودش میبره و ما مونیم و اون چهره واقعی که از نشون دادنش هم شرم داریم و هم ترس. شرم از اینکه هر چی که هست، دست پرورده خودمونه و ترس از اینکه احمق جلوه کنیم… .


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

یک دیدگاه برای “این دو ماه که مانده…

  1. حرف دلمون رو زدی.
    ایران اینقده درگیر بودیم. حقوق که کفاف نمیداد. یا اضافه کاری میکردیم یا پروژه انجام میدادیم یه چیزی گیرمون بیاد. در کل همش درگیر. وقت واسه فکر کردن به زندگی نداشتیم.
    اینجا اضافه کاری معنی نداره. دخل و خرج هم میخونه و میشه ذخیره هم کرد. تازه دارم به ورزش و کتاب خوندن فکر میکنم 🙂 چیزی که جزو لاینفک مردم اینجاست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *