شبانه (۵)

شبانه های شاملو از جنس راز
و نیاز عاشقانه بود، می نوشت و می سرود برای آیدا و دوستان خاصش. شبانه های این
شبهای من اما، دغدغه های یک مهاجر است که در سخت ترین مرحله مهاجرت است، در برزخ
میان دو میهن، و روی سخنش نخست با خودم است و بعد، دوستانم.

گاهی لازم است آدم حرفهایی
را با خودش بزند، سنگ هایی را وا بکند و با زبان خودش به گوش خودش برساند حرفهای
حسابش را، تا دو فردای دیگر نیمه مخالفِ وجودش نگوید که چرا نگفتی؟ آنچه مسلم است،
علی این روزها، متفاوت از علی سالهای نه چندان دور و همین ۷-۸ سال پیش، با دلش
تصمیم نمی گیرد. تصمیم هایش از مسیر عقل می گذرد. این انتخابی است که پس از دوره
عاشق پیشگی برگزید. انتخاب کاملی نیست، اما بیشتر به درد یک مرد سی و یک ساله می
خورد.

مهاجرت، شاید دُهلی است که
آوازش از دور خوش است. مشکلات خودش را دارد. چیزهای ریزی دارد که وقتی اینطور
تنگاتنگ به آن نزدیک می شوی و در آغوشش می کشی و در می آمیزی، بیشتر می فهمی.
آدمها به کنار، چیزهای کوچکی که جزء جزء زندگی آدم را تشکیل می دهد. همان کتابخانه
کوچکی که می دانی کتاب های شاملویت همیشه آنجا هستند و در دسترس، هر چند که سالی
شاید یکی دو بار سراغشان بروی. همان فیل قلم زنی سوغات شیراز و یادآور سفر ماه
عسلت، همان ظرف چوبی ظریفی که از زیر زمین یک مغازه در نخجوان خریدی. همان همسایه
زبان نفهمی که ماشینش را طوری پارک می کند که راه را بر تو می بندد، همان مغازه دار
سر کوچه که هر روز به شوخی از آن قیمت تخم مرغ را می پرسی و او با خنده خاصش جواب
می دهد و می گوید« البته تا فردا». همان اتاقی که هفت سال در آن کار می کنی. همان
هم اتاقی هایی که هر روز صبح تا شب قیافه شان را می بینی. همان صف گاز و بنزین،
همان نان بربری و پنیر لقوان. همان مادری که هر پنجشنبه با اینکه می داند که رشت
نیستی، زنگ می زند و می گوید که امشب برایت فلان غذا را می پزم… . همه این ریزها
و ریزه کاری ها، همه اینها، اینهاست که وطن است. وطن صرفا یک مفهوم است. نه یک مشت
خاک. همان کلمه ایران است که گاهی معادل یک جغرافیای پهناور است، گاهی یادآور مرد
وقیحی است که دروغ می گوید، گاه یادآور گرانی، گاه یاد آور کودک آدامس فروش سر
چهار راه، و گاه خیلی ساده یادآور مادرم است… .

همین مفهوم است که سعی می
کنم برای خود نگاهش دارم و تعصبی هم به آن نداشته باشم. بگذارم که کسی به خاطر
صدای اذان مساجدش دلش برای آن بگیرد، کسی دیگر برای چلوکوبیده اش، یکی برای درکه و
دربندش، آن یکی برای احساسات آریایی و تخت جمشیدش و یکی مثل من، برای جستجو در
بازارهای قدیمیش برای پیدا کردن سکه ای برای مجموعه ام. بگذارم هر کسی ایران خودش
را داشته باشد و با ایران خودش چشم هایش را تر کند.

اما همه اینها که گفتم،
مفهومی بود که باید به خودم بفهمانم، به خودم بقبولانم، که باید در جای خودش، در
گوشه ای از قلب من بماند. همان زبان گیلکی، همان گوشه و کنایه ها و بددهنی های
مخصوص جایی که در آن زندگی می کنم، همان روزهای بارانی سرد و تاریک، همان دغدغه قسط
های بانکی، همان شنا کردن خلوتی در دریا و بوی خوش ماهی دودی. اینها همه چیزهایی
است که باید دل بکنم. باید بگذارمشان گوشه دلم. باید درک کنم که باید راه دیگری
ساخت.

خیلی هایی که می خوانند، درک
می کنند و خیلی های دیگر نه. این کاملا به حس درونی آدمها بستگی دارد و به سرشت
وجودیشان. باید اعتراف کنم که دل کندن برای من سخت است؛ اما اقرار می کنم که با
تمام وجود سعیم را خواهم کرد تا دل بکنم، به خاطر پسرم، به خاطر همسرم، به خاطر
فرزند فرزندم و به خاطر همه آن حق هایی که از من پایمال شد.

آیا به آینده امیدوارم؟ نا
امیدم؟ نمی ترسم؟ خدا می داند که چند بار این سوال را از خودم پرسیدم و جواب را از
دهان کسی شنیدم که فکرش را نمی کردم: « امیدواری یا نا امیدی یک انتخاب ذهنی است و
اهمیتی هم ندارد که ما امیدوار باشیم یا نه. مهم تصمیمی است که درباره احساستان می
گیرید. خوشبین باشید یا بدبین، به هر حال مشابه عمل می کنید*».

به خاطر همین پاسخ عالی به
سوالم، به این نتیجه رسیدم که تصمیم هایم را در این مسیر با نهایت دقت بگیرم. با
در نظر گرفتن هر آنچه که ممکن است اتفاق بیفتد. امیدوارم که موفق شوم، امیدوارم که
در شناختن جنبه های مختلف زندگی آینده ام توانا باشم اما، امیدواری یا ناامیدی من
آنچنان مهم نیست. مهم تصمیمی است که گرفته ام، با شهامت گرفته ام و اگر فرزند یا
فرزندانم روزی کارهایی را که در چنین شرایطی انجام دادم مرور کنند، می فهمند که
این نهایت توان من بود. از هر جنبه.

می خواهم این را اضافه کنم
که هنوز فکر می کنم که «عشق» اصیل ترین و زیباترین مفهوم زندگی است. به نظر من عشق
است که انسان را متمایز می کند و برای زندگی معنا می سازد، ولی افسوس که دنیا هنوز
برای راهبری با عشق آماده نیست. توصیه می کنم در خلوت خود عاشقانه زندگی کنید؛ اما
آنجایی که باید تصمیم بزرگی بگیرید، آنجایی که بریدن لازم است، آنجایی که باید
قاطع بود، آنجا که باید چشمها را بست، با عقل عمل کنید؛ فقط مواظب باشید که عشق
قربانی نشود…

گاهی حرفهایی هست که آدم
وقتی بعدها به سرغشان می آید، به نظر خنده دار می آیند. آنچه که امروز مطمئنم،
اینست که هرگز به این نوشته نخواهم خندید. انتظار دارم که نیکداد هم نخندد. انتخاب
اما با خودش است.


نوام چامسکی


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *