شبانه (۳)

شاید الان فرصت مناسبی باشه برای
بیان آنچه که بر ما گذشت در این دوره سخت. تیرماه و بعد از رفتن ارمغان بود که بر
اساس پیشنهاد دوستان و وضعیت حدودی پروندمون، تصمیم گرفتیم که برای مدیکال بریم
تهران. ماشینمو چند ماه قبل فروخته بودم و بر اساس نزدیکی به محل ترمینال آرژانتین
بیمارستان دی رو انتخاب کردیم و وقت گرفتیم. همه چیز عالی بود. قرار بود همون روز
اگه شد سارا و محمد، دوستان مشهدیمون رو هم تو تهران ببینیم.

ساعت ۵ وقت داشتیم. و کارها ساعت
حدود ۷٫۵ تموم شد و ساعت ۹ تو اتوبوس بودیم به مقصد رشت. حدود ساعت ۱۱٫۵ بود که یه
اس ام اس از نیاز (خواهر خانومم) اومد. نوشته بود علی جان، می تونی بهم زنگ بزنی
طوری که راز نفهمه؟ راز و نیکداد رو دو تا صندلی سمت راست نشسته بودن و من سمت چپ
و کنارم خالی بود. زنگ زدم. گفت ماجرا رو. همونی که همه می دونین. خدایا، بر من چه
گذشت تا ساعت ۲ صبح که باید طوری وانمود می کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده و لبخندهای
ساختگی تحویل زنم بدم… .

نمی خوام ادامه بدم. بقیه اش رو
خودتون می دونین. بهنود ما همون ساعت ۵ که ما مدیکال می دادیم رفته بود و مادرش تو
آی سی یو بود. می دونین کجاش سختتر بود؟ اینکه رها اینقدر خوب شده بود، که چشاشو
باز کرده بود و نشسته بود و حرفای اطرافیان رو می شنید. ولی یهو همه چی برگشت.
خوشحالم که اعضای بدنش جون سه نفر رو نجات داد. از پزشکی که واسه بیمارای فقیرش تو
دفترچه خودش دارو می نوشت که پول داروی آزاد رو ندن، همچین سخاوتی بعید نبود.

بگذریم. تا کی نوبت ما باشد و
چگونه…. .

یک ماهی از حادثه گذشت. هرکسی بعد
سلام و احوال پرسی و تسلیت می پرسید که وضعیت رفتنتون چی شد؟ درسته که خیلی ها از
روی دلسوزی و همدردی می پرسیدن ولی واقعا از بی ملاحظگی خیلی ها آزرده شدیم. تو
شرایطی که مرده متحرک بودیم، تو شرایطی که به لحظه فکر می کردیم، ما رو تحت فشار
گذاشتن که بهتره نرین و فداکاری خوبه و … . در حالیکه من و راز تا ۳ هفته حتی
فرصت یک مکالمه ۱۰ دقیقه ای رو نداشتیم. در حالیکه من ۲ هفته بچه ام رو ندیده بودم
و در حالیکه خیلی از این نصیحت کنندگان به فکر شخص خودشون بودن و بس.

 به هر حال، به راز گفتم که اگه بخوای پروسه رو
کنسل می کنم. اونم توی شام هفتم و تحت فشار دیگران این حرفو گفتم. راز گفت که نمی
خواد این اتفاق بیفته ولی بهتره تا جای ممکن عقب بیفته. راز همیشه خوب می فهمه و
در شرایط سخت کنترل خوبی رو احساساتش داره.

بر همین اساس، و با شروع شایعات
افزایش نرخ ارز مرجع برای بلیط، واسه روزی از روزهای اردیبهشت ۹۲ بلیط گرفتم به
مقصد بریزبین. بلیطی برای سه نفر. تو این مدت که بیش از ۵۰ شبانه روز بدون همسر و
فرزندم زندگی کردم، فهمیدم که بیش از اون چیزی که فکر می کردم بهشون
وابسته ام. مدیکال هم یه هفته ای هست که فاینالایز شده تو صفحه status و نمی دونم فاینالایز شدن مدیکال خودخواسته و بدون دادن PCC چه معنی ای داره.

ماشین هم خریدم دوباره. هر هفته می
ریم چالوس که بودنمون و شلوغ شدن اون خونه بهشون شادی و آرامشی بده. خونه رو هم
عوض کردیم.

 تا تقدیر چه باشد… .


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *