نوستالوژی

یکی از غمگین ترین شبهای زندگی ام بود. قدم زنان به سمت پل
سفید رفتم. درست قبل از پل، نیمکتی سیمانی قرار داشت به رنگ نقره ای و تابش نور
زرد نورافکن های پل، حالتی فانتزی به آن می داد. جوانی روی نیمکت نشسته بود. ریشی
انبوه و موهایی بلند داشت. پیراهنی مشکی پوشیده بود.

        
اجازه هست بشینم؟

        
خواهش می کنم. بفرمایید قربان.

چند سالی از من بزرگتر به نظر می رسید. بی مقدمه گفتم:

        
امروز بد ترین روز زندگیم بود.

        
برای منم دیروز.

سفره دلمان را باز کردیم و بی غل و غش، درد دل کردیم. نه من
او را می شناختم و نه او مرا. چه شده بود که اینگونه راحت برایش حرف می زدم؟ از
کجا می دانستم که می فهمد؟ این همه اعتماد از کجا آمده بود؟ کاغذی از دل نوشته
هایم را به او دادم که بخواند. او هم از کیفش چند عکس در آورد تا ببینم. کارش
عکاسی بود و چند تایی از عکس ها از پل سفید اهواز بود، یعنی همان جایی که ما نشسته
بودیم، چند عکس دیگر از بدن برهنه مردی بود. قسمت هایی از بازو، شانه ها و کتف.
عکاس نبودم، ولی عمق شناخت او از عکاسی را با همان چند عکس درک کردم.

خودکاری از جیب و کارتی از کیفش در آورد. اسمم را پرسید و
در کارت نوشت: « آقای علی … ؛ از شما دعوت می شود در نخستین جشنواره فیلم جنوب
کشور شرکت کنید ». امضایش کرد و به من داد. هدیه ای پر معنی بود از یک غریبه.
پرسید:

        
بچه کجایی؟

        
رشت.

        
چه جالب. منم رشتی-اهوازی هستم.

        
ای بابا، چه ترکیب جالبی! تا حالا ندیده بودم.

        
بچه های دانشگاه هنر اهواز این جشنواره رو ترتیب دادن. شما هم مهمان ویژه من
هستین.

دعوتی ساده بود و بی ریا. پذیرفتم.

سال ها گذشت. همیشه روحم در حال پرسه زدن در کوچه پس کوچه
های اهواز است. شاید اقتضای سن است، شاید اقتضای مهاجرت و دلبستگی های مربوط به
آن. زیر لب زمزمه می کنم: « پدرم همیشه میگه: یادته بهت می گفتم؟ اگه بچه های
اهواز، که نه ابرن نه پرندن، توی بازی هم ببازن، توی عشقشون برندن…». دستم ناخود
آگاه روی صفحه کلید کامپیوترم می لغزد و تایپ می کند: « حمید جانی پور» و با فشردن
اینتر، در زمان به عقب بر می گردم. شبی پاییزی است در سال ۱۳۸۲ خورشیدی، دانشجوی
بخت برگشته ۲۲ ساله ای هستم، دور از خانه، که تنها روی نیمکت نقره ای نشسته ام،
کنار کارون، و عکس های حمید است که در دستهایم بالا و پایین می شود تا از زوایای
گوناگون به آنها بنگرم. حمید جانی پور عادت دارد که همیشه با عکس هایش، حرفهایی
بزند که من بهتر از بقیه می فهمم. باور کن… .


ببینید:

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2404961


صفحه فیس بوک «صدای استرالیا» را لایک کنید تا از آخرین به روز رسانی‌های سایت مطلع شوید.

گردشگری در استرالیا اطلاعاتی به زبان فارسی در خصوص نقاط دیدنی استرالیا به شما ارائه می‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *