سفر استانبول (۱)

امروز صبح دیر اومدم شرکت. خیلی خسته بودم و دل درد داشتم حسابی. دیشب تا 6 شرکت بودم و ساعت شش و نیم کلاسم شروع شد تا هشت و نیم. بگذریم، تو خونه یه کم با پسر کوچولوی شیطونم که اسمش نیکداده و 14 ماه داره بازی کردم. پسرم حسابی فوتبالیسته و شوتهای خوبی میزنه. بعد شام و خوابوندن نیکی، ساعت 1 شب بود و فکر کنم طبیعیه که آدم خسته و داغون باشه. این ماجرای دیشب و امروز بود که یه روز کاری معمول منو نشون میده. دوست داشتم تو این فرصت کمی درباره سفر اخیرمون بنویسم. این سفر...