پارکینگ

شرکتی که توش کار می کنم، شرکت نسبتا بزرگیه و چون تعداد پرسنلش زیاده، همه پرسنل نمی تونن ماشینشونو تو پارکینگ داخل کارخونه پارک کنن. واسه همین، به افرادی که اجازه پارک دارن، که عمدتا شامل مدیران و مسئولین میشه کارتی دادن که توش شماره پارکینگ مربوط به اون شخص درج شده. ازون جایی که موقع دادن کارتها من ماشین نداشتم، بهم کارت ندادن و بعد که ماشین دار شدم گفتن که فعلا هرجا خالی بود پارک کن تا کارتت بیاد. خلاصه، بعدِ 6،7 ماه کارت من نیومد. منم دنبالشو نگرفتم چون اینطوری هرجا که بهتر بود پارک می کنم...

نیکداد، فوتبال و دندونای مرواریدی!

نیکداد عاشق فوتباله و بعضی شبا با من میشینه و فوتبال نگاه می کنه. پسرم مسیه! دیشب هم اومده بود سرشو رو پام گذاشته بود و پتو رو رو خودش کشیده بود و فوتبال برزیل و شیلی رو تماشا می کرد. یه عکس از دندونای مرواریدیش گرفتم. ببینین چقدر باحاله!  

مهاجرت و میثم

روز اولی رو که واسه ثبت نام به دانشگاه رفتم، خوب یادم میاد. هوا به شدت گرم و شرجی بود و مافوق انتظار و تصور من. نمی تونستم باور کنم که وقتی از رشت با کاپشن سوار اتوبوس شدم، تو شهری پیاده شم که باید آرزو کنی که باد نیاد چون بادش از آفتابش سوزان تره. تو صف ثبت نام وایساده بودم. نفر جلویی یه پسر با پوست روشن و قد متوسط رو به بالا بود. موهاشو که قهوه ای تیره بود بالا داده بود و فکر می کنم یه پیراهن آبی تیره و شلوار جین سرمه ای پوشیده بود....

سپاس

سلام خواستم از همه عزیزانی که به ایجگره سری زدن و کامنت گذاشتن تشکر کنم. از عادله و الهه گلم، راحله و رضای عزیزم، رویای مهربان و همسر خوبم راز که همگی به من انگیزه دادن و از فروزان عزیز که نمی شناسمش. باز هم به من سر بزنید.

سفر استانبول (۴)

تو محله Kabatas کشتی هایی هست که کار جابجایی مسافر به بخش آسیایی و جزایر استانبول رو انجام می دن. استانبول جمعا 9 تا جزیره داره که معروف به Princes Islands هستند و دلیل این نامگذاری اینه که در گذشته خیلی از شاهزاده های مغضوب اروپایی رو به اونجا تبعید می کردن. از این جزایر، یکیشون در حال حاضر ملک شخصی و دیگری به علت کوچکی بیش از حد خالی از سکنه است. تو یکیشون هم فقط یه مدرسه شبانه روزیه. می مونه 6 تای دیگه که کشتی ها به ترتیب از این جزیره به جزیره بعد می رن و...

بابا

نه سال پیش بود. روز ۲۰ شهریور و مصادف با واقعه ۱۱ سپتامبر. من و تو راهی اهواز بودیم و من در آستانه مرحله ای جدید از زندگی. من با همه ادعاها و غرور و ناشی از پذیرفته شدن در دانشگاهی معتبر راهی اهواز بودم. شهری دور، معروف اما ناشناس برای من. جایی که جز زبان رسمی فارسی، وجه مشترک زیادی با زادگاهم نداشت. مثل همیشه به تو تکیه داده بودم و به پشتوانه تو به پیش می رفتم، اما ناآگاهانه و سرکشانه. دو روزی گذشت. برای اقامت، خانه معلم اهواز را انتخاب کرده بودیم. قرار شده بود که بروی...

تولدت مبارک!

همچین روزی بود. 8 سال پیش. مشغول امتحانات پایان ترم دانشگاه بودم. تو خوابگاه دانشگاه. سال اول. اون موقع ها هنوز موبایل یه چیز مایه داری حساب می شد و هرکسی موبایل نداشت. ارتباطم با خونواده و دوستام تو رشت از طریق باجه های مخابرات بود و نامه و اگه خونوادم کارم داشتن، با هزار زور و زحمت شماره خوابگاه رو می گرفتن. خلاصه، تو اتاق مطالعه خوابگاه بودم که اومدن دنبالم که تلفن داری. رفتم اتاق و تو راه دو زاریم افتاد. مامانم پشت تلفن بود و با شوق و ذوق گفت که یه عضو جدید به خونوادمون اضافه...

سفر استانبول (۳)

قدم زدن تو چنین فضایی واقعا آدمو مست میکنه. یه فضای سنتی که رگه های مدنیته توش به چشم می خوره ولی اصلا زننده نیست. گذری که به مسجد و محله سلطان احمد ختم میشه کاملا سنگ فرشه و روی همون سنگ فرشها ماشین و تراموا رد میشه. خلاصه رسیدیم به مسجد سلطان احمد. مسجدی که 6 مناره داره و از این لحاظ منحصر به فرده. ظاهرش از بیرون فرق زیادی با مساجد دیگه دوره عثمانی نداشت. وارد صحن مسجد شدیم و خواستیم داخل مسجد بریم که ساعت نماز ظهر شد و گفتن مسجد 2 ساعتی به این علت به...

درباره خودم

امروز می خوام کمی درباره خودم صحبت کنم. من علی هستم و رشته تحصیلیم مهندسی مکانیکه که از اهواز فارغ التحصیل شدم. دلم حسابی واسه همه همکلاسی هام تنگ شده و دوست دارم یه بار هم که شده تک تکشونو ببینم و یاد ایام کنیم. در حال حاضر تو یه واحد صنعتی تو رشت، زادگاهم، مشغول کارم. ازدواج کردم و یه همسر بی نظیر و یه پسر کوچولوی نازنین دارم که متولد ۱۰ فروردین ۸۸ هه. همسرم هم مثل من مهندس مکانیکه و مشغول کار تو یه شرکت دیگست. خانواده مذهبی ای دارم اما خودم در کل مذهبی به حساب نمیام ولی...

سفر استانبول (۲)

بعد از اینکه از مسجد بیرون اومدیم، توی محوطه بیرونی چند تا دست فروشو دیدیم که مثل جاهی مختلف ایران بساط پهن کرده بودن و صنایع دستی کوچیک، انگشتر و این جور چیزا می فروختند. از اونجایی که من یه مجموعه سکه دارم، همیشه توجهم به این بساط ها جلب میشه چون معمولا میشه سکه های خوب و ارزونی توشون پیدا کرد. البته منظورم سکه طلا نیست. من سکه های رایج و قدیمی کشورهای مختلف رو جمع می کنم و این شامل سکه های نقره هم میشه. خلاصه، سراغ یه دستفروش رفتم و دیدم که یه سری سکه داره. توشون...