رودخانه برفی (۱۸)

مقدمه چند روز پیش یکی از دوستان می گفت که چرا دیگه وبلاگ نمی نویسم. گفتم علاوه بر مشغله، واسه اینکه نمی دونم چی بنویسم و نمی دونم که اصلا خونده می شه بلاگم یا نه. گفت از زندگی روزمره بنویس، همون تنوعش خوبه. این شد که به فکر افتادم یه کانال تلگرام درست کنم. […]

ایران از نگاه دیگران

ما تو ایران یه جورایی فکر می کنیم که مرکز جهان هستیم و اینکه مثلا فلان ایرانی تو ناسا یه کاری کرده یا حسین رضازاده فلان وزنه رو زده، همه جای دنیا پخش شده و همه می دونن ما کی هستیم و چه کاره ایم. در عالم واقعیت اینطور نیست. خارجی ها برای ما اهمیتی […]

فارسی و بچه های ما مهاجران (۲)

خب این شروع کار به صورت خیلی خلاصه بود. منتها بچه ها پنج روز هفته رو مدرسه می رن و قرار نیست ما بهشون برای یادگیری فارسی فشار مضاعف وارد کنیم. اینجا ایران نیست که فشار کنکور و درس وجود داشته باشه و فرهنگ این جامعه هم درس محور نیست. پس باید از فرصتهای کوچیکی […]

فارسی و بچه های ما مهاجران (۱)

تو پست قبلی درباره زبان مادری نوشتم و اینکه ماها این زبان و لهجه فرهنگ باهامون هست تا موقع مرگ. ولی در مورد بچه هامون چی؟ آیا اونا هم این زبان فارسی یا هرچیز دیگه واسشون اونقدر مهمه و حیاتیه که برای ما هست؟ مطمئنا مهم هست، اما حیاتی نیست. یعنی خیلی مهمه که بچه […]

رودخانه برفی (۱۷)

این پرنده که تو عکس می بینین اسمش black faced cuckoo shrike به فارسی «کلاغ … دریده» هست! حالا چرا اسم فارسیش اینه؟ دلیلش رو توضیح می دم چون خودم اسم فارسیش رو گذاشتم! این پرنده به مدت دو سال در بهار و تابستون، آرامش ما رو سلب کرده. از وقتی که هوا روشن میشه […]

زبان مادری

یکی از مسائلی که در مهاجرت همه رو درگیر می کنه و بسیار مهم و تاثیرگذار هست، حفظ زبان مادریه. برای مهاجری مثل من که حدود سی سالگی به کشور جدید پا گذاشته، طبعا زبان مادری نه تنها فراموش شدنی نیست، بلکه صحبت کردن فارسی با لهجه انگلیسی هم چیزی جز ادا در آوردن نمی […]

بازگشت

مدت زیادی بود که وبلاگ سوت و کور بود و نمی شد که مطلبی بنویسم. دلیلش هم این بود که پوزیشن کارم در شرکت عوض شد و درگیرهای کاریم هم به تبع اون بیشتر از گذشته شد و همزمان راز هم مشغول به کار شد و همه اینها تقریبا در زمان آخرین پست وبلاگم اتفاق […]

رودخانه برفی (۱۶)

چندی پیش رفته بودیم ملبورن واسه گردش و تفریح. واسه تولد راز بهش بلیط کنسرت «التون جان» رو هدیه دادم و واسه همین یه برنامه سفر آخر هفته به ملبورن داشتیم. راز که حسابی از کنسرت خواننده مورد علاقه اش لذت برد و داشت پرواز می کرد. روز بعدش هم با هم رفتیم باغ وحش […]

رودخانه برفی (۱۵)

نمی دونم چند وقته که ننوشتم. به ذهن خودم خطور کرده که شاید به درد بقیه مهاجران دچار شدم که کمتر می نویسم، ولی نه. فکر می کنم بیشتر به خاطر مشغولیت بیشتره و اینکه سرم به طرز قابل توجهی شلوغ تره شده. بد نیست البته، ولی خب دیگه، کمتر به رادیو می رسم، کمتر […]

سفر ۴WD به برفهای آلپ استرالیا (۱)

دوستم، مارک یه اس ام اس زد که متنش این بود: «آخر هفته می خوایم به یه سفر جاده ای با ۴WD بریم توی مناطق برفی. تو و نیک هم میاین؟ کلا هفت تا ماشین هستیم. ایون و دخترا نمیان». جواب دادم: «چه عالی! ما هستیم». و اینطوری شد که سفر جالب و هیجان انگیز […]