سپاس

سلام خواستم از همه عزیزانی که به ایجگره سری زدن و کامنت گذاشتن تشکر کنم. از عادله و الهه گلم، راحله و رضای عزیزم، رویای مهربان و همسر خوبم راز که همگی به من انگیزه دادن و از فروزان عزیز که نمی شناسمش. باز هم به من سر بزنید.

سفر استانبول (۴)

تو محله Kabatas کشتی هایی هست که کار جابجایی مسافر به بخش آسیایی و جزایر استانبول رو انجام می دن. استانبول جمعا ۹ تا جزیره داره که معروف به Princes Islands هستند و دلیل این نامگذاری اینه که در گذشته خیلی از شاهزاده های مغضوب اروپایی رو به اونجا تبعید می کردن. از این جزایر، […]

بابا

نه سال پیش بود. روز ۲۰ شهریور و مصادف با واقعه ۱۱ سپتامبر. من و تو راهی اهواز بودیم و من در آستانه مرحله ای جدید از زندگی. من با همه ادعاها و غرور و ناشی از پذیرفته شدن در دانشگاهی معتبر راهی اهواز بودم. شهری دور، معروف اما ناشناس برای من. جایی که جز […]

تولدت مبارک!

همچین روزی بود. ۸ سال پیش. مشغول امتحانات پایان ترم دانشگاه بودم. تو خوابگاه دانشگاه. سال اول. اون موقع ها هنوز موبایل یه چیز مایه داری حساب می شد و هرکسی موبایل نداشت. ارتباطم با خونواده و دوستام تو رشت از طریق باجه های مخابرات بود و نامه و اگه خونوادم کارم داشتن، با هزار […]

سفر استانبول (۳)

قدم زدن تو چنین فضایی واقعا آدمو مست میکنه. یه فضای سنتی که رگه های مدنیته توش به چشم می خوره ولی اصلا زننده نیست. گذری که به مسجد و محله سلطان احمد ختم میشه کاملا سنگ فرشه و روی همون سنگ فرشها ماشین و تراموا رد میشه. خلاصه رسیدیم به مسجد سلطان احمد. مسجدی […]

درباره خودم

امروز می خوام کمی درباره خودم صحبت کنم. من علی هستم و رشته تحصیلیم مهندسی مکانیکه که از اهواز فارغ التحصیل شدم. دلم حسابی واسه همه همکلاسی هام تنگ شده و دوست دارم یه بار هم که شده تک تکشونو ببینم و یاد ایام کنیم. در حال حاضر تو یه واحد صنعتی تو رشت، زادگاهم، […]

سفر استانبول (۲)

بعد از اینکه از مسجد بیرون اومدیم، توی محوطه بیرونی چند تا دست فروشو دیدیم که مثل جاهی مختلف ایران بساط پهن کرده بودن و صنایع دستی کوچیک، انگشتر و این جور چیزا می فروختند. از اونجایی که من یه مجموعه سکه دارم، همیشه توجهم به این بساط ها جلب میشه چون معمولا میشه سکه […]

سفر استانبول (۱)

امروز صبح دیر اومدم شرکت. خیلی خسته بودم و دل درد داشتم حسابی. دیشب تا ۶ شرکت بودم و ساعت شش و نیم کلاسم شروع شد تا هشت و نیم. بگذریم، تو خونه یه کم با پسر کوچولوی شیطونم که اسمش نیکداده و ۱۴ ماه داره بازی کردم. پسرم حسابی فوتبالیسته و شوتهای خوبی میزنه. […]

دلیلی برای نوشتن

من آدمی بودم که همیشه دوست داشت بنویسه. یه روزایی فکر می کردم که بتونم نویسنده موفقی بشم. کسایی که نوشته هامو می خوندن همیشه خوششون می اومد و علیرغم انتقادها، در کل خوب می دونستن نوشته هامو. ولی مدتیه که دیگه نمی تونم بنویسم. منظورم داستان های کوتاهیه که گهگاه می نوشتم. نمی دونم […]